X
تبلیغات
ستاره سهيل
ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
ستاره سهيل
بی دلیل بی دلیل بی دلیل بی دلیل / من شدیدا خسته از هر بحث استدلالی ام
لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت

نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز ....


+ سهراب سپهری +
8:46یکشنبه 18 تیر1391سارا

(( انا لله و انا اليه راجعون ))

 

پیش صاحبنظران ملک سلیمان باد است

 

بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است

 

 * آن که گویند که بر باد نهاد است جهان

 

مشنو ای خواجه که تا در نگری بر باد است *

 

 * دل در این پیرزن عشوه گر دهر مبند

 

کاین عروسی ست که در عقد بسی داماد است *

 

یاد آر این سخن من که پس از من گوئی

 

یاد باد آن که مرا این سخن از وی یاد است

 

 * خیمه انس مزن بر در این کهنه رباط

 

که اساسش همه بی موقع و بی بنیاد است *

 

حاصلی نیست ،به جز غم جهان خواجو را

 

شادی جان کسی از غم دو جهان آزاد است

 

 (( خواجوی کرمانی ))

 

+ مادرجونم رفت ........... ( مامانِ مامانم )

 

+ از دو روز بعد از عيدغدير حالش بهم ريخت و اين اواخر خيلي حالش بد بود ؛ عفونت ريه ها ، كم كاري كليه ها و ...... اين دفعه آخري هم كه رفت بيمارستان ، عفونت خون ....

دو روز بعد از عيدغدير تو رخت خواب افتاد و ديروز ، 17 تير يك هزار و سيصد و نود يك ، دو روز بعد از نيمه شعبان و تولد امام زمان ، اوايل صبح رفت ......

 

+ اين اواخر خيلي درد مي كشيد .... خيلي ..... حرف نمي زد فقط ناله مي كرد ..... خيلي درد داشت !

 

+ الان نه حوصله خاطره بازي دارم ، نه توانش رو ، نه دل و دماغش ولي يه پست از خاطره هام باهاش ميزارم ....

 

+ اسمش صديقه بود .....

 

+ ديشب كه خونه ي خودشون يه روضه ي كوچيك بود ، امروز صبح تا نيم ساعت ديگه تشيع جنازه ، عصرم كه مراسم ترحيم هست تو مسجد محل خودشون ، پس فردا هم ختم .......

 

+ روزگاريست بس غريب ....

 

+ لحظه اي بيش نبود آنچه زعمر تو گذشت / و آن چه باقي ست به يك لحظه ي ديگر گذرد     ايرج ميرزا

 

+ اي شرر از همرهان غافل مباش / فرصت ما نيز باري بيش نيست                          بيدل دهلوي

 

+ زندگي فاصله ي بغل عرقناك قابله تا دستان زمخت مرده شور است

 

+ مرگم را از چشم تولدم مي بينم ....

 

+ خدايش بيامرزد ! با اينكه بي شك جاش تو بهشته !!!!

 

+ براي شادي روحش هركي اين پست خوند ، يه فاتحه .....

 

+ ...........

 

 


18:11جمعه 16 تیر1391سارا

بانو ! مرا بخواني يا مرا بخواهي يا هيچ كدام را نخواهي باز هم اعداد از حد دوست داشتنم عاجز مي

مانند .../بانو ! حال من خوب است ولي با تو بهتر مي شود ، اصلا انگار اين هواي دل من ، با شما يك

جور ديگر ميشود .../ بانو ! خودت بگو ناجوانمردانه  نيست وقتي حتي جاذبه هم در اختيار توست ، من

با يك قلب پريشان حال به جنگ نگاهت بيايم ..../ بانو مي داني هنوز هم با نگاهت اين شبنم سرد

شرم  است كه بي اختيار روي تنم  مي نشيند ..../ بانو ! از ما نشنيده بگير اما .... هرچه را هم كه

تقصير من بيندازي ، عاشق شدن اين واژه ها  تقصيرتوست !/ مي داني نگاهت واج ها را در ذهنم سُر

مي دهند ، هي شين ، سين ، لام و قاف ؛ حالا باز تو بگو خب ....!! / بانو ! كارهاي " ناشدني " از اين

قلب پريشان مخواه ! مخواه كه پيراهن سفيد دلتنگي ام را روي بند نگاهت پهن كنم تا خشك شود ..../

بانو !! از من به دل نگير اگر در برابر نگاهت سكوت مي كنم ؛ باور كن من كه سهل است اگر هزار تا " قيصر

" هم بيايند نمي توانند واژه ها را زيرنگاه مورفيني تو رديف كنند ..../  بيتي بود كه مي گفت : گفته بودم

چو بيايي غم دل با تو بگويم * چه بگويم كه غم از دل برود ، چون تو بيايي ! بانو ! احيانا وصف حال من

كه نيست ، نه ، بانو ؟؟؟؟!!!! / آخ تا يادم نرفته بگويم ، بانو ! تازه كم كم دارم مي فهمم كه بازي با واژه

ها روي تن سفيد كاغذ ، هنر نيست ، كسي نداند فكر مي كند ، نويسنده ام .... ولي بانو خودمانيم

دزدي از چشمان تو كه هنر نيست ،  هست ؟؟ / بانو ! آخر مگر نمي بيني پرچمِ سفيدم مدت هاست كه

بالاست ؛ پس چرا باز مرا به رگبار  لبخندهايت مي بندي؟؟؟ / بانو ! يادت كه نرفته قرارمان  يك مانور

كوچك بود ؛ قرار بود  تير لبخندهايت مشقي  باشد ؛ ولي حال خودت ببين  يك جاي سالم روي قلبم

نمانده ..../ بانو ! مي شود بخواهم كه به اين دل لبخند  نزني ، بخدا اين دل جنبه ندارد ؛ نباشي ؛ يقيه

زندگيم را مي گيرد ، دمار از روزگارم درمي آورد ..../ بانو ! تار ، تارِ اين موهايم در تب عطر دستان تو ،

مقابل چشمانت جان دادند ، نديدي يا نخواستي ببيني؟؟  يادت هست چندماه پيش ، شوخي شوخي

بهم شان ريختي و موهاي من جدي جدي لابه لاي انگشتانت جان دادند ؟؟؟؟ / بانو ! مي شود توصيف

كني حدِ خوشبختي ليواني را كه لب بر لبش نهادي ، دسته ي مبلي كه  دستت را روي آن گذاشتي ،

گياهي كه برگش را لمس كردي ، آينه اي كه نگاهت را در آغوش كشيد ،  دوچرخه اي كه در گوشه ي

حياط لم داده بود و براي بار دوم توجه ات را جلب كرد را توصيف كني ؟؟؟؟ من  كه از آن عاجزم .... / بانو!

راستي قبول داري كه اين عقربه هاي ساعت خيلي بي ذوقند ؛ آخر چشم ديدن تو  كنار من را نداشتند /

بانو ! خودمانيم ولي هر بار كه بر اين دل مي نشينيد بعد ما با اين دل مصيبت ها داريم ؛ مي شود شما

كمتر بر اين دل بنشينيد ؟؟ / بانو ! باز هم خودمانيم ولي ما كه اين باشيم ، ببين باقي رقيبان محترم  كه

هر روز جلوي در كلاس تان صف مي كشيدند ، چه در سر دارند / بانو ! عفو كنيد ..... ما ديروز حرف هاي

شما را خورديم ؛ طعم عسل مي داد با عطر باران !! / بانو ! عفو كنيد ما را به خاطر كارخانه هاي

قندي كه در دلمان آب مي شود ! / بانو ! عفو  كنيد ولي از ديروز كه رفته ايد حال اين گلدان خانه ي ما

خوب نيست  ؛ بيچاره تب كرده ، انگار عطر دستان  شما مجنونش كرده ... / بانو ! عفو كنيد ولي مي

شود بگوييد چند روز مي شود يك دست را نشست ؟؟؟؟ /  بانو  ! اين بار عميقا عفو كنيد ولي  مي شود

، سرشماري كنيد بدانم ، چند عاشق سرگشته البته غير از ماه و  خورشيد داريد ؟؟ / بانو ! باز هم عفو

 كنيد ولي مي شود ، بگويد شما چرا اينقدر از آدم دلبر مي بريد ؟؟ /  بانو ! هنوز هم اگر بلند بلند فكر

كنم ،  تحسينم مي كني ؟؟ / بانو ! اجازه ، مي دهي بلند بلند فكر كنم ؟ قول مي دهم كه خوب فكر

كنم ها / آخ ، بانو ! ديدي ديروز ديدي يكي در حسرت ، آغوش تو ماند ؟؟؟ / آخ ، بانو !! ديدي ديروز يكي

در حسرت يك نگاه ، ماند ؟ / آخ ، بانو ! ديدي ديروز يكي سرتا پا احساس بود ؟ / آخ ، بانو ! عفو كنيد

ولي مي شود يك بار يك   دخترك بي قرار را ميهمان آغوشتان كنيد ؟ / آخ ، بانو ! عفو كنيد ، ولي مي

شود به ياد آن شب دي ماه ، يك  بار ديگر ، فقط يك بار ديگر ، موهاي اين دخترك را پريشان كني و بخندي

؟؟ / بانو ! عفو كنيد ولي مي شود بگذاري اين دخترك پريشان  دست چپت را  ميهمان به يك بوسه كند

؟ / بانو ، اصلا مي شود بگذاري اين دخترك پريشان با تو عاشقي كند و با زمان بزرگ شود ؟؟؟؟

 

امضا : دخترجون                                                                             15/4/ 91

 

+ خط خطيه كه نشات گرفته از تك تك سلول هاي وجووودمه به مهربون ترين ديكتاتور دنيا !!

 

+ موزيك وبلاگ هم وصف حال ......... 

 

+ و در انتها : تصديق مي فرماييد ؟؟؟؟

 


16:43جمعه 16 تیر1391سارا

 

بــراي ستــايــش تــو

هميــن کلمــات روزمــره کــافــي اســت!

هميــن کــه کجــا مــي روي ، دلتنگــم ...


بــراي ستــايــش تــو

هميــن گُل و سنگــريــزه

همين حرف هاي ساده ات

كــافــي اســت

تــا از تــو بتــي بســازم . . .


* شمس لنگرودی *



EDAME
14:13پنجشنبه 15 تیر1391سارا

 

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست

 

لحظه های دیدار با همه زیبایی

 

 گاه پر از دلتنگی ست ......

 

 

14 تير يك هزار و سيصد و نود و يك ، ساعت يك ربع به 11 ، خونه ي ما :

 

+ دلي جان جاني اولين بار راس ساعت قرار اينجا بود !! ( شايد يكي دو دقيقه هم زودتر )

 

+ منم مثل هميشه سرتاپا قرمز !( از وقتي كه افشين رفت ، من هررنگي جز قرمز برا خودم حرام كردم )

البته مامانم هميشه ميگه : تو نه يه اعصاب درستي هم داري ، هي قرمز بپوش به هيجاناتت دامن بزنه .... باز بين 4 تا لباسي كه يه ماهي ميشد خريدمشون و تو كمدم بود و 2 كه همين دو روز قبل از چهارشنبه گرفتيم  رسيديم به سربخت قرمز ....

 

+ دلي جان جاني كشلات برام ( يا برامون ؟؟ ) آورده بود !!!!!!

كشلات مغزدار فرمند .....

آخه ....

آخه اين كشلاتي كه دلي بياره ، بخواي بخوري شبيه اون كشلات الكلي هاست كه مست ميكنه ....

حافظ و حال هم شكلات ....

آخي ، دلي جان جاني خوووووووووودمه ....

 

+ اين شارژر گوشي من هم كلي واسه خودش مستفيض شد ها !!!!

آخه گوشي دلي به دليلي نامعلوم شارژ نداشت ، بعد من شارژرم واسش آوردم و از اول كه اومد تا آخر تو شارژ بود گويش با شارژر گوشي جناب عالي !!

فكر كنم من اگه اين شارژ بزنم به گوشي خودم ، گوشي عزيزتر از جانمان كه كلي باهاش خاطره هاي گشنگ گشنگ دارم ، از شدت احساسي كه بهش ميرسه ، منفجر بشه ....

آخرش هم گفت : خدا خيرت بده ، جاني دوباره به اين گوشي بخشيدي .......

نميخووووووووووووام اين شارژر من تونست .....

ولي من همچنان ناكام !!!!!

 

+ تايپ جزوه ي شيمي 2 هم بود ؛ كه بشه بهونه ي بيشتر و بيشتر ارتباطي ..... ( چون واسه اين حرفش كلي حرف دارم ، اصلا يه پست جدا توي همين يكي دو روز آينده خواهم گذاشت )

 

+ براي بار دوم در اين 3 سال هم اعتراف كرد كه وقتي منو اذيت مي كنه ، حال مي كنه !!!

ديكتاتور جان جاني ديگه ، چيكارش كنم آخه .....

حقش بود يه آدم شجاع اون جا به جاي بنده بود ، مي پريد بغلش تا بفهمه اذيت كردن هاش چه حجم عظيمي از احساس رو به ملت منتقل مي كنه .....

 

+ راجع به يكي از گلدون هاي ما هم پرسيد ، اين واقعيه ؟؟؟؟

منم گفتم : آره !!

بلند شد ، رفت جلو يه نگاه عميق كرد و دست زد ، برگشت !

منم خيلي آروم گفتم : خانوم ، بخدا منم واقعيم ها ......

همون خدا رو شكز كه نشنيد وگرنه با خاك يكسانم مي كرد !!!

 

+ يه جا هم بهش گفتم ، به اندازه اي كه به اون گلدون ها توجه كردي ، به من توجه نكردي !

اونم گفتم : اِاِ چيكار بايد بكنم ؟؟ اومدم اينجا به خاطر كي ؟ به خاطر خونتون ؟ خب به خاطر تو اومدم

ديگه ........

و نامرديد اگه فكر كنيد باز اين كارخونه هاي قند بوووووود كه اساسي تو دل من آّب شد ....

اگه مي تونستم شك نكنيد اونجا به قول خودش روبوسي ، به قول ما بوسش مي كردم ....

 

 

+ قشنگ ترين لحظلات ديروز وقتي بود زل زده بود به اين نورگير ما و لبخند مي زد !

و منم داشتم نيگاش مي كردم ..........

بهش هم گفتم كه : خانوم خيلي خوبه شما همين جوري به در و ديوار نگاه كنيد، لبخند بزنيد ...

اونم گفت : هر وقت يه حرف خوب زدي ، اونجا نگاهت هم مي كنم !

منم گفتم : نه جدي گفتم ، تشويقتون كردم به كارتون ادامه بديد !

و ايشووووووووون لبخندش گشنگ تر و كشدار تر شد ....

 

+ انگار همين ديروز بود سانسور نشده رو هم كه تو ستاره سهيل اومده بود ، خونده بود ...

ما هم كه برگه هاش رو با سانسور پرينت زده بوديم كه با صداي خودمون بخونيم ،خيلي اساسي ضايع شديم ! اين دلي جان جاني جديدا راجع به امورات نت اساسي فعال شده ها .....

الان نيازه بزنم به تخته يا نه ؟؟؟

 

+ وقتي سكووووت بود ، براش خاطره ي اردوهايي كه با بچه ها مي رفتيم رو تعريف مي كرديم ! كه توي يه اتاق روبه روي هم مي شستيم ولي حرف نمي زديم ، اس ام اس مي زديم و اين سرپرست مون واقعا هميشه فكرمي كرد ما چه حرفي ميگيم كه حرف نمي زنيم و اس مي كنيم ! ( حرف هاي خاك برسري ! )

ولي واقعا حرف هاي معمولي بود ....

ايشون هم لبخند زد و گفت : ميخواي بري گوشيت رو بياري ، به هم اس ام اس بزنيم !

و باز سكوت شد ....

چند مين بعد گفتم : برم گوشي ام بيارم ؛ اس ام اس بزنيم ؟؟

گفت : تا حالا قبض گوشي پرداخت كردي ؟؟؟

گفتم : نه !

گفت : همونه كه تو اتاق مي شنييد ، اس ام اس مي زنيد !!!

 

+ يه تيكه هم گير داده بوديم بيا بريم چت كنيم كه گفت از چت خوشش نمي ياد !

منم گفتم : خب اونجا حداقل چهارتا آيكون هست ، آدم حرف نداشته باشه ، آيكون ميزاره !

ايشون هم خيلي گشنگ خنديد و گفت : تو الان خودت سرتا پا آيكوني !!!!!!!

( جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم ......... )

 

 

+ از نظرِ ....

خيلي خيلي خيلي بسي بسي بسيار زيبا بود !!!!!!

بيشتر از اين قدرت گفتن از اين تيكه رو ندارم ....... فقط قيافه ي ديروز مثل يه عكس تو ذهنم موندگار شد درست مثل 11 ارديبهشت 90 ! ولي در كلمه ها نمي گنجه .....

  

+ تازه آخرم كه دستش گرفتم ، گفت : تو چقدررررررررررررر سردي ؛ از من سردتري تو كه ....

مي خواستم بگم اثرات لبخندها و نگاه هاي شماست دلي جان جاني ....

 

+ اينا اتفاقات مهم و برجسته ي ديروز بود ! چون واقعا بقيه اش نه اينكه يادم نياد ؛ اصلا !

فقط اينكه قدرت نوشت ريز اتفاقات رو ندارم .... اينو رو هم نوشتم كه بماند يادگاري در اين وب !!!

 

+ احساسي كه دلي جان جاني  از آن خبر دارد از يك سال گذشت و وارد 2 سال شد ....

 

+ و كل احوالات ديروزمان در چند بيت شعر :

* سر و چشمي چنين دلكش،تو گويي چشم از او برگير / برو كاين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد  

* روي نگار در نظرم جلوه مي نمود / وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم

* كاش آنان كه عيب من جستند / رويت اي دلستان بديدندي

* نرم است درشت او ، كعبه ست كنشت او / خاري كه خلد دلبر ، خوش تر از گل و ريحان

 

+ و ديگر هيچ !!

 


23:24سه شنبه 13 تیر1391سارا

لحظه ي ديدار نزديك است


باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم


هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست ....


لحظه ي ديدار نزديك است

 

(( احمد شاملو ))

 

+ فردا 14 تير يك هزار و سيصد و نود و يك شمسي ....

 

+ يك سال گذشت ..... آه ... قدرت حرف زدن راجع به چگونه گذشتنش رو ندارم حتي براي لحظه اي !

وقت وقتي ميگم گذشت ، براي يك لحظه تك تك صحنه هاي اين سال عجيب و غريب و پر پيچ و خم

عين فيلم از جلو چشمم ميگذره و من فرياد سكوت مي زنم !!

 

+ فردا راس ساعت 10:45 دلي جان جاني قراره بياد خونه ي ما به ياد قرار ساعت 11 كافي شاپ آفتاب پارسال ؛ به ياد اولين قراره غيركاري ....

 

+ احساسم اصلا قابل وصف نيست ..... الان انواع حس هاي مختلف درونم موج ميزنه ولي تو كلمه جا نميگيرن ....

 

+ 55 روزه كه نديدمش .....

 

+ فردا ، من ، دلي جان جاني ، تنها .........

 


13:12پنجشنبه 8 تیر1391سارا

 

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من

 

آنچه البته به جایی نرسد ، فرياد است ...

 


EDAME
23:53یکشنبه 4 تیر1391سارا

بانو ! ديگر نترس ....  آسوده بخواب كه همه جا در امن و امان است ؛ آن ديوانه ي پريشان حال

 كه هرشب ، راس ساعت دلتنگي ، در خوابت خودكشي مي كرد را به تخت بسته اند !! ديگر

 حتي به خواب خودش هم نمي رود چه برسد به خواب خيال  ناآشناس آشنا رنگ ....

بانو ! قرص هاي ريز سبز رنگ دارد ، كم كم خيال تو را كم رنگ مي كند ؛ آنقدر كم رنگ كه به

بي رنگي مي زند .... خيال هفت رنگت دارد در نگاهم رنگ مي بازد .....

بانو ! علائم حياتي عشقت دارد ، محو مي شود و خيالت يك روز در همين حوالي خواهد

مرد ... روي همين تخت ، زير همين ملافه ي چروك ، در دل همين متكاي هميشه خيس ، در

يك وجبي تنها يادگارت كه به من رسيد ؛ خواهي مرد در آغوش جنازه اي كه يك روز خبر

دروغين مرگ تو را از تقدير خواهد شنيد ...  !!!!

بانو !!! مي خواهد اين حس لق را با انبردست از دهان دلم بكشد ؛ مي خواهد تب عشقم را با

يخ هاي ذوب شده ي قطب جنوب ، پاشويه دهد ..... ميداني كه ، سرنوشت را مي گويم ...

چرا هيچ نمي گويي ، بانو ؟؟؟!!!!

بانو !! هيچ نمي گويي ولي جان همان نگين ضماير ، او ، چشمانت را ببند ؛ سخت است بدانم ،

 مي بيني كه درد مي كشم و بي خيالي ...........

 

(( میرزا غرغر ))

 

+ داشتم تو ذهنم پست هاي وبم رو مرور مي كردم ، هرچقدر به ذهنم فشار آوردم ، يادم نيومد آخرين پستي كه رگه هايي از طنز درش باشه رو كي نوشتم ؟؟؟؟!!!!!

و اين موضوع از دوحالت خارج نيست : اول اينكه يا اين تاريخ اينقدر دوره كه من يادم نيومده يا ذهن من ديگه ياراي به خاطر آوردن خاطرات خوش رو نداره !!!

كه هر دو مورد فاجعه باره ......

واسه همين تصميم گرفتم يه پست با رگه هايي از طنز بنويسم اول اينكه هم اولين پست تير 91 رو كه 4 روز ازش داره رد ميشه رو بنويسم ، هم يه نمه وبلاگ از اين حالت دربياد و شاد بشيم ، و سه به قول دلي جان جان كه در سال دوم فرمودند : دل مردم رو شاد كنيم كه شاد كردن دل مومن ثواب داره !!

بگذريم .....

آقا اين جناب احمد خان ، مربي تعليم رانندگي رو عرض مي كنم ، موجوديست بس كمدين !!!!!

ما نمي دانيم پشت فرمان حواسمان به رانندگي خويش باشد يا حرف هاي ايشان كه از خنده روده بر ميشوي!

حالا جالبه حرفاش هم اكثرا از خودش نيست ، نقل قول از يه سرهنگ بسيار بسيار صدام مانند كه امتحان توشهري مي گيرد ؛ جناب سرهنگ ( ف ) !!!

حالا چندتا نمونه ي حرفاش رو ميگم با اينكه ميدونم لطف خنده اش به لحن صداي اين احمدخانه ولي خب بازم همينا هم ميشه يادگاري حداقل واسه من !!!!

فقط اينايي كه شماره داره ، من دارم از زبون احمدآقا مستقيما نقل مي كنم ....

1- چند وقت پيش اي زن عموي ما رفته بود ، امتحان توشهري بده ! سر فرعي به اصلي كه دوتا ايست داره ( يكي برا عابر ، يكي برا وسايل نقليه كه خدا شكر هيچ كس در حالت شخصي انجام نميده ولي جلو افسر انجام ندي ، ردي كلا ) ! رسيده سر اصلي برگشته به همين سرهنگ خوش اخلاق جناب ( ف ) گفته : آقا اينجا كه كسي نيست ، ميشه ما رد بشيم .... !!

سرهنگ هم اونجا پياده اش كرده و گفته : خانوم برو خونت آشپزيت بكن ، مگه قصه واسم تعريف ميكني كه يكي بود ، يكي نبود .......

2- يه بار ، يه پيرمرده بنده ي خدا داشته امتحان ميداده با سرهنگ ! دور ميدون ميگه : آقا ، 3 كن !!

يارو برميگرده ميگه : آقا دور ميدون 3 خلافه ....

سرهنگه هم ميگه : من ميگم سه كن !!!

پيرمرد بيچاره گفته : مگه تو كيستي كه تو ميگي ؟ تو كتاب آئين نام نوشته خلافه .... به جهنم كه تو ميگي !!!

حالا بماند عاقبت اين پيرمرد ساده دل چي شده ......

3- يه بارم يه پسر روستايي داشته امتحان ميداده ! سر يه پيچ دير پيچده و داشته مي رفته تو خونه ي مردم كه حالا خونه ي ويلايي هم بوده مال آقاي ( ع ) !!

اين سرهنگ برمي گيرده ميگه : آقا فلاني ، ميخواي بريم تو خونه ي آقاي ( ع ) يه چاي ، صبحانه بخوريم ، بيايم !!!!

اين بچه هم ساده دل روستايي بوده خب ، برگشته گفته : نه آقا متشكرم ! من صبحانه خوردم ....

سرهنگه همون جا ميگه : گم شو پايين ......

بعد مي ياد پيش اين احمد اقا و ميگه : اي قد اين سرهنگ ( ف ) نهال خاك  بشه ! به  من ميگه ميخواي بريم خونه ي آقاي  ع چای  بخوريم ، بعدش هم پياده ام ميكنه ....

 

+ 14 تير .......

 

+ دیشب باز يه خورده جاده خاكي رفتم در حرف زدن با دلي جان جان ..... بخدا دست خودم نبود ....

طاقت نه شنیدن رو این روزا اصلا ندارم چه برسه اون شخص هم دلی جان جانی باشه ....

اگه اینجا رو میخونی ! ذلی جان جانی با تمام وجود شرمنده ....

 

+ آنچه با آن مواجه می شویم- در خواب یا بیداری- تصادفی نیست بلکه حامل پیامی راه گشاست." 

 دکتر کارل گوستاو یانگ