X
تبلیغات
ستاره سهيل
ABOUT
CATS
TAGS
PAST
LINKS
POSTS
CODES
TEMP
ستاره سهيل
بی دلیل بی دلیل بی دلیل بی دلیل / من شدیدا خسته از هر بحث استدلالی ام
لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت

نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز ....


+ سهراب سپهری +
13:10سه شنبه 14 خرداد1392سارا
احوالات چندان مساعد نیست !!!!

همین یه ساعت پیش داشتم طبق معمول این روزها تو نت ول می گشتم که توی یه وبلاگی  از وبلاگ های به روز

 شده ی بلاگفا با یه بیت شعر برخورد کردم :

 

دوام عشق اگر خواهي مكن با وصل آميزش


كه آب زندگي هم ميكند خاموش آتش را

 

خیلی برام آشنا بود .... در لحظه یک موج خاطرات به مغزم هجوم آورد !!!!

که خدایا اینو از کی شنیدم ... مطمئنم یکی بود که همیشه اینو بهم میگفت !

و چند دقیقه بعد در حالی حالم خیلی خراب شد و برگشتم به ۴ سال پیش ، اسم " ( س . گ ) تو

ذهنم نقش بست ....

همیشه اینو می گقت !!!!

همیشه ی خدا ...

البته اونجا هنوز درگیر وادی ادبیات نشده بودم و نمی دونستم از کیه !!!

ولی یادمه خودش همیشه میگفت به قول حافظ و بعد این بیت می خوند !!!

ولی این بیت مال صائب تبریزی نه ، حافظ !!!

چقدر دوست داشتنی بود ....

حیف که یا من بعد ۴ سال ارتباط مدام دیگه بیشتر از این لیاقت کنارش رو باشم نداشتم یا به قول بعضی ها واقعا

هر ارتباطی یه تاریخ مصرفی داره !!!!!

یاد باد آن روزگاران یاد باد ....

 

+ واقعا الان کجاست و چیکار میکنه ...

به گمونم خیلی پیر شده ...

نمیدونم برادرش از اون بیماری مهلک جان سالم به در برد یا ...... ؟!!

چقدر اون روزا نگران برادر جوونش بود که تو عنفوان جوانی ....

 

+ اولین تجربه ی افتادن در دوران دانشجویی به وقوع پیوست !!!

تاریخ ادبیات ۱ : با دل مبارک و خجسته ۹ !!!!

از کلاسمون ۱۲ نفر افتادن ، ۱۰ نفر هم با دقیقا ۱۰ پاس کردن ...

حالم از استادش بهم می ریخت و حاله دیگه کلا متنفرم ازش !

سعید مشنگه .....

 

+ خیلی دوست دارم ببینم و بدونم منتخب شعر معاصرم رو چند می گیرم از محمدرضا جان جانی !!!؟

آخه به نظر خودم خیلی خوب نوشتم ... اما اصلا قابل پیش بینی نیست !!!

 

+ دیروز رفتم ترمینال بلیطم گرفتم ...

دوشنبه ، ۲۰ خرداد ، ساعت ۴:۳۰ بعد ظهر !!!

به امید خدا پیش به سوی ولایت !

 

+ حالا جالبیش به اینکه جز یه دفعه که شماره صندلیم رفت بالا و ۲۱ بود !!!

همیشه از اول سال چه رفت و چه آمد ، شماره صندلیم ۱۳ بوده .....

اصلا هم ۱۳ نحس نیست ...

من عاشق عدد ۱۳ هستم !

سیزدهمین دوره جشنواره جوان خوارزمی !

 

+ لعنت به آدم بی شعور ....


 


0:5جمعه 3 خرداد1392سارا
بعضی از حس ها هست که نه در قالب کلمات تعریف میشن !

نه میشه پست شون کرد تو وبلاگ ...

نه میشه به اشتراک شون گذاشت نه تو نت ، نه هیچ جای دیگه ....

این حس ها رو فقط باید بریزی تو خودت !!!!

و بس ...

 

+ ما رفتیم ! به گوشه ای دیگر از این دنیای مجازی ...

برای اینکه آزادی بیان خودم رو تو ثبت خاطرات زندگیم از دست ندم !!!

این روزها اولین های رو دارم تجربه کنم که هنوز در خوب یا بد بودنش ....

گیجم !

منگم ....

حس هایی که دیگه نمیشه با هیچ کس به اشتراکش گذاشت !

حتی دلارام ...

حس های بکری که تنها کاری باهاشون میشه کرد که از آسیب فراموشی در زمان ، در امان بمونند اینکه یه

گوشه این دنیای مجازی رو که هیچ کس نمی شناستت پیدا کنی و بنویسی !!!!

نه جایی که آدرسش دست هر ....... ( سانسور می شود ) می چرخه !!!!

 

+ اینجا تعطیل نمیشه ! اتفاق خاص شخصی بیفته خواهم نوشت !!!

ولی برای ثبت احساس های عجیب و غریب تقریبا ..... به جای دیگری پناه می بریم !!

که از شر مزاحمان که دامنه یشان هم ماشالله گسترده است ، در امان باشیم !!!

 

+ ما رقتیم ....

 

+ خدانگهدار ....

 


1:56پنجشنبه 2 خرداد1392سارا
دقیقا گاهی اوقات آدم باید از خودش خجالت بکشه !!!

دقیقا مثل دو ساعت پیش من ...

عصری که بیرون بودم ، تا ساعت ۷ !!!

و چقدر راه رفتم ؛ تا کاری رو که می بایست انجام بدم رو انجام دادم ...

داشتم از وسواس دیوانه میشدم ...

بعد هم که اومدم ، هنوز لباس درنیاورده ، نشستم پشت لپ تاپ !

و همزمان با اون شخص مهربان اس ام اس دادم ، که میخوام باهاتون حرف بزنم ، شاید ۱۰ دقیقه هم فاصله

نشد ، که دیدم گوشی زنگ میخوره ، خودش بود !!!!

این شخص مهربان ، گویا زیادی هم دست به نوشابه باز کردنش برا خودش خوبه ها !!!

همون اول برگشته میگه : چه میکنی با دوری ما ؟؟؟؟!!!

یعنی کوه اعتماد به نفس که میگن ، سمبلش این شخص مهربونه !!!

البته بهش گفتم که خیلی خوب و البته زود برا خودش نوشابه باز میکنه !

خندید ....

بهش هم تبریک گفتم ، که اون کاندیدایی که باهاش از ریشه مشکل داشت و هی زرت و پرت تو وبلاگش علیه

اش پست های طنز میزاشت ، تایید صلاحیت نشد و از دغدغه ی ایشون کم کرد وگرنه میخواست تا ۲۴ خرداد

هی همینجوری پست علیه اش بزاره !

خب خسته میشد بنده خدا .... حیفه !!! ( الان اصلا مشخص نبود که از کدووم کاندیدا گفتم ، نه ؟؟؟؟ )

بهش گفتم که باید شنبه ببینمش ....

این شخص مهربون ، شنبه امتحان داره ....

و احتمالا فردا بیاد ببینمش ...

بعدشم باز دوباره پای لپ تاپ بودم ، تا نزدیک ۱۰ که عزیمت کردیم به حمام !

بعد که برگشتم ؛ در اتاق رو که باز کردم ، خودم حس کردم ، داره حالم بهم میخوره !

یعنی کف اتاق اینقدر آشغال ( از خرده نون ، پوست شکلات ، لواشک ، قاشق بستنی و ... ) ریخته بود که به

نظر طویله از اتاق ما تمیزتر می اومد !

دقیقا از ۴ اردیبهشت این اتاق وزین ۲۰ جارو نخورده ...

منم که عزمم جزم کردم که یه سروسامانی به این اتاق تنهایی بدم !!!

اول سطل آشغال که از مرز انفجار هم گذشته بود خالی کردم ، بعد از کف اتاف و روی میزها و تخت ها دو پاکت

زباله ، آشغال جمع آوری کردم ، بعدش هم رفتم جارو برقی رو آوردم و در یک عمل غیرمنتظره ، خیلی تمیز اتاق

رو جارو کشیدم !!!

ظرف های کثیف رو هم جمع و جور کردم و شستم !!!!

الان دقیقا اتاق از تمیزی برق میزنه ....

یه روز اتاق به اون وضعیت می بود ، من خودم هم شخصا حس آشغال بودن بهم دست می داد !!!

 

+ این شخص مهربون ، نمیدونه هنوز من یخم در مقابلش کامل باز نشده ، که اینقدر واسه خودش نوشابه باز

میکنه ها !!!!

فکر کنم بیفتیم رو دور کل کل ، کل کل های جالبی دربیاد ، مثل کل کل های من و دلارام ....

فکر کنم باید دعا کنه ، که یخ من باز نشه ...

وگرنه ... ( سانسور می شود !!! )

 

+ ولی به نحوه کاملا بامزه ای برا خودش نوشابه باز میکنه ها و اساسی خودش رو تحویل میگیره !!!

چون بعضی ها اینقدر بی مزه این عمل رو انجام میدن که آدم حالش بهم میخوره !

 

+ اولین امتحان دوشنبه بوستان جناب شیخ اجل ، سعدی خان !!!!

حداقل باید از بوستان و تاریخ بیهقی ۲۰ بگیرم !

بقیه رو که بی خیال ....

 

+ عربی ام رو که حذف اضطراری کردم ...

 

+ " به دریا مرو " گفتمت زینهار / و گر می روی تن به طوفان سپار               سعدی

 


23:31سه شنبه 31 اردیبهشت1392سارا
بابای من اکثر شبها ، همون جلوی تی وی ، توی سالن خوابش میبره ...

اونم با تی وی روشن ، که بلا استثنا رو بی بی سی فارسیه !!!

اواخر پاییز و اوایل زمستون و بعد بهار که بارندگی ها تو ولایت ما هم زیاد میشه ، من مصیبتی داشتم با

حضور بابام تو سالن ...

آقا ، ساعت میدی گاهی از ۱۲ شب رد شده که بارون رگباری شروع میکرد به باریدن ...

منم بیدار بودم و البته پشت کامپیوتر ...

مامانم و بچه ها هم تو اتاق هاشون خواب بودن !

فقط نور چراغ خواب ۲ تا اتاق ، کمی سالن رو روشن میکرد ...

منم خیلی آروم می اومدم بیرون ، با بابای به نظر خواب و تی وی روشن مواجه میشدم !

هنوز در سالن رو باز میکردم که پام بزارم بیرون ، تو اون سکوت یه صدا می پیچید که :

کجا ؟؟؟ دم امتحان هاست میری بیرون تو این هوا باز سرما میخوری ! هر آدمی باید دکتر خودش باشه ...

تو با اون لوزه ات ، تو این هوا بیرون هم میخوای بری ؟؟؟

یعنی دقیقا با چهارتا کلمه پس و پیش بابام همیشه همین رو می گفت !!!!!

منم دست از پا درازتر برمیگشتم تو اتاقم و از پشت پنجره اتاق ناظر بارون میشدم ....

مامانم هم که اگه من زیر بارون ، پیدا میکرد ، جیغ بنفش می کشید !!

 

+ یعنی امشب که زیر بارون رفتم ، اولش دقیفا صدای بابام تو گوشم پیچید که : کجا ... ؟؟!!

 

+ مامانم اگه بدونی دخترش اینجا داره چیکار میکنه ؟!!!

با جت مستقیم می یاد اصفهان !

هه ...

 

+ امیدوارم سرما نخورم ، و تب نکنم خیلی خیس شدم ...

باد خنکی هم می اومد ...

تو چاله چوله های پر آب هم زیاد پریدم !!!

 

+ امروز از ظهر هوا اینجا هی نیمه ابری و تمام ابری میشد ...

و بالاخره بارون هم یه ۲۰ دقیقه ای رگباری زد !

و البته الان هم آسمون صافه صافه !

 

+ بعد از شام ، طبق معمول این ۲.۳ هفته ؛ با ام پی تری و گوشیم رفتم تو حیاط ...

از همون جا رعد و برق زدن آسمون شروع شد !!!

شاید نیم ساعتی فقط نور رعد و برق بود !

منم رو تخته دراز نشست ( قسمت وسایل ورزشی خوابگاه ) دراز بودم ، که بارون شروع شد !

و اولیش خورد تو صورتم ...

یه لحظه خواستم بلند شم ها ولی حالش نبود ...

دقیقا اون یه ربع اوج بارون که شدید شد ، من خیلی آسوده روی تخته ی دراز و نشست خوابیده بودم !

خیس آب شدم ...

لباسم زیاد خیس نشد ، سویشرت تنم بود ! ولی شلوارکم خیس خیس شد ...

و البته کله یمان !

تا حالا اینجوری زیر بارون با این شدت نمونده بودم !!!

اونم دراز ...

خیلی خیلی خیلی حال داد !!

تجربه ی گشنگی بود .... ( آیکون سارای لوس )

بعدش هم کم یک کم از شدت بارون کم شد ، شروع به قدم زدن کردیم !

جالبیش این بود که بارون گرم بود ... سرد نبود !

باور کنید توهم نزدم ! آخه هی می پریدم تو چاله های آب بارون و واقعا آبش گرم بود ...

 

+ زیر بارون ، " از نگاه یاران " همراه ما بود ...

" از نگاه یاران به یاران ندا می رسد / دوره رهایی رهایی فرا می رسد / این شب پریشان ، پریشان سحر میشود/

روز نو گل افشان ، گل افشان به ما می رسد ...

یه بار استاد ( ش ) اینو سرکلاس با آواز خوند ... چه صدایی داشت ... بیست و یک بود !

 

+ فکر آن شخص محترم هم مدام زیر بارون ذهنم رو قلقلک می داد ...

( آیکون یک سارای سر به زیر افکنده )

 

+ شاه شمشاد قدان ، خسرو شیرین دهنان / که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

( مخاطب خاص دارد ،   یک شخص مهربون .... )

اووووم ...

حیف که اینجا رو میخونه ..... نمیشه ازش تعریف های گشنگ گشنگ کرد ...

وگرنه دلم میخواد راجع به اش مفصلا بنویسم ....

به همین بیت راجع به اش قناعت کنید در توصیفش !!!

 

+ به یک نفر انسان نیازمندیم که در راه رضای خدا و برای کسب یک ثواب در دنیا و دوصدثواب در آخرت ، به اتاق

وزین ۲۰ مراجعه کند ، و آنچه از انواع ظروف کثیف در بالای تخت من تلنبار شده است را بشوید !!!!

باور کنید دیگه ظرف برا غذا خوردن موجود نیست ...

هم اکنون به یاری سبز شما نیازمندیم ! ( آیکون سارایی که به تنبل گفته زکی !! )

 

+ آقا میگم منم خواب تشریف دارمها !!!

دیروز با مامانم تلی می حرفیدم ، یه چی فهمیدم که فکم افتاد ...

نور به قبر مادرجونم بباره !! ( ۱۴ تیر امسال اولین سالگرد رفتنشه .... )

خونه اش بین ۸۵۰ تا ۹۰۰ میلیون قیمتشه ....

هرکی هم بخره ، می کوبه ، برجش میکنه ...

میدونستم اون نقطه از سبزوار ، ساعتی رو متر خونه هاش قیمت میخوره !

ولی فکر میکردم حداکثر ۴۰۰ تومن اون خونه ارزش داشته باشه !

 

+ یعنی این اصل ثابت شده است ، که هرچی یارو پولدارتر باشه ، واسه پول بیشتر حرص میزنه !!

ای لعنت بر ...

باز این خاله ی رئیس ، تو خانواده مادری آشوب به پا کرده ...

بقرآن شرم نمیکنند !

الکی نبود که خدا بیامرز مادرجونم بنده تا آخرین نفس هاش ، همش محمودک محمودک می کرد ...

( اسم دایی اینجانب + ک تحبیب که همیشه مادرجونم میگفت ) !

میدونست این دختر رئیس چه بلایی سر این پسر مظلومش می یاره !!!

هنوز سال بنده خدا نشده ، این خاله ی احمق بنده با شوهر احمق تر از خودش ( حالا خودشون رو هم زرنگ

میدونند ها ) نقشه واسه خونه مادرجونم کشیده !

آره خب بالاخره کارخونه شوهرش اوضاعش این روزا چندان مساعد نیس !

بالاخره جناب کارخونه دار باید واسه خونه مادر زن خدابیامرزش نقشه هم بکشه !!

۲ تا خاله ام ، مامانم و دایی ام مخالف فروش خونه هستند !!!

دایی میگه : شما هیشکدومتون محتاج نیستید ! میخوان تا چند سال چراغ خونه ی مادرم روشن باشه ...

گاهی دور هم جمع بشیم همین جا ، یاد اون خدا بیامرز هم زنده بشه !

داییم میخواد تا چند سال سالگرد مادر و برادرش رو تو خونه ی مادرجونم مثل همیشه بگیره !

والا حرف حق میگه !!!

این خاله طیبه من زر مفت میزنه این وسط ...

به تعبیر سیاست ، هی فتنه و انحراف درست میکنه !!!

هی بین دایی و خاله هام تفرقه درست میکنه ! میخواد همه رو بندازه به جون دایی ام  ...

حالا روز یکشنبه خونه ی دایی ام جلسه بوده ، بابام و دایی ام ، خاله ی گرامی رو شستن گذاشتن تو آفتاب

خشک بشه !!

بابای من که علنا اعلام کرده : من شخصا تا ۲ سال دیگه ، نمیزارم خانومم ، روی یه برگه برای فروش این خونه

امضا بزنه ! اوقات تلخی هم میخواد بشه ، بزار باشه ... مردم چی میگن ؟؟!!

هرکی میخواد بره تو کار فروش ، خودش میتونه بره ... همه تون هم امضا بزنید ؛ من نمیزارم خانومم بیاد !

اون بنده خدا گذاشته که خرج خودش کنند  یه ثوابی برای اون دنیاش باشه! الان امسال باید مراسم سالش رو

تو خونه ی خودش بگیرم و شام بدیم !!!

که البته دایی ام هم از بابای من حمایت کرده اساسی !!!!

اصلا این خاله طیبه ی من آمریکاست ....

دقیقا میخواد همه زیر سلطه اش باشن !

تمام دک پوز خودش و بچه هاش هم تنها یه سر داره ، اونم کارخونه دار بودن شوهرشه !

یعنی اون کارخانه از زندگی اینا حذف بشه ، من نمیدونم با چی میخوان ... ؟!

والا ...

 

+ محمودک محمودک حمایتت می کنیم !!!

دایی من خیلی مظلوم و آرومه ... خیلی ...

و البته خیلی دهن بینه ! یعنی منتظر میشنیه فقط ببینه کی چی میگه ...

یعنی به نظر من بددددددددددددددددددترین عیبی که یه مرد میتونه داشته باشه ، همین دهن بینی و نداشتن

قدرته !!!!

مرد یعنی وقتی میگه : نه ! یعنی نه ... زمین بره آسمون ، آسمون بیاد زمین ، نه !!!!

یک کلام !

یکی از ویژگی هایی که یه مرد میتونه دوست داشتنی بشه یا باشه اینکه یه ته مایه هایی از دیکتاتوری تو

وجودش داشته باشه ! ( بابا نظر شخصی منه !!! )

الان دایی من به عنوان تک پسر خانواده ، همچین قشنگ باید حرف خودش رو که تازه ۳ تا از خواهرهاش هم

موافقش هستند به کرسی بشونه که خدا هم بیاد ، نتونه تغییرش بده !!!

عباس و ابراهیم ( دو تا شوهر خاله های دیگه ام ) هم که به معنای واقعی کلمه شلغم هستند !

همینه که بابای من خودش همیشه قاطی ماجرا میکنه !

وگرنه اگر به خود دایی ام باشه ، تا الان این خاله طیبه ام ....

آقا بحث اصلی بین بابای من و خاله طیبه ام می باشد !!

بقیه فقط ....

آقا مشکل و کل کل ، مجادله ی ایران . آ.م.ر.ی.ک.ا ست !!!

اون خاله ام آ.م.ر.ی.ک.ا ، بابای منم شده ایران !!!

که کلا کوتاه نمی یاد از حرفش اگه حرفی رو بزنه !!

دایی ام هم یه چیزی تو مایه های افغانستانه !!!

دم بابای خودم گرم اساسی !

 

+ آقا ما با تهدید و تحریم هم کوتاه نمی یاییم !!!!

مذاکره هم نمی کنیم !!!!

یک کلام ، ختم کلام : چراغ خونه ی مادرجونم باید حداقل تا چند سال روشن باشه !!!!

( آیکون یک عدد سارا که در حقیقت تو این ماجرا نه سر پیازه ، نه ته پیاز ، فقط جو گرفتتش !!!

و مباحث خانوادگی رو با مباحث سیاسی کشور قاطی پاتی کرده !!!! )

 

 + اردیبهشت ماه ۹۲ بدرود !!!!

هرگز فراموشت نخواهم کرد ....

 


3:42سه شنبه 31 اردیبهشت1392سارا
 

مخاطب خاص دارد ....


EDAME
13:52شنبه 28 اردیبهشت1392سارا
دلارام همیشه بهم می گفت و البته میگه که :

تو مسئول کارهات هستی ، نه مقصر اونها ....

همین !

من ، سارا کسی که یک هفته تعطیلات تاسوعا و عاشورای سال گذشته ( ۹۱ ) رو تنها تو خوابگاه موندم !!

تو طبقه ی دوم ما که فقط من بودم ...تنهای تنها !

طبقه ی ۳ ، ۴ تا از بچه ها بودن ...

و یه نفر هم طبقه ی اول ...

من یک هفته خودم بودم و خودم و خودم و البته گاهی دلارام ....

که بهم می گفت چه کار کنم برای بهره وری از این خلوت !!

و اگه بخوام یکی از بهترین روزهای اول سال دانشگاه رو اسم ببرم ، اون یک هفته تنهایی جزش بود ...

نه محمد دانیالی در کار بود ، نه کیانی ، نه یلدایی ...

تو اون هوای گرفته با فضای غم آلود که یادمه پشت سر هم روزهای اول بارون می اومد !!

من ، سارا ، کسی که تو فروجه های ترم ۱ باز هم همین طور در لحظه خیلی شدید تنها شدم و همه رفتند و

من نرفتم که بخونم ... نخوندم که هیچ ! شیرین و لذت بخش ترین خواب های خوابگاهی رو هم تو اون فرجه و تو

سکوت خوابگاه تجربه کردم ...

من کسی که همه گفتند ، اصفهان ، شهری با این فاصله از خونت ، جای تو نیست ؛ من گفتم هست !!!

من کسی که تعطیلات بهمن که تموم شد ، میخواستم برگردم ، با اینکه حالم افتضح بود ؛ اونقدر خوب فیلم

بازی کردم و شاد می زدم که خاله هام تعجب کرده بودند و می گفتند : این سارا ! واقعا رگ نداره ... شده سیب

 زمینی بی رگ !! ولی تو اتوبوس که نشستم ، بابام رفت ، تا خود شاهرود گریه کردم ...

ولی صبحش که رسیدیم اصفهان ؛ خودم جمع و جور کردم و تمام کابوس گریه دیشب تموم شد !

منی که بارها دعوت زن عموی مهربونم که بارها گفته پاشو یه آخر هفته بیا کرج ، یه آب و هوایی عوض کن ،

مهدی خودش برت میگردونه ! ولی من یک سال تموم شد و نرفتم !

گفتم : میخوام مستقل باشم ! نمیخوام حس کنند که حتی یک لحظه نیاز دارم به یه کسی یه جایی تکیه کنم ،

نمیخوام حس کنند که من دلتنگ هم میشم ....

نرقتم !!!!

منی که هرکی تو عید اومد خونمون و از من و دانشگاه پرسید و گفت : دلت تنگ نمیشه ؟ خوش میگذره ؟

گفتم : اصلا ! خیلی عالی هم اصفهان هم دانشگاهمون ...

جوری که یادم نمیره ۲ تا از دوستان اداره ی بابام اومده بودن با هم عیدمون !

یکی شون حراست اداره ، یکی شون هم مسئول بخش توانبخشی !!

زن حراست اداره که پرسید : دلتنگ نمیشه برا خونه و مامان و بابا ؟

گفتم : نه ، من عادت دارم ....

یک جوری که انگار با حرفی مشابه ماست سیاه رو به رو بشه گفت : دخترای من ، که یک روز از من جدا نمیتونند

بشن ...

و این همسر مرکز توانبخشی بود که پرید تو بحث و از دختر خودش که اراک میخونه گفت و تایید کرد که دختر

هرچی وابستگیش به خانواده کمتر باشه ، برا زندگی آینده اش بهتره !

و همین شد بحث کل کل این ۳ تا ( مامانم اضافه شد ) تا آخر که خونه ی ما بودن ....

من سارایی که از بین دوستان مجازی وبلاگیم در این ۷.۸ سال مجازی بودنم ، بین ۱۱ تا دوست اصفهانی

( زن . مرد . پسر . ۲ تا زن ( دبیر ) ۵ پسر و ۴ تا مرد ) که باهمشون هم قبل از ماجرای

دانشگاه اصفهان ، ارتباط چتی ، وبلاگی ، اس ام اسی ، تلفنی داشتم ، فقط برای حقیقی شدنشون اون دو تا

دبیر زن رو پذیرفتم و : محمد دانیال و یس !

بقیه رو نخواستم که حتی برای یک بار هم حتی حقیقی بشن !

با اینکه همشون رو نزدیک حداقل ۴ سال بود ارتباط داشتم ....

من ! سارا .... من سارا ! با این همه دک و پوز و چهارچوب و قانون من درآوردی ارتباطی چی شد که یهو زدم

زیر همه چی .... ؟؟!

من ، چند بار بنده خدا محمد دانیال رو با خاک یکسان کردم و وقتی اوایل اس ام اس میزد : بیام ، بریم یه چرخی

بزنیم ، یه هوایی به کله ات بخوره ؟! تو خوابگاه زیادی موندن آدم رو خل میکنه ها !

حالا چی شده که ...... ؟!

من سارا ، سردسته ی کل کل بچه تو انجمن اهل قلم ، با پسرای انجمن ، که هیچ کدومشون تو کل انداختن

بعد ۴ سال به پای من نرسیدن ، چی شده که یه نفر رو ..... ؟!!

چی شده که من اینقدر زود قافیه رو باختم .... ؟!

اونم به یه آدمی که امثالش و بچه هاشون ، همیشه سوژه خنده ی اکیپ مون بوده .... ؟!!

روزی روزگاری اگه بچه های انجمن بفهمن ، فقط میشم سوژه ی ریسه رفتن شون به مدت

یک هفته .... ؟!!!

ماجرای استاد که استاد بود برای ۲ سال ، نزاشتم زبون و تیکه های بچه ها و ملیکا از یه حدی فراتر بره ،

یعنی اگه چرندی راجع به رابطه ی من و استاد می گفتن، با خاک کف خیابون یکی میشدن ، چی شده من

دو . سه روزه فقط شدم گوش برای شنیدن تیکه های بچه ها ۲۲ ؟؟

این ظرف های غذای تلنبار شده ی دست نخورده سلف رو تخت من چیکار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

اینا هیچی ، من احمق واسه چی زنگ زدم به خاله بزرگم که ببینم دفترچه خاطرات داییم که ازش مونده ،

دست اونه یا نه ؟؟؟ اگر هست میشه یه مدت دست من باشه ؟؟!

من دفترچه خاطرات اون آدم رو که سالها پیش تو یه جایی به اسم جنگ ...... من میخوام چیکار ؟؟؟؟!

بعد ۱۹ سال عمر ؛ واسه چی کنجکاو شدم بدونم تو اون دفترچه خاطرات چی نوشته ؟!

هرچی نوشته ، به من چه ....

اصلا اینا همه به کنار ، فقط من میخوام بدووووووووونم خوابم یا بیدار ؟؟!

همین !

درخواست اصلا زیادی نیست ...

آخه از این خواب های درام چرت و پرت سابقه ی دیدنشون رو زیاد دارم ....

خواب ، جمبل جادویی ....

میگن شیطان رفته تو جلد یکی ، حالا منم حس میکنم یه چیزی یه کسی که نمیدونم چیه  اصلا خودم نیستم ،

رفته تو جلد و پوست من .... ؟!

و افسار زندگی و احساس منو گرفته دستش .... اجنه ای ، روحی ، چیزی ....

چه میدونم !!!

نمیدوونم ....

هیچ نمیدونم .....

نه استاد ، نه دلی ، نه یلدا ، نه فاطمه ، نه کیان ، نه سپیده و ....

هیشکی از نزدیک ترین آدمای اطرافم هم اصلا نمی فهمند من چی میگم ؟؟؟؟؟؟؟!

دلی که نتونه بفهمه ....

من از کی انتظار داشته باشم ، بشینه پای این خزعبلات من ....

شوخی ست ...

حتم دارم !!!

یک شوخی فقط از نوع زیادی شیرینش ....

 

+ به هرکی می پرستی ، هی نیاید برا من کامنت اونم خصوصی بزارید که تو احمقی چرا اینقدر راحت تو جایی

که مخاطب این حرفها و دغدغه ها میخونی می نویسی !!!

می ترسه .... میزاره میره .... تحویلت نخواهد گرفت دیگه !!! طردت میکنه .... میزارتت کنار و ....

از این کوفت زهرمار ها !!!

مگه ما الان دقیقا نسبتی داریم که منو میزاره کنار ؟؟!!

یکی میشه اینو تفهیم کنه به من ....

من نمی تونم خودم ، درونم ، فکرم ، احساسم رو سانسور کنم که بتونم نگهش دارم ....

مسئله من که اصلا جداست ، هنوز در واقعی یا تخیلی بودنش شک دارم ولی همیشه متنفر بودم از ادمهایی

که همش فیلم باری می کنند ، دروغ میگند ، خودشون رو سرکوب میکنند تا یه آدم رو کنار خودشون نگه دارن ...

خوبه از عذاب وجدان خفه نمیشید شما ها !!!!

راجع به خودم حرف نمیزنم ، راجع به کامنت های شما میگم !

در ضمن به نظر اون آدمی که بخواد از واقعیت وجودی یه آدم بترسه و فرار کنه و بزار بره ، همون بهتر که همون

اول بزاره بره !!!

من نمی تونم !!!!

بازیگر خوبی نبودم ، نیستم !

مامانم و بعدشم دلارام و البته استاد بهتر از هرکسی اینو میدونند !

منتها الیه سعی ام رو هم بکنم ، که حرفه ای دروغ بگم و خودم را سانسور کنم ، فقط ۲۴ ساعت داوم می یاره ،

بعدش میرم خودم رو لو میدم ... خیلی راحت ...

چار دیواری اختیاری .....

از دفترچه خاطرات کاغذی به اینجا پناه آوردم ۵ سال پیش که بتونم بدون دغدغه اینکه دفترچه دست مامان یا

خواهر هام می افته بنویسم ، از افکار ، احساسم ، زندگیم ، دلخوشیم ، غم هام و ....

حالا شما می یای اینجا به من میگی ، ننویسی که طرف از دستت می ره ؟؟؟

مگر برا گرفتنش دام پهن کردم که میره ؟؟

من می نویسم ، تا آرامش خودم رو داشته باشم ....

همین !!!

 

+ این صحبت بالا ، شامل دلی جان جانی ، استاد ، محمد دانیال نمی شود !!

جسارتی نسبت به این ۳ شخص محترم انجام نگرفته ....

نظرشون برام بسیار محترمه !

مخاطب حرفهای بالا ، تعدادی مگسان گرد شیرینی ست که زیادی اطراف من می چرخن جدید !

 


15:6پنجشنبه 26 اردیبهشت1392سارا

روی تخت دمر ، در حالی که متکایم زیردستم است ، دراز کشیده ام !

لپ تاپ هم که اساسی تشک تختم را از حرارت ، داغ کرده ، به صورت اریب در مقابلم قرار دارد ...

هدفون هم که فکر کنم بیشتر از دو ساعت است که روی گوشهایم است ، خیس شده !

و من همچنان غرق در تماشای 5 قسمت بیرون آمده از طنز انتخاباتی " دکتر سلام " هستم ...

برای بار پنجم است که این مجموعه ی 5 قسمتی که گفته اند همین روزها هم قسمت شش آن بیرون می آید ،

می بینم ...

پاکت شیرکاکائوی صبحم که هنوز نصف هم نشده ، کنارم است ...

به همان حالت دمر و چشم به لپ تاپ ، چند جرعه از آن را هورت می کشم !

لپ تاپ را جوری مقابلم گذاشته ام ، که فقط خودم بتوانم آن را ببینم !

حال و حوصله ی حرف و حدیث و برچسب بازی را اصلا ندارم !

بدبختی این آخر هفته ، بیست و دویی ها به علت خراب شدن پنکه شان در اتاق ما ، اتاق وزین 20 ، خراب شده

اند ، البته به دعوت عاطفه !

من نمیدانم کجای این هوای نیمه ابری گرم است و البته مهم تر اینکه آن پنکه فسیل زپرتی اتاق ها که آلودگی

صوتیش بیشتر از کارآیی اش است ، چقدر سرما تولید میکند ، که بچه های اتاق 22 در نبود پنکه اتاقشان به اتاق

ما هجوم بیاورند ؟!

قسمت 4 دکتر سلام ، برای بار پنجم که تمام می شود ، نگاهم را از لپ تاپ می گیرم و چشمم به بچه ها که

مثل لشکر شکست خورده ، هرکدام گوشه ای از اتاق پهن شده اند ، می افتاد !!!

عاطفه که امروز به چه مناسبتی نمی دانم ، اساسی تیپ زده است ، جلو در کمدش ، کنار یخچال نشسته و با

ژست یک کدبانوی خانه دار ، پیاز پوست می کند ! و البته هرازگاهی معنادار و مضطرب به کاسه ی برنجی که

خیس کرده است ، نگاه می کند ...

احتمالا فکر اینست که ته کیسه ی برنج آذوقه ، برای امروز بس می شود یا نه ؟!

موهای فرفری اما کوتاه آلمانی اش ، کیپ به سرش چسبیده ، ولی نمیدانم چرا هر چند دقیقه یک بار انگار

موهایش را از روی صورتش کنار می زند ... احتمالا زیادی در نقش یه همسر کدبانو فرو رفته است !

به فاصله ی چند سانتی متر ، مهسا بلنده روی تخت افتاده لم داده است و گزارش کار آزمایشگاهش را از روی

گزارش کارهای همان درس ترم قبل عاطفه ، ب قول خودشان آز فیزیک ( آزمایشگاه فیزیک ) به سرعت ماشین

چاپ ، کپی می کند !

و بعد از چند خط نوشتن ، برگه هایی را که روی هم تلنبار شده و همه را باید شنبه تحویل بدهد ، با نگاهی نگران

ورق میزند ، احتمالا فکر می کند با ورق زدنشان ، از حجمشان کم خواهد شد !

تازه گویا تیک عصبی هم گرفته ... هرچند دقیقه یک بار ، تاپ کوتاهش را که تا بالای نفش بیشتر نیست ، پایین

 می کشد ، و بند سوتینش را صاف می کند !

البته به قسمت های رسم نمودار هم که می رسد ، عمه ی استاد آز فیزیک را مورد رحمت و عنایت قرار می دهد

 و برایش  آرزوی طول عمر می کند !!

کنار در بالکن ، روی موکت ، رو به قبله ، مهسا خپله ، سر در جان حضرت حافظ گذاشته است و برای بار بیست و

یکم برای حل اموراتش به حضرت حافظ تفال می زند !

و هر با تفال آشفته تر از قبل می شود ؛ و هرچه را که لایق خودش است را نصیب حضرت حافظ می کند ...

نمی دانم چه از جان دیوان حافظ من ، که اولین هدیه دلارام بود ، می خواهد ؟!!

فکر نمی کنم خودش هم بداند ...

احتمالا می خواهد جواب وصلش با ، جناب مهندس امیرعلی خان ، را از حضرت حافظ بگیرد ...

البته من هم برای گرفتن جواب وصل به جای دیگر راهنمایی اش کردم ( بماند کجا )

موهای پرکلاغی اش ، در مقابل نسیم آرام بالکن ، بهم ریخته است و هرکدام به یک از نواحی جغرافیایی جهت

گیری !

فاطمه هم بالای تخت عاطفه ، تخت طبقه ی دوم که پتوی اضافه و دوم عاطفه که در زمستان از آن استفاده ی

بهینه می کرد ، به دیوار لم داده است و با ولع تمام در حال خوردن کتاب " صد شعر از این صد سال " من است !

دارد دنبال یک شعر مناسب اس ام اس می گردد که برای آقاشون ارسال فرماید !

هرازگاهی هم که در انتخاب ناکام می ماند ، با لحنی نزار می گوید : سارا این شعر " به باغ همسفران "

عاشقانه است ؟!!

به آدم فحش بدهند ، بهتر از این سوال است ؟!

می شود یکی به من بگوید مرز عاشقانه بودن یا نبودن یک شعر را چه چیزی تعیین می کند ؟!

هنوز هم عین روز اول ، که این انگشتر نقره را از آقاشون ( !!! ) هدیه گرفت ، هرچیزی را بخواهد اشاره کند ، به

صورت مضحکی با انگشت حلقه ، اشاره می کند ...

حتی تصورش هم آدم را از خنده روده بر می کند که کسی برای اشاره ، از انگشت حلقه استفاده کند ...

البته یک هفته ماجرای انداختن یا نینداختن این انگشتر ، در انگشت حلقه دست چپ ، در شورای تحقیقات اتاق

22 در حال بحث بود !

که آخر هم با 5 رای موافق ، یک رای مخالف ، یکی ممتنع  ، تصویب شد که فاطمه این انگشتر هدیه را در انگشت

حلقه ی  دست چپش بیندازد !!!

البته ایرادی هم ندارد ... چه ایرادی دارد آخر ؟! مگر حلقه ی نامزدی نداریم ، خب پس حتما باید حلقه دوستی هم

 داشته باشیم!

زهرا هم جلوی آینه ی اتاق ، با وسواس تمام در حال نقاشی صورت خودش است ... که برخلاف همیشه که

دوستان در اینجور مواقع به یاری هم می شتابند ، چون هرکس سرش به کار خودش گرم است ، دست و تنها

عمل نقاشی را انجام می دهد ...

خودم شمردم ، دقیقا 4 بار خط لب کشید و پاک کرد !

وسایل آرایشی که روی شوفاژ ، پایین آینه تلمبار شده و زهرا هر بار با وسواس بیشتر یکی از آنها را انتخاب می

کند ، مجموع وسایل آرایشی مشترک ( !!! ) بچه هاست ...

قبلا در گذشته های  نه چندان دور به ما گفته بودند که وسایل آرایشی هم به خاطر تماس مستقیم با نقاط

حساس بدن ، جز وسایل شخصیست ولی حالا با دیدن وسایل اشتراکی بچه ها می فهمیدم ، هر قانونی می

تواند در صورت وجود شرایط خاص نقض شود.

مثلا وقتی قیمت وسایل آرایشی بشود قیمت خون پدرت ، و طبق اخبار واصله از بچه ها ، قیمت یک ریمل معمولی

برسد به 30  تومان ، مسلما قانون شخصی بودن وسایل آرایشی نقض می شود !

عقل حکم می کند که 6 نفر دنگی پول روی هم بگذارند و این سرخاب و سفیدآّب ها را تهیه نمایند !

هم می توانند متنوع تر بخرند و هم بیشتر !

زهرا ، وقتی نوبت ریملش رسید ، دادش بلندش که : اههههه ... اینم که تموم شد ؟!! اینا رو میخورید ؟!

که البته هیچ کس هم جوابش را نداد ! یا زیادی سرشان به کارشان گرم بود یا پاسخی بر مصرف بی رویه شان

نداشتند ...

بعد از تقریبا یک ساعت تلاش بی وقفه ، چهره ی زهرا تبدیل به یک آدم نشناخته شد که بین یک تن پودر ، کرم ،

سفید کننده و .... گم شده بود !

مانتوی عاریتی اش را که از ، مرجان ، قرض گرفته بود را تنش کرد ولی انگار از آینه دل نمی کند !

آماده که شد ، چندباری دور خودش چرخید ، احتمالا داشت آماده ی دیدار یار می شد ...

چرخش های دورانی زهرا دور اتاق ، صدای آهنگ های بندری سیو شده در گوشی مهسا را که منتظر اشاره بود ،

 تا آنها را پلی کند ، درآورد !

" چینو چینو دامنت / تو رو جون مادرت / ایجوری بیرون نیا میدزدنت / چینو چینو دامنت / تو رو جون مادرت ... "

صدای امید جهان که از توی لیوان ، مهسا طبق معمول همیشه گوشی را توی لیوان گذاشته بود که مثلا صدایش

بیشتر شود ، بلند شد ، فاطمه با یک جهش وحشیانه ، از طبقه دوم تخت عاطفه پای پرید !

تو اولین نفر باشد که صحنه را گرم می کند ...

یکی یکی دوستان عزیزتر از جان 22 به وسط اتاق برای دست و پا تکان دادن کشیده شدند !!

من هم از روی تخت نظاره گر این رقص و دست افشانی بودم ...

ناگهان عاطفه نهیب زنان گفت : خب خاک بر سرت ، نمی یای برقصی ؛ حداقل برامون دست که بزن ! دست هم

بلند نیستی بزنی ؟

من هم متحکمانه گفتم : خیر !

آنقدر انرژی ذخیره ای داشتند که مگر به این زودی ها خسته می شدند ؟!

فقط تنها چیزی که وسط میدان رقص به داد اعصاب نداشته ی من رسید ، زنگ آقای زهراشون بود که توی کافی

 شاپ منتظرش بود !!

زهرا که رفت ، بعد از چند دقیقه ، بچه ها آرام گرفتند و هرکس به سرکار خود برگشت !

البته دوباره چند دقیقه بعد ، عاطفه همه به یاری در پختن غذا فرا خواند !!!

و البته آدم باید مدنظر داشته باشد که : آشپز که 5 تا شد ،  آدم برای حفظ جانش اون غذا رو نخوره ، سنگین

تره !

یک بار همین عاطفه ، قورمه سبزی با آب تصفیه نشده به خورد ما داده بود !

بچه اول صبح بیدار می شود ، که کدبانو گرانه کله صبح قورمه سبزی بار بگذارد که برای ناهار جا بیفتد ، خواب آلود

بوده و آبش را از شیر ظرفشویی برداشته ، نه شیر آب خوردن !!

بعد که غذا را نیست و نابود کردیم ، آنجا اعتراف کرد ...

وقتی دیدم هیچ کس ، یک جو به حرف عاطفه اهمیت نداد و از جایش بلند شد ، لپ تاپ را خاموش کردم و به

عاطفه گفتم:  چی بیارم برات ؟

و او هم با یک نگاه عجیب و غریب ، که احتمالا سرآشپزها به کمک آشپزها می کنند ؛ گفت : هرچی رو یخچال

گذاشتم ، وردار  بیار آشپزخونه !!!

طی 4 بار رفت و آمد همه ی وسایل برای عاطفه بردم و کنار گاز چیدم !

البته بعدش عاطفه مرخصم کرد و گفت که دیگر کاری با من ندارد !

دوباره پای بساط لپ تاپ برگشتم ، خیلی نادر و بعید بود  بیست و دویی ها توی اتاق باشند و این چنین سکوتی

حکم فرما باشد !

مهسا بلنده و مهسا خپله ، در حالی که لپ تاپ مهسا خپله روی پایش بود ، بغل گوش هم پچ پچ می کردند !

چیزی از حرفهایشان نشنیدم ؛ تمایلی هم نداشتم بشنوم !

تنها چیزی که متوجه شدم این بود که مهسا خپله گفت : باشه بعد ناهار ...

پشت لپ تاپ که نشستم مثل چند هفته ی اخیر سر از سایت های خبری در آوردم !

می دانم کاملا کلیشه است ، ولی وقتی فکر می کردم ، امسال اولین باریست که می توانم رای بدهم ؛ یک

جنب و جوش عجیب درونی در من شکل می گرفت که سر از این سایت های خبری درمی آوردم !

هرازگاهی که از بین خبرهای صدمن یه غاز ، سرم را بالا می آوردم ، با کنج اتاق مواجه می شدم که بچه ها 4

تایی در آن  گوشه به زور خود را جا کرده بودند و خیره و مات به لپ تاپ مهسا چشم دوخته بودند ...

یکی دو بار خیلی کنجکاویم زد بالا که ببینم ، چی می بییند که اینقدر مات شده اند ، اما حقیقتش حال همین که

از روی تخت  پایین بیایم را نداشتم !

البته بعد از کنجکاوی یکی . دو بار هم وارد وادی قضاوت راجع به شان شدم ولی زیاد طول نکشید که دوباره سرم

 به  خبرهای انتخاباتی گرم شد !!!

ساعت هنوز 1 نشده بود ، که چون هیچ کداممان صبحانه نخورده بودیم ، سفره ناهار پهن شد ...

و گرسنه دور سفر ، قاشق و چنگال به دست ، منتظر ورود قابلمه به دست عاطفه بودیم !!

کمی طول کشید اما بالاخره آمد !

و با ژستی خاص گفت : اینک شما و زرشک پلو و مرغ عاطفه خانوم ! فقط مواظب انگشتان نازنین تون باشید ، تو

فصل  امتحانات بی شک بهشون احتیاج دارید !

مثل همیشه خودش ؛ غذا را بین مان تقسیم کرد و باز هم طبق معمول همیشه سر ته دیگ اساسی دعوا

شد ...

بعدش هم سر ترشی بادنجون یک دعوای دیگر شد !!!

وسط ناهار هم که همه یاد آب افتادند و پارچ خالی روی تخت مواجه شدند ، دعوای دیگری بر سر اینکه چه کسی

برود ، آب  بیاورد ، اتفاق افتاد در حدی که عاطفه سریع السیر قرعه کشی کرد که بیچاره قرعه هم به اسم

خودش افتاد !

آخر سر هم بعد از نیست و نابود کردن غذا ، دعوای آخر و البته از همه شدید ، بر سر اینکه چه کسی ظرفها را

بشویید ، شکل گرفت !

و البته دعوا با نطقی از مهسا بلنده به پایان رسید که گفت : خدا به داد شوهرهای ما برسه !

البته نه به دعوای اول کار ، نه به اینکه 6 نفری به آشپزخانه هجوم بردیم ، برای شستن ظرفها !!

وضع اتاق و ظرفها که کمی سر و سامان گرفت ، دوباره من جلو لپ تاپ پخش شدم ...

ولی این بار یکسری به وبلاگ های دوستانم که از مدتی از آنها بی خبر بودم ؛ می زدم !

خیر سرم با خودم قرار گذاشته بودم که از عصر عربی بخوانم ...

صدای پچ پچ بچه ها توی اتاق بلند شد ... آن اوایل وقتی از این کارها می کردند ، حسابی به من بر می خورد و

شاکی می شدم،

ولی کم کم این کارهای غیرمحترمانه شان برایم عادی شد !

خودم را سرگرم لپ تاپ نشان دادم ، که فکر نکنند ، خیلی مشتاقم از لابه لای پچ پچ هایشان چیزی دستگیرم

شود !

شاید نیم ساعت گذشت که عاطفه به صدا در آمد : سارا ! امروز جایی نمیخوای بری ؟

من در حالی که علامت سوالی به عاطفه نگاه می کردم ، گفتم : مثلا کجا ؟؟

عاطفه خیلی خونسرد جواب داد : مثلا با آقای کارگردانتون بخوای بری بیرون ؟!

من هم صادقانه جواب دادم : نه ! پنج شنبه ها روزای شخصیشه ... پیش من نمی یاد کلا !

چند دقیقه سکوت برقرار شد ، که بالاخره فاطمه سکوت را شکست و خیلی رک گفت : پس میشه یکی دو

ساعت از اتاق بری

بیرون ؟!

انتظار هر حرفی را داشتم جز این یکی !

برم بیرون ....

نمی دانم چرا خیلی احمقانه ، سریع لپ تاپ را شات داون کردم و همه ی بند و بساطم را ریختم توی کیف لپ

تاپ ، چند تا  شکلات هم ریختم تو جیبم ، کلید اتاق را برداشتم و کیف لپ تاپ را روی دوشم انداختم و گفتم : من

 میرم سالن مطالعه ...

هنوز حرفم تمام نشده بود ، که همگی با هم خندیدند البته کاملا موذیانه !

این را از جنس خنده یشان کاملا حس کردم ...

هنوز پشت در اتاق ، در جاکفشی شلوغ دنبال دمپایی هایم می گشتم ، که کسی در اتاق را از داخل قفل کرد !

مشکوک می زدند ، آن هم نه کم ...

پله ها را یکی یکی پایین رفتم ، اما به جای کارهای مشکوک بچه های بیست و دو عاطفه ، به آن شخص محترم

فکر می کردم..

در قرمز سالن مطالعه را که باز کردم ، باد خنک و مطبوعی که ناشی از داشتن کولر گازی سالن مطالعه بود ، به

صورتم  خورد !!

پشت یک میز که دقیقا روبه روی کولر بود ، نشستم !

دوباره بساط لپ تاپ را به راه کردم ! ولی موسم را روی تخت جا گذاشته بودم ...

با موس لپ تاپ هیچ وقت نتوانسته ام کار کنم !

با عجله ، آمدم بالا که موسم را ببرم ولی باز هم با در قفل اتاق مواجه شدم !

کلید را از جیبم درآوردم و توی در کردم ، ولی نمی رفت !

انگار کلید پشت در اتاق بود ...

چندباری عاطفه را صدا زدم ، ولی حتی صدای نفس کشیدن هم از اتاق نمی آمد !

چند دقیقه ای پشت در اتاقم ماندم ، تا شاید در را باز کنند ولی دیدم بی فایده است ...

دست از پا درازتر به سالن مطالعه برگشتم !

ساعت نزدیک 2 بود که عذاب وجدان نخواندن ، امتحان عربی یقه ام را گرفت !

با خودم گفتم بهتر از سکوت و سرمای دلپذیر سالن مطالعه استفاده کنم و محض رضای خدا چند کلمه هم شده

، عربی بخوانم !

لپ تاپ را خاموش کردم که بروم کتاب و جزوه ی عربیم را از اتاق بیاورم !

با خودم هم گفتم : اگه اینبار هم در قفل بود ، باز هم نکردن ، میرم به مسئول شیفت میگم ! من مسخره ی اینا

که نیستم ...

از اتاق که بیرونم کردن ، حالا هم در قفل کردن !

با عجله خودم را به طبقه 2 ، پشت در اتاق وزین 20 رساندم !

با عجله و محکم دست گیره در را فشار دادم ...

در باز شد !!!

اولین تصویری که با آن رو به رو شد ، چشم هایم نمی توانست باورشان کند ...

لپ تاپ روشن مهسا بلنده که روی میز من بود ، و تصویر در حال پخشش ....

و وضع بچه ها در کف اتاق ...

خودم هم خشکم زده بود !

که مهسا داد زد : خاک بر سرت نفله ات کنند عاطفه ، گورت گم کردی ، دستشویی در نبستی لاشی ...

لعنتی ...

آرام گفتم : میگفتید ، خودم نمی اومدم ، نمیخواستم مزاحمتون بشم ... نیازی به قفل در نبود ولی ...

اشک هایم که شاید یکی . دو هفته بود که قصد سرسره بازی داشتند ، خیلی بی اختیار ...

 

+ حالم خررررررررررررررابه ....

لطف کنید حق طبیعی نوشتن را که هر آدمی فارغ از شغلش داره رو از من نگیرید با چرندیات تون ...

داستان نمی نویسم که تو لذت ببری ... می نویسم که حس کنم توی خوابگاه لعنتی تنها نیستم ...

یه همراهی دارم به اسم نوشته هام ...

برا اینکه بتونم نفس بکشم ....

من احتیاجی به قضاوت شما ندارم !

نه میخوام از من دفاع کنی ، نه منو متهم کنی ....

عقایدت بزار واسه خودت !!!

نه من فرشته ام ، نه اون بچه ها ابلیس ...

فقط من دیگه طاقت این خوابگاه لعنتی کثیف ندارم ...

اصلا ! قبول ... مشکل از منه !

ولی من دیگه نمیکشم ...

هرکاری کردن و دیدم و سکوت کردم گاهی ، گاهی تیکه پروندم یه طرف ، تصویری که تا ابد ازشون تو ذهنم

می مونه یه طرف ...

تصویر خودشون ، تصویر لپ تاپ ....

من خوووووووووووووووووووووووووووووووووووونمون رو میخوام !!!!

من نمی تونم دیگه با این جماعت ...

یکی بیاد به من ....

من اصلا ....

خدایا ......


17:34چهارشنبه 25 اردیبهشت1392سارا
یک بار هم که ما قصد کردیم با بنیاد بریم ، اردو کنسل شد ...

ظهری خواب بودم که اس ام اس آمد : به علت تکمیل نشدن ظرفیت ، اردوی کاشان به هفته ی آینده موکول شد.

البته همون بهتر ، چون من شنبه امتحان میان ترم عربی دارم و بدون ذره ای اغراق یک کلمه هم نخوندم !

و اصلا انگار حال و حوصله ی چشم دوختن به کتاب و دفتر ندارم !

چراش رو هم نمیدونم ...

من بچه لوسی نبودم که ادا و اطوار غذایی دربیارم ، از اول سال هرچی سلف داده خوردم ...

ولی دقیقا یه هفته ست ، حتی بوی غذا سلف حالم رو بهم میزنه ... حتی تحملش بوش رو ندارم ...

همه ی شام و ناهارهای نخورده ام ، دست نخورده بالای تختمه ...

البته به غیر دیروز که ناهار جوجه سلف رو از گرسنگی شدید تا ته خوردم !

البته چندتایی اش رو وقتی گفتم نمیخوام بیست و دویی ها و عاطفه بین خودشون تقسیم کردن !!!

منی که از نظر غذایی اینقدر خوب بودم ، یه هفته ست اموراتم فقط با مایعات میگذره !

یعنی فقط انواع آبمیوه ها ، شیر و شیرکاکائو و چای و نسکافه !

از همین ها خارج نیست !!

این بیست و دویی ها هم که خدا ازشون نگذره ، این ماجرا غدا نخوردن من شده سوژه خندشون !

گیر دادن میگن این علائمه عاشق شدنه ! تو خودت نمی دونی ...

شب ها هم خوابم نمیبره زیاد !

هر وقت هم بخوام یه ساعت بعدش با یه خواب مزخرف از خواب می پرم ....

سر درس هم که اصلا ذهنم نمی مونه رو کتاب ...

دیشب هم ۳ بار خون دماغ کردم ...

با این احوالاتم اصلا حال و حوصله ی تفسیرات بسیست و دویی ها رو نداررررررررررررم ها !!!

دیروز داره می بینه من دستم خونی شده ، خون دماغم بند نمی یاد ، با آب سرد شستم ، میگم پاشو برو

یه قالب یخ بیار ! ایستادن به تفسیر اینکه خون دماغ چه ربطی به عاشق شدن داره ؟؟؟؟!!

میشه یکی به من راهنمایی کنه من با این جانورهای بی خاصیت چیکار کنم ؟!

بخدا تو طول شبانه روز بغل گوشم تفسیر عشق میکنند ، که گاهی خودم هم حرفاشون باورم میشه ...

 

+ امروزم که کلاس تاریخ ادبیات رو با اون استاد خلش ، پیچوندم و نرفتم !!!

حالا جالبه ریحانه از جلسه اول صداهاش رو ضبط زده و بعد هم نشسته جزوه شون کرده !

( آخه گفته خیلی کاری به کتاب نداره ، و بیشتر سوالات از حرفهایی که سرکلاس میگه )

یعنی هیچ کس از بچه های کلاس ی کلمه هم ننوشتند !

دیروز بهش میگم با این جزوه ی نایابت میتونی یه بازارسیاه راه بندازی !

هر صفحه : ۲ تومن !!!!

ولی مطمئن باشید به احدی نخواهد داد ! شاگرد دوم کلاسمون با کلی التماس که ازش کرده ، ریحانه گفته

فقط میتونه صداهایی رو که ضبط زده رو بده ، جزوه رو عمرا !

همکلاسیه داریم ؟؟!!

( یعنی به نظم و ترتیب ریحانه تو عمرم آدم ندیدم !!! غذاهاش رو ماهیانه رزو میکنه که نکنه یادش بره یهو ناهار

نداشته باشه ، یک جلسه تاکید میکنم یک جلسه غیبت تو هیچ کلاسی نداشته و نداره ، این آدم کلا چیزی تحت

عنوان لبخند نمیشناسه ، سرکلاس اگه کلاس از خنده هم برو رو هوا این آدم هاج و واج استاد رو نگاه میکنه ،

استاد عظسه هم بزنه ، این یادداشت میکنه !!! ته نظظظظظظظظمه ها .... )

 

+ هندزفری ام پی تری اینجانب خراب شده و صداهای عجیب و غریب ازش می یاد بیرون ..

اینجانب هم حال اینکه برم بیرون و بخرم ندارم ؟!!!

حالا امشب رو بدون هندزفری و صدای مختاباد و بدون قدم زدن در حیاط باصفا و پراز یاس و جیرجیرک خوابگاه تا

۱ نصفه شب ، رو چه جوری صبح کنم نمیدونم ؟؟!!

من هندزفری میخووووام ....

 

+ آقا ما به هرکی که خندیدم و مسخره کردیم ، عینش سرمون اومد !

ولی بازم درست عبرت نمیشه برامون ...

بعضی ها اینقدر پلشت و افتضاح بچه دار میشن ، که صد سال سیاه نمیشدن بهتر بود !!!

این دختر خواهر مادر اینجانب ( من الفاط دخترخاله و پسرخاله و پسر دایی و دختر دایی رو ابدا به کار نمیبرم ،

چون وجود خارجی خانواده ی مامانم برام ندارن ، اصلا خوشم نمی یاد ازشون ) به یه گند و نکبتی بچه دار شد

که حال ملت دیگه ...

۲ بار که سقط شدن بچه هاش ...

این دفعه ی سوم هم زده بود و دوقلو حامله شده بود !

یه ادا و اطوارهای بیخودی که .... استراحت مطلق بود کلا !

حالا هم بچه هاش ۷ ماهه به دنیا اومدن و تو دستگاه هستند ! خودش هم کیسه ی صفراش پر شده ، بردنش

مشهد که عمل کنه ! خاله و شوهرخاله ام دخترشون بردن مشهد ... شوهرش اومده بیمارستان پیش بچه ها

و شیفتی خاله هاش و عمه هاش میرن پیش بچه !!

جمعه هم نوبت مادر گرامی ما بوده که بره پیش بچه ها ...

مامان من هم که از خودم فضول تر میگه کل بخش نوزادان رو چرخیده و همه جا رو دیده ....

و از همه سوال پرسیده !

ولی جرات نکرده که شیرشون رو که باید با سرنگ بده رو بده ، زنگ زده پرستار اومده داده ...

جای من برای این مشاهده خالی بوده !!!

فکر کنم خیلی سوژه داستانی پیدا بشه اونجا ...

 

+ نطق مامان جونم پشت تلفن : روز جمعه که این بچه ها رو دیدم ، با خودم گفتم خدایا واقعا شکرت ! ۳ تا بچه

آوردم ، همش سر موقع به دنیا اومدن ، سالم و با وزن کامل ....

 

+ نطق اینجانب : کی گفته شیرخشک بده ؟؟؟

ها ؟ کی گفته ؟؟؟ کی گفته بچه خنگ میشه ؟

من خودم از به غیر از دو.سه ماه اول که شیر مامانم خوردم ، از دو.سه ماه بعدش تا نزدیک ۳ سالگی ، قوطی

قوطی شیرخشک میل می نموده ام !!!!

۲ تا خواهر دیگه ام در سر موقعش ، ۲ سالگی شیر مادر خوردن ، ولی من بچه شیرخشکی ام ! ( به خاطر اینکه

اونجا مامانم روستا تدریس میکرده و من خونه ی مادرجون میزاشته ، صبح میرفته ؛ عصر برمیگشته ! )

از هوش خویش هم بی نهایت راضیم !!!! ( آیکون یک سارای نارسیست )

همون جا ، که همه چی ارزون بوده ، بابام حریف جعبه جعبه شیرخشکی که برا من میخریده ، نمی افتاده !

خودش میگه ها !!

مصرف اینجانب اینقدر بالا بوده که کارتونی شیرخشک میخریده !!!

 

 

+ یه واقعیت مهم رو به اون شخص متحرم  هنوز نگفتم !!!!

یعنی بهش نگفتم ، چون هیچ وقت برا خودم مهم نبوده و هیچکس هم نمیدونه !

ولی شاید برا ایشون مهم باشه ...

و اگه یه روزی بفهمه ، حس کنه ، خواستم بهش دروغ بگم یا شاید فریبش بدم ...

بهش بگم ؟؟؟ یا نه ....

 

+ تمام تلاشم رو کردم که تابستون بمونم اصفهان ولی نشد !!!

دانشگاه اصفهان اصلا ترم تابستونی ارائه نمیده هیچ وقت !

بعدش که دیدم ماجرا از این قراره ، به  بهونه ی اینکه میخوام کار پژوهشی انجام بدم و نیاز به امکانات کتابخانه

ای و ... دانشگاه دارم ، باید بمونم ، نامه نوشتم بردم دفتر استعداد درخشان که تایید کنه و بفرسته خوابگاه ،

که بهم خوابگاه بهم بدن !! ( با اینکه هر شبانه روز اقامت برای بچه های کارشناسی به هر علتی ۵ تومن بود

ولی اگه جور میشد اصلا هزینه اش برام مهم نبود ) ولی امروز رفتم دفتر استعداد درخشان که جواب نامه رو بگیرم

و جواب نامه از طرف اداره خوابگاه ها به علت کم بودن ظرفیت اسکان خوابگاهی ، جواب منفی داده بود بودن ...

اولش حالم خیلی بد شد ! ولی بعد گفتم شاید این طور بهتر بود که اصفهان نباشم ۳ ماهی ...

ناچارم برم .....

فکر اینکه من ۲۰ خرداد ، چه جوری برم ترمینال کاوه ، دیووووووووووونه میکنه ....

خیلی سخته ...

خیلی سخت ...

واسه همه نه ها ، واسه یکی مثل من افتضاحه افتضاح ...

 

 

+ این تابستون برم سبزوار ، اول کار ادامه دادن کلاس گیتارمه !!!

واقعا بهش احتیاج دارم ...

البته کلاس زبانم !!

و مهم تر از همه اینکه با عزمی راسخ که هنوز با اون شخص محترم در میون نزاشتم ، میخوام بشینم از همین

اولین تابستون واسه کنکور ارشد البته ادبیات نه هنر بخونم !

خیلی وقته تصمیم داشتم که باهاشون در میان بزارم و البته کمی راهنمایی بگیرم ولی با شرایطی بدی که تو

این هفته ایجاد کردم ، موقعیتش نشد !

حتما دفعه ی بعد ببینمشون ، خواهم پرسید ! ( البته اگه یادم نره )

 

+ این شخص محترم ، امروز در دانشگاه شون کنفرانس داشت !!!

و البته مراسم جشن گودبای پارتی ! ( اصطلاحی بود که خودشون دیشب پشت تلفن به کار بردند ! )

 

+ یك بوم دو هوا / خسته ام به خدا / نميخوام و ميخوام بشم از تو جدا / رويايي عزيز ترديد و گريز/ بي

عشق نميتونم به خدا / سلطان قلبم بی تو سرابم / آلوده ي فكر ناجور و ترديد برگرد و از من عشقي

بنا كن  كانون روحم به عشق تو لرزيد

 

+ فردا مال ماست از رضا صادقی  ...

 

+ اصلا مخاطب خاص ندارد !!!!

نه دلی نه هیچ کس دیگر ...

 

 


1:24سه شنبه 24 اردیبهشت1392سارا
امروز صبح طبق معمول همه ی دوشنبه ها ، حضور پربار محمدرضا جان جانی در کلاس منتخب شعر معاصر!

یعنی من عاشششششششق اطلاعات و درس دادن این بشرم ...

اول صبح که رفتم سرکلاس ، بچه ها تقریبا سرکلاس بودند ، تریبون و صندلی جناب استاد را درست کردم

و آوردم سرجاش گذاشتم ! ( حالا جالبه سرجاش از دیدگاه من میشه روبه روی خودم )

میخواستم بشینم که فاطمه گفت : تخته رو هم پاک کن !

تخته رو هم پاک کردم !

ولی بعد یه ترم هشتی که همزمان تاریخ و ادبیات میخونه ، اومد رو دو تا تخته شعر نوشت ؛ یه رباعی ، با چند

بیت از پایان یه غزل !

عصبی ام کرد ! بارها از اینکارا کردن ها ؛ می بینند استادها اهمیت نمیدن ، ولی بازم این کار رو تکرار میکنه ،

دیگه از یه ترم هشتی اینکارا بعیده ؟!

این جلسه شعر " قاصدک " و " کتیبه " از اخوان ثالث رو خوندیم ، و آغاز کردیم سهراب سپهری رو با شعر " به باغ

همسفران " !

دو شعر اخوان که خب مثل کارهای قبلیش ، کارهایست که چند سال بعد از کودتای ۲۸ مرداد ريال ۳۲ سروده

شدند ! در روزگاری که روشنفکران عده ای به چوخه مرگ سپرده شدن ، عده ای زندانی ، عده ای تبعیدی

و عده ای هم سکوت پیشه کردن !

شعر اخوان اصولا سال های سیاهی و خفقان را به صورت بی صدایی بی خبری به تصویر میشکه !

محمدرضا جان جانی این جلسه راجع به " وجدان اجتماعی هنر " صحبت کرد و البته اینکه بهترین داور و محکمه و

غربال سره از ناسره رو در هنر حافظه ی روزگاران تعریف کرد و بحث نشست !

و مهم ترین جمله ای که واقعا افکار منو بهم ریخت این بود که : هنر و سخن ماندگار آنست که وجدان اجتماعی

بپذیرد و نخبگان تحسینش کنند !!

بعدش هم سر شعر کتیبه ، وارد بحث های فلسفی شد که خودش توش استاده !

انسان از منظر ملاصدرا رو گفت : انسان وجود دارد ولی ماهیت ندارد !

انسان شدن است ...

اصلا فلسفه ی عرفان " شدن دائمی " است !

ولی متاسفانه ما همیشه به داشتن می اندیشیم نه بودن ...

خیلی سر این مباحث توضیح داد و بعد باز مصداقش شد مثنوی !

و گفت بعضی از ابیات هست که آدم باید رو دیوار که هیچ ، رو سقف خونه اش و اتافش هم بنویسه که وقتی

میخوابه هم جلو چشمش باشه :

گرچه روزن نیست عالم را پدید / خیره یوسف وار می باید دوید

واقعا معرکه ست این استاد !

حیف که بچه های کلاس ما اصلا قدرش رو نمیدونند !

همین ریحانه ی .... ( بز ) تو نظرسنجی اساتید برداشته زده که : اصلا به مباحث درسی نمی پردازد و تمام وقت

کلاس به بحث خارجی میگذرد !!!

آخه شعور نداره که شعر سپید غیر از همین بحثهاش چی میتونه داشته باشه ؟؟؟!

نه واقعا چی میتونه داشته باشه ؟!

بشینه لغات هاش رو معنی کنه ...؟!

در ضمن امروز بعد از مدتها که تسبیحش دستش نبود ، امروز بود !

ولی اون قرمز دونه درشت اول سال نبود ! یه سبز رنگ بود ...

( من حکمت تسبیح دست گرفتن یه استاد باسوادی مثل این آقا را نفهمیدم )

یعنی حاضرم من ۲۴ ساعت تو کلاس بشینم و جناب دکتر فقط پشت سر هم و با سرعتی وصف نشدنی

حرف بزنه ...

یعنی ترم دیگه هر درسی که باهاش ارائه بشه ، ( البته اگر پیش نیاز نخواد ) هر چقدر هم سخت باشه برمیدارم

واقعا می ارزه ...

تازه الان امروز ، جلسه ی یکی مونده به آخر ، افسوس خوردم که چرا از اول سال من صدای کلاسهای این آقا

را ضبط نزدم ... یعنی عملا خودش یه گنجینه می شد ... اگر بعد از رو صداش ، نت برمی داشتم و یادداشت

میکردم !

واقعا افسوس ...

هیچی دیگه ، ساعت هم بعد خانوم دکتر ( ب ) ...

بعد از چندجلسه غیبت مفتخرش کردیم سرکلاسش باشیم ...

واقعا درس این ترمش بخصوص این تیکه ی آواشناسی اش هم سخته هم کسل کننده ...

یعنی اصلا حالش رو ندارم !

ترم پیش که باهاش داشتیم ازش خوشم می اومد ، شاید چون یه جورایی ته چهره ی دلی رو داره ...

ولی این ترم چنگی به دل نمیزنه ...

والا ...

صبحانه هم نخورده بودم ، مثل چی گرسنه ام بود !

خدا به خاطر من که دید هم گرسنه ام ؛ هم حال درس زبانشانسی ندارم ، زد پس کله ی خانوم دکتر و راس

۱۲ کلاس رو تعطیل کرد ...

ما هم با فاطمه و خواهرش ( امروز فاطمه ، خواهرش رو که اول دبیرستانه با خودش آورده بود دانشگاه !!!! یعنی

اصلا از نظر رفتار و برخورد شبیه هم نبودند ها .... خواهرش یه دختر اکتیو پرانرژی پرسرزبون دار و البته خوشگل تر

از فاطمه ) رفتیم سلف !

فاطمه و خواهرش ساندویچ بندری خوردند ، بنده هم جوجه کباب سلف !

کلی هم تو راه با خواهر فاطمه حرف زدیم که میگفت مگه میشه یه نفر نخبه ی داستان نویسی باشه ؟!

منم اساسی براش رفتم رو منبر ...

بعد ناهار هم ، فکرم پیش آن شخص محترم بود ...

و گندی که دیروز زدم !!

با فاطمه و خواهرش رفتیم کافی شاپ یاس ( داخل دانشگاه ) و پاینت شکلات خوردیم !

هرچی بهشون گفتم : چی سفارش بدیم ؟ گفتن هرچی خودت میخوری !

کلا انگار با فضای کافه و اونچه که تو منو هست غریبه بودن ....

بعد هم خداحافظی و من تو اوج گرما اومدم خوابگاه !

زیر باد پنکه ، ۲ تا اس ام اس بین من و آن شخص محترم رد و بدل شد و ازش خواستم که عصر بیاد و ببینمش!

خوابم برد تا ساعت ۴:۳۰ ....

حس میکردم از دستم همچنان دلخوره ... ( که بود ! )

نگاه اولش ، وقتی نشستم تو ماشین ، خیلی بد بود ...

از اون نگاه هایی که هرازگاهی میزدم جاده خاکی ، دلارام نگاهم میکرد ...

خیلی حرف زد .... خیلی ....

اصلا هم علاقه ای به مکتوب کردنش ندارم !

چون اولا اینقدر سنگینه برام که هضمش برا خودم شاید یکی . دو هفته طول بکشه و دوما اکثرا هم خاطرات

شخصی اش بود که من چندان درست نمیدانم حتی بدون قید نام و نشانی از این شخص ازش بگم !

ولی ذهنم بدجور ....

چه حکمتی که هر ۴.۵ سال یه بار ، یکی می یاد تو زندگی من و دقیقا چهارچوب های اصلی تفکری منو

نشونه می گیره و منو به چالش های عجیبی می کشونه !!

سال دوم دبیرستان دلی آمد و آتش به همه عالم زد !!!

هرچی رفتار و چهارچوب فکری داشتیم ریخت به هم !

اولین جمله ی تحولی اش برا من رو هم یادمه ، ظهر یه روز ماه رمضان ، تو آفتاب روی نیمکت حیاط پژوهش سرا

( آقای ( ی ) مدیر پژوهش سرا نبود ، خدمتگزارش هم گفت دره کتابخونه قفله و راهمون نداد و دلی خیلی

راحت تو حیاط نشست و من کنارش ... )

" من اصلا دوست ندارم ، که دست تو را بگیرم ؛ تاتی تاتی راهت ببرم ! من ترجیح میدم تا با مخ بخوری زمین

حتی سرت بخیه هم بخوره ، ولی خودت دوباره بلند شی بایستی و ادامه بدی و اونقدر بخوری زمین و بلند شی

که یاد بگیری خودت باشی ... در ضمن من رحم و ترحم و دلسوزی هم در کارم نیست ! بی رحمانه ازت انتقاد

میکنم هرجا که نیاز باشه ... "

این اولین جملاتش بود !!!

که بعد خودش تو این چند سال شد یه فلسفه زندگی ...

اومد معیارهای راهنمای های قبلی بهم ریخت ؛ زیر سوالشون برد ، عملکردشون رو راجع به من به باد انتقاد گرفت

و همه کنار رو زد و شد دلارام دلم ....

اونم نه حرفهای خاله زنکی ها ! نه ... با استدلال های قوی روش های راهنماهای قبلی منو زیر سوال برد ...

امروز صلابت حرف ها و استدلال های این شخص محترم ، که در نهایت احترام هم بود ، منو یاد اون روزا

انداخت ...

همیشه عاشق ریسک بودم ولی خیلی وقت ها جراتش نداشتم ...

واقعا ریسک بود که سال سوم دبیرستان ، همه چی ، به معنای واقعی کلمه همه چی و همه کس رو

گذاشتم ، کنار و قبله ی کاریم شد دلارام ....

واقعا هم نتیجه داد !

یعنی وقتی انرژیت صرف یک کار و یک آدم بشه ، حتما نتیجه اش مثبته !

که البته بود !

الان هم دوباره تجربه ی یه دیدگاه ها و افکار جدید و بهم ریختن آرامش کبکی خودم ، یه ریسکه ...

ریسک یعنی ریسک !

بنابراین نمیخوام راجع به اش فکر کنم !

همان طور که واسه دلارام فکر نکردم ...

فقط در لحظه زمانی به خودم اومدم که دیدم ، عاشق نو ع نگاه و تفکراتشم ...

خودمم نفهمیدم چی شد ؟!

همه چی عین یه پازل کنار هم چیده شد !!!

راجع این یکی هم دیگه فکر نخواهم کرد .... نه راجع به خود این شخص محترم ؛ نه راجع به افکار و دیدگاه هاش

بلکه راجع به این فکر نخواهم کرد که بشینم ساعت ها فکر کنم اگه من تحت تاثیر افکار جدید این شخص

قرار گرفتم چی کار کنم ؟؟!

ابدا دیگه راجع به اش فکر نمیکنم !

بزار زمان کار خودش رو بکنه ...

فقط یه چیزی رو مطمئنم : دروغ نمیگه ....

جنس حرفاش ، جنس دورغ نیست ....

با اینکه یه بنده خدایی همیشه میگفت : هنوز خیلی بچه تر از اونی که آدما رو بشناسی !!!

هرچی رو راجع به اش ندونم ، اینو با تمام احساسم مطمئنم که حرفاش دروووووووغ نیست !

یه آدمی که قدرت اینو داره که منو از دانشگاه پرت کنند بیرون ! ( امروز گفت ، ولی بعد توضیح داد که جدی نگفت)

این آدم اگه یه وجه انسانی و مهربونی داره ، باید یک وجه ...

کمی قضیه ترسناک میشود !

قشنگ ترین قسمت حرفای امروزش جایی بود که از خانواده اش در نهایت نهایت نهایت احترام صحبت و یاد کرد!

با وجود نقایصی هم که وجود داره ...

ولی لحن کلامش جوری بود که مزایای خانواده اش خیلی زیاد به نقایصش می چربه ...

و باز هم قضیه دیدن نیمه پر لیوان ...

جالب بود !!!!

و البته چیز تاثیرگزار امروز که اصلا فکرش نمیکردم ، اینکار رو بکنه این بود که بدون هیچ ابایی و بدون مخفی

کردن از گذشته ی نه چندان خوبش ( از نظر وضع زندگی و مالی ... ) حرف زد !

فکر کنم که نه خیلی سخت باشه که یه نفر یه جایگاهی داشته باشه ، اسمش رو یه تعداد فیلم ، کلیپ و

مستند و ... اینا باشه ، بعد بخواد از گذشته اش ....

هرچی فکر کردم ، یعنی جایگاهمون رو عوض کردم ، یعنی ایشون جای من بود و من جای ایشون ، هرگز هرگز

هرگز حاضر نبودم ، به اصطلاح خودمون دک و پوز خودم رو خراب کنم !

البته شایدم علتش اینکه ، مثل من یا بهتره بگم ما ، فکر نمیکنه که گذشته اش ، دک و پوز امروزش رو خراب

میکنه ....

یا شاید هم وابستگی آنچنانی به عناوین و القاب نداره ....

برعکس من !!!!!!

نکته جالب دیگر اینکه دیروز تهدید کرده بود تو اس ام اس ، اگه منو ببینه ، میزنتم ولی نزد !!!!

عین دلارام ...

بالای ۹۹۹ بار در قالب جملات مختلف عنوان کرد که منو میزنه ، ولی هنوز بعد گذشت ۵ سال منو نزده! ( دی )

یه بار گفت : سارا یک بار دیگه غر نزنی ، جوری میزنمت که بری آسمون با برف سال بعد بیای زمین !

یه بار هم گفت حیف مدرسه است و بد آموزی داره و گرنه همچین با دیوار یکیت میکردم که ... "

و البته در دمدمه های خدافظی هم گفت : ممکنه به زودی برای کار بره تهران .....

چندان به مزاجمان خوش نیامد ! و اگه بره فارغ از بحث احساسیش ؛ دلم براش تنگ میشه ...

اینو مطمئنم !

ولی خوشبختانه یکی از مولفه های تعلیمی غیرمستفیم دلارام در این سالها " صبر بر نبودنش ، ندیدنش و

نشنیدن صدایش " بوده ...

بسیار سخت بود ولی فکر کنم تقریبا یاد گرفتمش ...

امروز موقع خداحافظی ؛ برخلاف تمام دفعات قبل نگفت از دیدنت خوشحال شدم ...

حق هم داشت ...

دیروز ناجور و بدجور من زدم جاده خاکی ....

به قول خودش مراسم عقیقه ی پسر یک شخص محترم یا جواب ندادن مامان من یا صبحت با دلی چه ربطی

بهش داشت ؟؟!!!

واقعا اساسی ترین سوال فارغ از محتوای حرفهایم دیروزم ، همینه !؟

چه ربطی به ایشون داشت ؟؟؟

خودمم نمیدونم ...

تمام تلاشم میکنم که دیگه اذیتش نکنم ...

نه برای رسیدن خاطر منافع شخصی خودم ( که عده ای از دوستان منو بهش متهم میکنند ) بلکه حداقل به این

علت که حس میکنم قابل احترامه و قابله ...

بین این همه آدم مجازی که تو این ۸.۹  ماه برام حقیقی شدن و باهام برخورد و ارتباط داشتیم !!

از انواع پسرها بگیر تا زن و دختر و دبیر و حتی مرد !

دیگه اذیتش نخواهم کرد !!!

خط قرمزهاش رو هم رعایت میکنم که شرایط زندگیش ایجاب میکنه !!!

 

+ دیشب واسه اولین بار ، پا در خواب های من که بزنم به تخته کم هم نیستند ، گذاشت !

تو این یکی . دو هفته تا حالا خوابش رو ندیده بودم ...

ولی دیشب ...

 

+ خیلی گشنگگگگگگگگه که آدم ...

 


0:22دوشنبه 23 اردیبهشت1392سارا
امروز صبح برای اولین بار ناراحتش کردم ...

خودم هم نفهمیدم چم بود ...

با اینکه دیشب خبر گذاشتن قسمت ۱۲ رو بهش دادم و چندتایی اس ام اس بینمون رد و بدل شد و

پایانش هم ایشون با آره زوهای قشنگ رقم زدند ولی صبح اساسی گند زدم ...

اول به اعصاب خودم ؛ بعد هم به حال ایشون ...

شاید یکی از علت هاش اینکه هنوز به سبک زندگیش عادت نکردم !

مثلا یکیش همین که تا ۱۰:۳۰ و گاهی حتی تا ۱۱ گوشیش خاموشه ...

پنج شنبه ها که اصلا یا خاموش هستند یا در غیر این صورت جواب نمیدن !

اصلا ایناش هیچی ... ایناش حاشیه ست !

به جنس شخصیتیش ... به برچسبی که داره ... به ....

نمیدونم چی باید بگم !

اصلا چه جوری شد که سر از زندگی من درآوردند !

دلارام همیشه میگه : هیچ اتفاقی اتفاقی نیست ....

امروز هم گفت در انتخابم آزادم و واگذار کرد به خودم ...

می تونم ادامه بدم ، می تونم کات کنم !

نزدیک بود بهش بگم : اگه اینکار رو می تونستم بکنم ، شک نکن صبح تو رو به رگبار نمی بستم ، بدون خداحافظی

میزاشتم می رفتم ...

مگه به همین راحتی میشه ... ؟؟!!!

نمیدونم !

هیچ نمیدانم !

 

+ تا زمانی که لقب مناسب برای ایشان پیدا نشود ، به عنوان ضمیر ایشان یا گاهی هم او در این وبلاگ نامبرده

می شوند ...

 

+ بعله .....

 


20:13شنبه 21 اردیبهشت1392سارا

 

این روزها

اینگونه ام ،ببین

دستم چه کند پیش می رود،انگار:

هر شعر باکره ای را سروده ام

پایم چه خسته می کشدم ،گوئی

کت بسته از خم هر راه رفته ام

 تا زیر هرکجا

حتی شنوده ام هر بار

شیون تیر خلاص را

••

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آنقدر دوست بوده ایم که دیگر

 وقت خیانت است

••

انبوه غم حریم وحرمت خود را

 از دست داده است

دیریست هیچ کار ندارم

 مانند یک وزیر

وقتی که هیچ کار نداری

تو هیچ کاره ای

من هیچ کاره ام : یعنی که شاعرم

گیرم از این کنایه هیچ نفهمی

••

این روزها این گونه ام :

فرهاد واره ای که تیشه خود را –

 گم کرده است.

••

آری آغاز انهدام چنین است

اینگونه بود آغاز انقراض سلسله ی مردان

یاران

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

- یک جنگجو که نجنگید

اما...شکست خورد. 

 

" نصرت رحمانی "

 


EDAME
18:28چهارشنبه 18 اردیبهشت1392سارا

EDAME
20:16سه شنبه 17 اردیبهشت1392سارا

EDAME
2:8سه شنبه 17 اردیبهشت1392سارا

EDAME
19:5یکشنبه 15 اردیبهشت1392سارا
 

این قسمت از خاطره ام به علت اینکه ، گفت و گوهایی رو که در آن اتفاق افتاده رو ، به صورت دقیق ، کامل ،

شفاف و روشن یادم نیست ، مطمئنا از کیفیتش کاسته شده !

اون هم نه کم ، بلکه زیاد ..

بنابراین ممکنه یکم خواندش رو سنگین کرده باشه و مثل قسمت های قبلی روان نباشه !

اما فقط همین قسمت ۷ هست که این مشکل رو داره ... قبلی ها که گمون نمی کنم این مشکل

داشته باشه ! قسمت ۷ به بعد هم اون جوری که من چیدمانش رو چیدم ، روان خواهد بود !

میگم تنها مشکل این قسمت اینکه من دقیق گفت و گو ها را یادم نمی یاد و هی مجبورم از

کلمات کلیشه ای فکر کنم ، به نظرم ، گویا استفاده کنم و حتی گاهی تو پرانتز توضیح بدم که واقعا چیزی

یادم نیست !!!

سنگین شدن این قسمت رو با سبکی خاطر خودتون ببخشید بخصوص مخاطب خاص این خاطرات دنباله دار

جناب آقای ( ر . ق ) !!!

در ضمن رمزدار شدن قسمت ها دلایل خاصی داره که حالا ...

هرکسی خواست می تونم بهش رمز رو بدم !

 


EDAME
14:22شنبه 14 اردیبهشت1392سارا

 


EDAME
22:23جمعه 13 اردیبهشت1392سارا
 


EDAME
1:25جمعه 13 اردیبهشت1392سارا
 


EDAME
0:31پنجشنبه 12 اردیبهشت1392سارا
 


EDAME
21:21سه شنبه 10 اردیبهشت1392سارا
 


EDAME
22:9دوشنبه 9 اردیبهشت1392سارا
 


EDAME
21:2پنجشنبه 29 فروردین1392سارا
۱- تمام خانواده های خوشبخت شبیه یکدیگرند ، اما هر خانواده بدبختی به شکل خاص خود بدبخت است !

۲- تقصیر با من است ولی مقصر نیستم !

۳- ولی احساس می نمود که این کار غیرممکن است ، غیرممکن از آن جهت که نمی توانست خود را از این عادت

که او را شوهر خود بداند و دوستش بدارد ، خلاص کند .

۴- او از آلوده شدن عشقی که روحش را لبریز می کرد ، بیم داشت .

۵- تمام هدف تمدن این است که هرچیزی را به سرچشمه ی لذت تبدیل کند .

۶- مرا ببخشای نه از آن رو که سزاوارم ، بل از سر مهربانی و شفقت خود .

۷- انگار واقعیات جواب مسئله نیست

۸- اگر می خواهید با من دوست باشید باید به من احترام بگذارید

۹- آدمیان همیشه چقدر اشتباه می کنند که می پندارند خوش بختی در برآورده شدن آرزوهاست .

۱۰- هستند افرادی که هنگام دیدن رقیب خوشبخت خود در این یا آن عرصه ، آماده اند فورا از تمام خوبی هایی

که در او هست روی برگردانند و فقط بدی هایش را ببینند ، و هستند افرادی که برعکس ، قبل از هرچیز مایلند

در رقیب کامروای خویش آن صفاتی را بیابند که موجب پیروزی وی بر دیگران گشته و در او - با قلبی فشرده از درد

- فقط خوبی ها را می جویند .

۱۱- واقعا آنها را بیشتر از آن جهت دوست دارم که خودم در آنجا بهتر می شوم .

۱۲- این یاوه گویی است که اوضاع اجازه نمی دهد ، گذشته اجازه نمی دهد ، باید پیکار کرد

۱۳- تندرستی و وجدان پاک که باشد ، همه چیز درست خواهد شد .

۱۴- شبیه احساس کسی که سخت تشنه باشد و پس از تحمل رنج فراوان به چشمه ی زلال رسیده باشد و

ببیند سگ یا خوک یا حیوان دیگری از ان آب خورده و چشمه را آلوده کرده است .

۱۵ - قوانین و ضوابط مشخصی برای نزاکت وجود دارد که بدون کیفر نمی توان ، پا از دایره ی ان بیرون نهاد .

۱۶- ذوق به هرکاری همیشه قرین موفقیت نیست .

۱۷ - من می توانم بدبخت شوم . اما هم او و هم ان مرد نباید خوشبخت شوند.

۱۸- برای دلتنگ نشدن باید فکر نکنید که دلتنگ خواهید شد .این درست شبیه آن است که اگر از بیخوابی می

ترسید ، نباید بترسید از اینکه خوابتان نخواهد برد.

۱۹-هرکس با شناخت کوچکترین جزئیات تمامی مشکلات و پیچیدگی شرایط پیرامون خود ، ناخواسته تصور میکند

که پیچیدگی این شرایط و مشکل تاویل و اندر یافت آن ، مطلقا مسئله ای تصادفی و مختص خود اوست و هیچ

فکر نمی کند که دیگران نیز نظیر او با همان مشکلات شرایط خاص خویش احاطه گشته اند !

۲۰ -شک کردن ضعف خاص بشر است .

۲۱- من دوستدار تقسیم کارم . آدمهایی که کاری از دستشان برنمی آید باید تولید مثل کنند و بقیه برای فرهنگ و

رفاه این آدمها همکاری نمایند. اینست نظر من . اکثریت عظیم طرفداران تولید مثل ، این دو حرفه را با هم قاطی

می کنند .

۲۲- برای فرد ناراضی ، سرزنش نکردن شخصی دیگر خاصه آن کس که نزدیک تر از همه به اوست به خاطر آنچه

که موجب نارضایتی اش شده ، دشوار است.

۲۳- روز تولد برای یک موجود عاقل هیچ اهمیتی ندارد و روزی است مثل همه ی روزهای دیگر که باید کار کند.

۲۴- آنچه که ارزش دارد کارست نه پاداش . ببین ؛ اگر تو بخواهی کار کنی ، تحصیل کنی به خاطر اینکه پاداش

بگیری ، آن وقت کار به نظرت دشوار خواهد آمد . اما وقتی که کار کنی و زحمت بکشی و به کار خود علاقه مند

باشی ، پاداش را در آن می یابی .

۲۵- می توان ساعات متوالی دو زانو در یک حالت ثابت نشست به شرطی که شخص بداند هیچ مانعی برای

تغییر این حالت وجود ندارد . اما اگر بداند که مجبور است دوزانو بنشیند ، حالت تشنج و رنجیدگی در پا احساس

خواهد کرد و پاهایش به سمتی کشیده خواهد شد تا دراز شود.

۲۶- حال و احوالش شبیه آدمی بود که با انگشت مجروح که هر لحظه می پندارد از بخت بد همان انگشت را به

چیزی خواهد زد.

۲۷- هرگاه کسی را دوست داشته باشی ، او را از کلیه جهات به همانگونه که هست دوست داری ، نه آنگونه که

میخواهی باشد.

۲۸- پیاله اول زهر هلاهل ، پیاله ی دوم جام گلو سوز ، پیاله ی سوم آب روان است .

۲۹- هرگاه در پی کمال مطلوب باشی ، هرگز قانع نخواهی شد.

۳۰ -انرژی بذ عشق و محبت متکی است . و عشق و محبت را نمی توان از هیچ کجا گرفت.

۳۱- هیچ شرایطی وجود ندارد که آدمی نتواند خود را به آن عادت دهد، خاصه اگر ببیند ، تمام اطرافیانش در همان

شرایط به سر می برند.

۳۲- آدم با ایمان ممکن نیست ، بدبخت باشد چرا که تنها نیست .

۳۳- احترام را برای آن اختراع کزده اند که جای خالی ای را که باید ماوای عشق باشد ، پنهان دارد.

۳۴- من خودم هم خودم را نمی شناسم . به قول فرانسوی ها ، من فقط هوا و هوس خودم را می شناسم .

۳۵ - آنجا که عشق به آخر برسد ، نفرت آغاز می شود.

۳۶- عقل برای آن به انسان داده شده که از آنچه ناراحتش می کند ، رهایی یابد.

۳۷- چرا نباید شمع را خاموش کرد ، وقتی چیزی برای نگریستن نمانده است ؟

۳۸- هرگاه نیکی علتی داشته باشد ، دیگر نیکی نیست و هرگاه نتیجه ای پاداشی در پی داشته باشد ، باز هم

نیکی نیست .بنابراین نیکی خارج از چرخه ی علت و معلولی است .

 

+ بالاخره تمام شد !!! هم رمان و هم دیدن دو تا از فیلم های ساخته شده ....


+ آنچه که از این دو جلد نت برداشته بودم !!!


+ لعنت بر آدمه ....

 


22:28چهارشنبه 28 فروردین1392سارا

وقتی که میگم این بدترین استاد این ترممون این جناب سعید خان ( ش ) استاد تاریخ ادبیات ۱ می باشد ؛ نگید

نه !!! اصلا به تمام معنای واژه ول می باشد ... رو اعصاب منه !!! هم ول بودنش هم لحن آروم و حرف زدن تیکه

تیکه اش ....

خیر سرمون قرار بود امروز ما سیمنار داشتیم که اعلام کرد ما برای جلسه ی بعد آماده باشیم ؛ این جلسه

خودش گریزی به سامانیان و قبل تر طاهریان و صفاریان میزنه !

البته اول امتحان دادیم ! امتحان تستی و البته بسیار مفهومی از تاریخچه و نظریه تاریخ ادبیات !!!!!

۱۲ تا تست ، ۳ نمره !!!!

و من هم با کمال سرافگندگی باید بگم ۳ تا غلط دارم و شدم : ۲.۲۵ !!!

حالا من به هوای سمینار صبح با هزار بدبختی این لپ تاپ سنگین رو بردم با خودم دانشکده و دست از پا درازتر

برش گردوندم !!!

ساعت هم بعد هم که نگارش ۲ داشتیم ...

نمونه های روزنامه هایی رو که بچه ها ترمهای پیش انتشار دادن بودن رو آورده بود ببینم و البته بحث هم در کتاب

غلط ننویسم ابوالحسن نجفی و کژتابی ها بود !!!!

بعد وسط کلاس بود که برای استراحت گفت : تحلیل روزنامه هاتون رو آوردید ؟؟ آماده ست؟ بخونید !

که کل کلاس سکوت پیشه کردند !!!

گفت : ننوشتید ؟؟

و انگار واقعا هیشکی آماده نکرده بود ! که یهو فاطمه گفت که تحلیل هاش آماده ست و استاد گفت بخونه !

خوند ولی انصافا خیلی داغون بود !!!!! از واژه خیلی هم فراتر ...

استاد بعد از فاطمه هم گفت : خب دیگه !!! بخونید ...

و همه سکوت باز هم !!

منم که تحلیل هام رو آخر هفته ی پیش همه اش رو مرتب و آماده کرده بودم و توی ورد بود ولی پرینت نزده بودم ،

چون فلشم دیشب دست مرضیه ( همکلاسی ام ) بود که خیرسرش میخواست پاورپوینت سمینار رو درست کنه

که البته واقعا زحمت کشیده بود و درست نکرده بود !

یهو یادم اومد که لپ تاپ باهم هست و مطالب همه آماده !

گفتم : استاد !!! من تحلیلم آماده است اما تو لپ تاپ و پرینت نزدم !

لبخند زد و گفت : روشن کنید بخونید !!

و خودش هم رفت که روزنامه های ترمهای پیش رو بیاره ما ببینیم !!!!

وقتی برگشت ، اعلام کرد بخونم !!

منم که مثل همیشه افتضاح تند میخوندم و این بزرگ ترین مشکلمه !!!

از اخبار سیاسی شروع کردم که مرگ مارگارت تاچر رو روزنامه ها تیتر کرده بودم ...

وسط های خوندن تحلیل این خبر بود که گفت : لطفا کمی آروم تر ...

منم سعی کردم آروم تر بخونم ! ( نمیدونم چقدر آروم تر شد !!!!! )

وقتی تحلیل اخبار سیاسی تموم شد ؛ چند بار پشت سر هم گفت : بسیار عالی ... بسیار عالی ... بسیار

عالی من دقیقا همچین تحلیل های محتوایی می خواستم !!!!!

و خواست قسمت دیگری رو هم بخونم و من گفتم : چی بخونم ؟؟

گفت : هرچی که آماده است !!!

و من ورزشی خوندم که بررسی خبر بازی استقلال - الهلال بود !!!

و انصافا به نظر خودم هم زمانی که کار می کردم بهترین تحلیل هام مال همین تحلیل اخبار ورزشی بود !!!

خودم هم حس کردم که خیلی خیلی معرکه شده این تحلیل !!!

بعد از اینکه تحلیل اخبار ورزشی هم تموم شد ، باز دوباره با لبخندی بر لب گفت : بسیار عالی !!!! من به

جرات می تونم این نوید رو بدم که شما در رشته ی خودتون ، از افراد بسیار موفق خواهید شد !

قدرت تحلیل تون بسیار خوبه و ظرافت و نکته بینی تون هم به این مسئله کم میکنه !

در رشته ی ما قدرت تحلیل نقش اساسی و پایه ای ایفا میکنه !!! که معمولا هم افراد درش

ضعیف هستند ...

و گفت از بین این هم مطلب و تحلیلم از دقت ریز و ذهن تحلیلی ام و توجه ام و تیزبینی ام راجع به

خبر " چشم  آسیا به آزادی ، چشم آزادی به استقلال ، استقلال چشم به راه شما " خیلی

خوشش اومده !!! ( تو ادامه ی مطلب می تونید بخونید که چی گفتم راجع به این تیتر )

بعد هم با اینکه نمره ام گذاشت و نیازی به ارائه کار نیست ، گفت که حتما تحلیل هام رو پرینت هم بزنم و

تحویلش بدم !!!!!!

و من هم فقط لبخند رضایت و البته غرور بر لبانم نقش بسته بود !!!

البته با یه وقفه ی یه ربعه ، بخش تحلیل اخبار اجتماعی ام رو هم که راجع به زاینده رو بود رو خوندم !!

و آخر کلاس هم راجع به امتحان میان ترم صحبت کردیم و قرار شد ۱۸ اردیبهشت جزوه رو امتحان میان ترم بدیم

که برا امتحان ترم فقط کتاب ویرایش بماند !!!!

همین !!

 

+ از عصر هم دارم عربی می خونم ! این آخر هفته رو باید کامل عربی بخونم ... با اینکه ۲۸ اردیبهشت امتحان

میان ترم داریم !!! الان هم رفع فعل مضارع و نصبش رو خوندم و مونده جزم !

که جزم رو الان باید برم بخونم که امشب بخش فعل رو تموم کنم و فردا مرفوعات بخونم ایشالله !!!

 

+ هم برا اینکه بعضی از دوستان خواستار دیدن تحلیل هام که اینقدر تحسین و تمجید اون هم از یه

استاد سختگیر و سخت پسند رو برانگیخت و هم اینکه میخوام یادگاری بماند ، میزارمشون ادامه

مطلب !!!

نگاهش خالی از لطف نیست ...

 

+ با تمام وجود اعتراف می داریم حالم امروز خوب نبود و به شارژی مثل تحسین و تمجدید استاد ( ج ) نیاز

اساسی داشتیم برای یک تجدید انرژی مجدد !!

و الان بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار شارژیم !!!

حس لذت و آرامش عجیبی دارد ؛ در صدر بهترین ها در چشم اساتید جای گرفتن !!!!

دوست می داریم اساسیه اساسی ....

 

+ آخر حکایت من میشه : سارا موند و حوضش !!!!!!

 


EDAME
0:18سه شنبه 27 فروردین1392سارا
دیشب برای اولین امتحان میان ترم ، این ترم نصف مبحث رو بیشتر نخونده بودم ، سر ماجرایی که اس ام اسی

با یکی از دبیرهام پیش اومد و احوالم بهم ریخت . منم همه چی رو جمع کردم ؛ با خیال تخت گرفتم و خوابیدم!

مثلا گوشی ام گذاشته بودم رو ساعت ۴ که زنگ بزنه بیدار بشم مفصل زبانشناسی بخونم !!!

آلارم ساعت ۴ همانا و ساعت ۷ صبح برخاستن همانا !!

هول هولکی چند تا مبحث خوندم ، یک کیک هم سرپایی خوردم و آماده شدم پیش به سوی کلاس

دکتر محمدرضا جان جانی !

توی کلاس خیلی خیلی تعدادمون کم بود ، نصف بیشتر از بچه های کلاسمون ، کلاس رو دو در کرده بودند

که بشینند زبانشناسی بخونند !!

دکتر هم مثل همیشه جالب مفید و پرمحتوا حرف زد !!!

زنگ بعد هم امتحان با خانم دکتر ب !!!

من همه ی سوال هام رو خوب و کامل توضیح دادم ، فقط سوال آخر که گفته بود : تحولات زبانشناسی قرن

۱۹ رو توضیح بدید ؟؟

که میخواست در سه مرحله توضیح بدیم !! جای مرحله ی یک و سه رو اشتباه نوشتم !!!!!

سوال هم ۲ نمره ای بود ...

بعد هم تا ساعت ۱۲:۳۰ مبحث شیرین اما سخت اواشناسی !

بعدم هول هولکی رفتیم سلف که با یه صف طویل مواجه شدیم !!!

یکم علاف شدیم ولی زرشک و پلو با مزغ رو از گرسنگی که صبح صبحانه نخوزده بودم ، نیست و نابود کردم و

دویدم که برم برسم به اولین سلسله نشست های انتخاباتی تو دانشگاه مون که با حاضر کاندیدهای این دوره

انتخابات برگزار میشه !!!

این نشست هم نشست اولی بود با حضور مهندس محمد سعیدی کیا !!!!

تو بنرهای تبلیغاتی هم جالب زدن ! یه تابلو سه گوش راهنمایی و رانندگی و توش نوشته بود : به انتخابات نزدیک

می شویم ! خواص راه خود را انتخاب کنید !!!

از ب بسم الله و سرود جمهوری اسلامی تا پ پایان و م مصاحبه شبکه خبر با مهندس در انجا حضور فعال

داشتیم !!!!

بعدشم با زور و مکافات رفتم کلاس زبان و بعد هم اومدم خوابگاه ماکارانی شام رو نیست و نابود کردم و از

خستگی عین جنازه افتادم تا همین یه ساعت پیش !!!

الان داشتم تو نت تحلیل های شعرهای احمد شاملو رو درمی آوردم و نت برمی داشتم !!!

 

+ به دلیل وجود شرایط بسته مجازی از اظهارنظرهای انتخاباتی در اینجا پرهیز می کنم و ابدا چیزی نمی نویسم !

ما که یه ستاره سهیل بیشتر نداریم ... اومدن فیلترش کردن چه گلی بر سرم بگیرم !!!؟؟

 

+ تاریخ تکرار می شود ! دیشب دل یک نفر یک آدم مهربان را شکسته ام و امشب هم خوردش کردم !!!

خدایا ...

 

+ تنها به این لینک نگاهی بیندازید ........

زبانم از هرگونه سخن عاجز است !!!

فقط کرکرهای درونی شنیده می شود !

http://www.links.iranvij.ir/2013/04/post_2565.php

 


11:8یکشنبه 25 فروردین1392سارا

 

هیچ کس نفهمی ، دلهره و اضطراب و ضربان قلب گرفتن

لحظه ی باز کردن مدیریت وبلاگت یعنی چی ... !؟

هیج کس نمی فهمه با حس خفگی رمز وبلاگت بزنی ....

هیچ نمی فهمه وقتی آدم ببینه کنار مدیریت وبلاگش تعداد کامنت های

خصوصی زیاد شده ، آدم چه حالی میشه !!؟

هیچ کس نمی تونه بفهمه با هزار سلام و صلوات نظرات خصوصی را باز کردن یعنی چی !

و اینقدر برات هیجان انگیز باشه که چشمات ببندی و یهو بر روی اون

۲.۳ کامنت خصوصی جدید باز کنی ؟!

و در این لحظه هیچ کس نمی فهمد که در ثانیه ای تمام ضربان قلب

و هیچان و اضطراب تبدیل شود به یک سرمای عجیب و غریب !

سرمایی که نوک انگشتانت بیشتر از هر جایی حس بشه !

کامنت های خصوصی از طرف هرکس می تواند باشد ؛ جز او که باید باشد !!!

و چند قطره اشکی که کیبورد را متبرک می کند .....

بزرگ ترین خوشبختی دنیا آنست که با کامنت خاص ترین مخاطب خاصت

مواجه شوی حتی با نام سلام !!!!!

و این روزها خدا با من قهرست و خوشبختی را از من دریغ می دارد !

او با او ...

من با .....

 

تو یه کلاس درس پشت یه میز اول نشسته بودم !!! کلاس درس دلی بود ...

بچه های اون کلاس هم بودند ولی من کسی رو نمی شناختم !! دلی پای تخته بود داشت درس میداد ، ولی

نمیدونم چی !!!

منم طبق معمول همیشه دستم رو زده بودم زیر چونه ام و مات نگاهش می کردم ....

یهو در کلاس باز شد و ۳ تا مرد وارد کلاس شدند !!!

انگار بازرس بودند و اومده بودن از کلاس ها و مدرسه بازدید کنند ! قیافه ی یکی شون رو دقیقاااااااااا یادمه قیافه

این معاون متوسطه کشور ، که تو مراسم خوارزمی تهران بود رو داشت ، آقای ( س ) !!

وسط میزها قدم میزند و دلی پشت میزش نشسته بود ...

یهو یکی از اون همراه ها به من اشاره کرد و گفت : این ( پ ) چقدر علاف و بیکاره که می یاد تو این کلاسا

می شینه ! ( انگار منو می شناختن )

بقیه سر تکون دادند و چیزی نگفتند !!!

یهو اون آقا که گفتم شبیه معاون متوسطه بود یا شاید هم خودش بود ، رو به دلی گفت : حضور این خانوم ( و به

من اشاره کرد ) در یادگیری بچه ها مشکل ایجاد میکنه و همچین تدریس شما !! باید تشریف ببرند بیرون !

دلی شروع کرد به حمایت از حضور من ! ولی یادم نیست چی میگفت .... فقط داشت توجیه میکرد که حضور

من هیچ مشکلی نداره !

ولی اون آقا قبول نمیکرد و هر لحظه ناراحت تر و عصبانی تر می شد !!!

فقط آخرش رو یادمه که دلی گفت : این شیوه ی کاره منه ، لطفا تو کار من دخالت نکنید !!!

و یادمه تو همون کلاس یه دختر تقریبا با قد و قامت بلند ته کلاس داشت گریه می کرد ...

و دیگه هیچی از اووووووون کلاس یادم نمی یاد !!!!

بعد صحنه ها انگار عوض شده یا شای هم منو دلی رفتیم یه جای دیگه !!!

یه جایی بود شبیه پارک یا شاید هم حیاط مدرسه !!

ولی بیشتر پارک چون وسایل بازی داشت !!!!

دلی رو نیمکت نشسته بود و من رو به روش سراپا ایستاده بودم !!

مدام میگفت : بشین ولی من نمی نشستم !!!

ولی آخر نشستم !!!!

داشت از چیزی می گفت واقعا نمیدونم ولی انگار یه مسئله درسی یا شایدم مدرسه ای بود !!!!

من میخواستم یه بار دستش بگیرم در عین حرف زدنش که دستش کشید و دستم رو پس زد !!!!

وسط حرف زدنمون بود که گفت برو نرگس رو صدا بزن ؛ بیاد اینجا کارش دارم !!!

من گفتم : نرگس کیه ؟

گفت : همونی که داشت تو کلاس گریه می کرد !!! و بعد شروع کرد به توضیح دادن که چقدر این بچه دوسش

داره و ....

من همونجا گریه ام گرفته بود ، سرم که آوردم بالا داشتم گریه می کرد !!!!

دقیقا یادمه دلی به سبک تابستون ۸۹ که میخواست تب خالم رو ببینه ، چونه ام گرفت و گفت : من که به جز

تو و این دختره و نادیا کسی را ندارم ! ( یا شاید هم گفت کسی رو از بین بچه ها دوس ندارم )

من رفتم دنبال این دختره ...

ولی اون پارک خیلی بزرگ بود ، هرچه گشتم پیداش نمی کردم !!

اصلا انگار همچین آدمی نبود که نبود !!!

خسته شده بودم ، ایستاده بودم یه لحظه چشمم افتاد به در بزرگ خروجی اون پارک ؛ دیدم دلی داره از در

میره بیرون !!

دوان دوان و با سرعت نور خودم رسوندم به اون در خروجی !!! نفس نفس میزدم و دلی فقط لبخند میزد !

هرچی می دویدم دنبالش ، وانمی ایستاد !!!

فقط نمیدونم چرا صداش نمیزدم !

نمیدونم ....

بالاخره ایستاد !!!!

رفتم کنارش ! نمیدونم چی بهش گفتم !!

ولی شروع کردیم با هم به قدم زدن !

پیاده رو خیلی شلوغی بود ، دو طرفش رو بساط کرده بودن ، جای کمی برای راه رفتن بود !

دلم میخواست کنارش راه بروم ولی جا نبود !

با هزار زور و مصیبت کنارش راه می رفتم !!!

نمیدونم دلی چی می گقت !!!

فقط یادمه خیلی خیلی خیلی مهربون بود ! و مدام بهم لبخند می زد !!!

چند قدم مونده به یه چهارراه بزرگ دلی دستم رو گرفت ...

محکم گرفت !! و من خیلی خوشحال شدم !

ولی نگو سرچهارراه میخواست خداحافظی کنه ...

بهم گفت : باید بره خیلی کار داره !

من گفتم : میشه منم تا در خونتون باهاتون بیام ، از اونجا برگردم !

بهم اجازه نداد !

داشت می رفت که گفت : اسباب کشی دارن و کلی کار داره ...

منم که خیلی نگران شده بودم ؛ گفتم : اسباب کشی ؟ واسه چی ؟ کجا میخوایند برین مگه ؟؟

و دوباره اشک هام داشت می ریخت !!!

و دلی همچنان لبخند زنان گفت : میخوام کتاب های کتابخونه ام منتقل کنم به یه خونه ی جدید !!! باید برم

بسته بندی شون کنم !

دقیقا یادمه پرسیدم : خودتون که همین جا هستید ؟؟؟؟

ولی دلی لبخند زد و رفت و جوابی بهم نداد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ از دیروز صبح زود تا همین الان یکسره و بدون وقفه داره بارون می باره !!!!

دیشب هم که نیمه های شب طوفان و رعد و برق و صداهای عجیب و غریب وحشتناک !!!

الان هم هوا همچنان بارانی و تمام ابریست !!!!

الان حال میده بری کنار زاینده رود تو این هوا ، حیف که نه حوصله اش هست و نه وقتش !!!!

 

+ خدایا هزاران مرتبه شکرت به خاطر این روزها !!!!

آرامش نسبی این روزهام رو حاضر نیستم با تمام دنیا هم عوض کنم !!!

پارسال این روزها تو برزخ وحشتناکی دست و پا میزدم که حتی یادآوریش برام چندش آور و عذاب آوره !!!

خدااااااااااااااااااااااایا شکرررررررررررررت !!!

 


12:23شنبه 24 فروردین1392سارا
آخه من الان دقیقا چی بگم ...

با چه رویی بگم !!!

چه بگویم ، چه بگویم که خاموشی به از هزار زبان است ....

حال و حوصله تفضیل و تاویل هم ندارم !!!

خلاصه و مفید دوباره برنامه امتحانی دانشگاه اصفهان عوض شد !!!

این دفعه اطلاعیه ی وزارت علوم رفته تو سایت و برای بار سوم برنامه عوض شد !!!

تاریخ امتحانات ما : ۴ خرداد ، امتحان وزین و شیرین قواعد عربی و ۱۹ خرداد امتحان باز هم وزین زبان انگلیسی

عمومی !!!!

اول و آخر امتحانات کلا خجسته شده برا من ....

 

+ ولی انصافا از بین این ۳ تا برنامه امتحانی که عوض شد ، همین برنامه ی اخر و مصوبه ی وزارت علوم

از همشون برا من بهتره !!!! واسه درسا فاصله به اندازه ی کافی هست ... و همچین دیگه جمعه ها امتحان

نداریم !!!

فقط مشکل لاینحل من که در هر ۳ برنامه یکی بود ، همزمانی امتحان نگارش ۲ و زبانشناسی می باشد !!!

ولی عیبی نداره ، ایشالله میخووووووونمش .....

 

+ بسی بسیار خوشحالیم که زودتر به ولایت خواهیم رفت !!!

 

+ هوا اینجا تمام ابریست و باران از آسمان آویزان است !!!

دیروز زنگ زدم به مامان و احوال پرسی و اینا ! بحث رسید به هوا و گفت اونجا داره بارون می یاد !

و منم گفتم : اینجا تمام آفتابی و آسمان صاف است !

گفت : میخوای ابرهامون بفرستیم برا شما ؟؟

و من خندیدم !!!

حالا انگار جدی جدی مامانم ، ابرهای ولایت فرستاد اصفهان !!!

 

+ آدم پرور و بی شخصیت رو که ادعای توانایی در همه کار رو داره ، در حالی که عملا هیچ بلد نیست رو باید

جوری با خاک یکسان کرد که نفهمه از کجا خورده !!!!

حتی اگر یک همکلاسی و به ظاهر دوست باشد !!!!

آخه تو بلدی که پ رو کیبورد کجاست که ادعای.... ؟!!؟

و من با کامل اعتماد نفس و آسودگی خیال این بدبخت رو با خاک یکسانش کردم !

الله اکبر ....

 

+ رفتم مبادی العربیه ۳ رو از کتابفروشی جهاد گرفتم که شروع کنم عربی بخونم ...

تو برنامه ی فردا و پس فردا که تعطیله هم می باشد !!

پیش به سوی عربی ....

 

+ حالم از استادی که خودش ول باشه ولی به تظاهر بخواد ول بودن کلاس رو بندازه گردن دانشجو بهم میخوره !

بدترین استاد این ترممون ؛ استاد تاریخ ادبیات ! سعید خان ...

اگر بگم من هنوز کتاب تاریخ ادبیات ندارم ، باور می کنید ؟!!!

جلسه ی اول ترم که اومد سرکلاس گفت چند جلسه بهش وقت بدیم که کتاب ها رو بررسی کنه و بعد یکی رو

معرفی کنه !! چند جلسه شد ، جلسه ی آخر قبل از عید !!!

کتاب تاریخ ادبیات دانشگاه اصفهان معرفی کرد !

رفتیم پی اش ... جلد دومش نبود و هی گفتن می یاریم ، می یاریم ولی نیاوردند !!

جلسه پیش بچه ها بهش گفتن ، گفت : خب برید تاریخ ادبیات ذبیح الله صفا رو بخرید !!!

حالا من امروز تو کتاب فروشی جهاد نگاه میکنم می بینم : تاریخ ادبیات صفا چندین جلده ( نمیدونم چند جلدیه ) !

ما همش باید بخریم ، یا فقط تاریخ ادبیات ۱ رو یا اصلا گزیده اش ....

بازم کتاب تاریخ ادبیات نگرفتم !!!!!!!!!!!!!!!

 

+ امروز عصر هم ساعت ۴ تا ۶ آخرین جلسه ی کارگاه ویرایش آزاد با علی اکبر جان جانی !!!

علائم سجاوندی را خواهد گفت !

 

+ لعنت بر ......

گاهی ناچارم که آرزو کنم که کاش رو این کره ی خاکی نبود که خیالم و فکر منم آسوده می بود !

( سانسور می شود ، مخاطب خاص دارد ، تاویل نفرمایید !!!!!! )

 

بعدا نوشت : و کلاس ویرایش نیز به پایان رسید ...

امروز پذیرایی هم شدیم !! یکی از بچه های ترم بالایی یک کیک خیلی خوشمزه درست کرده بود ، آورده بود !!!

خیلی خووووووووشمزه بود هرچی که بود !!!

و یه سبد گل طبیعی شیشه ای خیلی شیک با ۳ تا رز سفید ـ صورتی برا استاد هدیه گرفته بودن انجمن !

اونم خیلی شیک و ناز بود ....

 


19:14جمعه 23 فروردین1392سارا
دیشب با وجود خستگی بسیار تا ۱ شب بیدار بودم .

شام هم نون پنیر و گردو خوردم !!! سبک و مفید ...

سرگرم خوندن واحد " منتخب شعر معاصر " با استاد بسیار برجسته محمدرضا جان جانی !!

داشتم از رو سایت ادبیات تحلیل شعر " پریا " احمد شاملو رو می گرفتم !!!

از نمونه های برجسته ادبیات فولکور شعره !!! ( حتما توصیه می کنم بخونیدش ! )

بعد از نوشتن تحلیل تو کتابم ، این شعر زیبا رو با صدای خود زنده یاد احمد شاملو و موسیقی زیباش گرفتم !

در کل سرگرم پریا بودم و البته نازلی !!

صبح هم تا ساعت ۱۱ خواب بودم ! مثلا امروز رو اختصاص داده بودم به خوندن عربی ...

خیلی یهووووویی ، زد به کله ام که پاشم برم سینما و فیلم " حوض نقاشی " رو که رو پرده سینما ساحل بود

رو ببینم !! ناهار هم که نداشتم ...

تصمیم قطعی شد ، گفتم اول میرم لب زاینده رود ناهار میخورم بعد هم اولین سانس بعدظهر ۲:۳۰ میرم فیلم

ببینم !!

چه خبررررررر بود لب زاینده رود !!!!

هرکی رو تو اصفهان گم کردی بودی ، اونجا پیدا می کردی !!!

یکی با کنتاکی ، یکی ساندویچ ، یکی مرغ و یکی کوکو سبزی و !!

بساط بستنی قیفی ها و فالوده ها هم که اساسی تو دست مردم به راه بود !

از عشاق جوان ، تا خانواده هایی با هم که ۲۰ نفری میشدن رو هم تا پیرمرد و پیرزنهای عصازن !!

وسط زاینده رود هم پر از این قایق مرغابی ها ....

منم اول رفتم از جایی که همیشه ساندویچ میگرفتم ، ساندویچ گرفتم و بعد دویاره اومدم کنار زاینده رود !

جا برای نشستن پیدا نمیکردم ! یا همه چا پر بود یا جاهای خالی تو آقتاب بود !

بالاخره یه جا پیدا کردم و نشستم ! ساندویچم رو خوردم ... ساعت دقیقا ۲ بود ! راه افتادم سمت سینما ساحل.

یه سر هم اومدم زیر سی و سه پل که اون قدیم ها زیرش قهوه خانه بود !

رفتم سینما و بلیط نیم بهای دانشگاه که از آبان دستم مونده بود را دادم و رفتم داخل !!

هنوز یه ربعی تا شروع فیلم مونده بود !

آبی خوردم و دستشویی رفتم و سرگرم نوشتن یه قصه که یهو تو اتوبوس به ذهنم رسیده بودم تو نت گوشیم

شدم !!!

بعدش هم که فیلم بسیار بسیار زیبای " حوض نقاشی " کاری از مازیار میری !

من که تو کل فیلم محو محو بودم و البته در بعضی صحنه ها در تاریکی سینما اشکام ناخودآگاه جاری شد ...

بعد دوباره اومدم تو همون ایستگاه ایستادم و با اتوبوس های صفه - ملک شهر که خدا رو شکر اینبار برعکس

همیشه خیلی خلوت بود ، اومدم خوابگاه !!!

وقتی هم که رسیدم خوابگاه ، یک راست رفتم حمام و الان هم که پای لپ تاپم !!!

عربی بی عربی ....

 

+ حوض نقاشی :

سیمرغ بهترین فیلم از نگاه تماشاگران در سی و یکمین جشنواره‌ی فیلم فجر

سیمرغ بهترین طراحی صحنه و لباس از سی و یکمین جشنواره‌ی فیلم فجر (آتوسا قلمفرسایی)

نامزد دریافت دو جایزه از سی و یکمین جشنواره‌ی فیلم فجر در رشته‌های بهترین بازیگر نقش اول زن (نگار

جواهریان) و بهترین فیلم‌برداری (محمد آلادپوش )

 

+ اول چیزی که نظرم رو گرفت ، ابن بود که من شهاب حسینی را نشناختم با این نقش متفاوتش و گریم

متفاوتش !!! بعد از ۱۰ دقیقه از شروع فیلم که مدام منتظر شهاب حسینی بودم تو فیلم ، فهیدم یکی از شخصیت

اول های ای فیلم ، رضا ( پدری که اختلال کم توانی ذهنی دارد ) پدر سهیل ، شهاب حسینی ست !!!

ماهرانه و بسیار تمیز شهاب حسینی توانسته بود از پس ایفای نقش یک کم توان ذهنی بر بیاد !!!

 

+ عشق .... عشق یک دختر و یک پسر کم توان ذهنی که از صحنه ی عشق اولیه آنها فقط در آغاز فیلم یک

صحنه نشان داده می شود و بعد صحنه ی دوم فیلم می شود زندگی مشترک این دو دختر و پسر که حال

پدر و مادر یک پسر سالم و البته باهوش و حساس به نام " سهیل " هستند !!!

 

+ به تصویر کشیدن یک عشق ساده در عین حال ولی پیچیده ...

 


+ صحنه های از این عشق که یادم می آید و تا اعماق وجودم نفوذ کرد ! قسمتی بود که رضا ( پدر سهیل )

به عنوان کار دوم اطلاعیه های یک انستیو زیبایی رو پخش می کرد ! از در سالن که رفت بیرون ، چند دقیقه به

در زد ! همسرش مریم ( نگار جواهریان ) اومد پشت شیشه !!! عاشقانه ها از پشت شیشه بود ...

رضا گفت : بخند ...

و عکس العملی از سمت مریم نبود !

دوباره گفت : بخند ....

جون سهیل بخند !

و مریم لبخند زد !!!

و بعد رضا یکی از آگهی های انسیتو رو که برای ترمیم و زیبایی دندان بود و یک دهان با دندان های سفید تهش

زده بود رو چسبوند به شیشه و آروم خندید !!

مریم دستش گذاشت رو شیشه و رضا از پشت سر انگشتای مریم رو بوسید ....

 

+ سهیل ... سهیل .... پسرک چهارم ابتدایی که از داشتن چنین پدر و مادری احساس حقارت می کند و

ماجراهای اصلی داستان را رقم می زند !!!

 

+ و غم انگیزترین و تاثیرگذارترین صحنه این فیلم از دیدگاه من که من خودم اشکام همین جوری می ریخت !!!

سهیل مدتی رفته بود خونه ی خانوم ناظم مدرسه شون که با پسرش امیرعلی همکلاس و دوست بودن ؛ موند !

و از خانوم ناظم خواسته بود که پسرش باشه و دیالوگ جالبش در این درخواست این بود : خانوم اجازه ! قول

میدیم تو مدرسه شما رو مامان صدا نزنیم ! ( آخه یه صحنه تو فیلم هست که امیرعلی تو مدرسه در حال

ساندویچ خوردن میگه : مامان میشه زنگ دیرتر بزنی ؛ من هنوز ساندویچم مونده ! )

و خانوم ناظم که در جریان شرایط خانوادگی سهیل و در ارتباط مستفیم با پدر و مادرش هست قبول میکنه !!!

صحنه های غم انگیزیست از شبی که مریم و رضا تنها تو خونه شون هستند ...

سهیل چند روز خونه نمیره !!!

چند روز بعد ، این صحنه نشون داده میشه که پدر و مادرش میرن مدرسه !! مادره دور کنار دوازه فوتبال تو حیاط

وامیسته و پدره میره جلو  و کنار پنجره ی کلاس پسرش سهیل که اتفاقا سهیل هم جاش کنار پنجره است

وامیسته ، کنار پنجره !!!

و باهاش حرف میزنه !!! خیلی غم انگیزه ... خیلی ...

فقط یه جمله اش : سهیل ببخش که من بابات شدم !!!

 


+ پیتزایی که به دست مریم و رضا درست شد ....

 بی نظیر بود اون پیتزا .... بی نظیررررررررررررررر ....

 

+ موتور سواری رضا ....

 

+ خواهر رضا ....

 

+ شهربازی رفتن این خانواده !

 


+ صحنه ای که بالاخره مریم بر ترس خودش غلبه می کند و به عشق شوهر که تنها بالا پشت بوم کنار کفترها

نشسته از نردبونی بلندی که ازش میترسه بالا میره !

 


+ صحنه ی خرید عینک برای سهیل ....

 

+ آخرین صحنه ی فیلم هم در ذهن مخاطب ماندگار می شود ....

 

+ بیست و یک !!!!

 

 

 

 


21:4پنجشنبه 22 فروردین1392سارا
بس دیروز و امروز پای لپ تاپ بودم ، الان دیگه واقعا توانایی نگاه کردن به صفحه ی لپ تاپ ندارم !!!

هفته ی آینده چهارشنبه ، برای درس تاریخ ادبیات ۱ ، به قول استاد سمینار و به قول خودم کنفرانس داریم !

غزنویان اول و دوم و سلجوقیان !

اول باید جریان های تاریخی یا به قول استاد فرا ادبی رو توضیح بدی و بعد هم جریانات ادبی که در اون دوره اتفاق

افتاده !!

من قبل عید تو گروه جریان های تاریخی رو قبول کردم که خودم هم اطلاعاتش دربیارم و هم ارائه اش بدم !

دیروز عصر و امروز کلش تا الان سرگرم درآوردن اطلاعات از کتاب تاریخ غزنویان ترجمه حسن انوشه ( اسم

نویسنده اش خارجیکه ، سخته یادم نمونده ) و بعد هم تایپ تو ورد بودم ! و بعدش هم انجام کارهای نگارش

۲ که باید روزنامه ها رو بخونیم و تیترخبرهاشون رو با هم مقایسه و تحلیل کنیم !!!

از نظر کیفیت و تاثیرگذاری ، جذب مخاطب و ....

بیچاره شدم ولی شکر خدا تموم شد !!!!

تازه من خاطره و داستانم که مال قبل عید بود تحویل استاد ندادم ! الان همه رو آماده کردم که چهارشنبه

تحویلش بدم !!!

سر اینکه چه خاطره ای رو بنویسم ، خیلی گیر بودم ، آخه خاظرات من اکثرا شخصیه !!

که قسمت بر خاطره ی " آزمایشگاه شیمی " در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۸۸ شد !!!

یکم تغییرات دادمش که مناسب استاد بشه و آماده اش کردم !!

و البته کلی هم تجدید خاطرات کردم در عین ویرایشش ....

 

+ ناهار الویه خوردم و شام هم ندارم !!!!!! ( آیکون یه دانشجوی بی هنر و بی حوصله و دارای کمبود وقت بدبخت)

 

+ این دانشگاه اصفهان هم شده ملانصرالدین !!!!

گفته بودم که برنامه ی ما هم تغییر کرد و زودتر تعطیل میشیم یعنی ۱۹ خرداد !!!

حالا امروز ظهر نشسته بودم پای کارهام که یهو عاطفه اومد تو اتاق و گفت میدونستی برنامه دوباره تغییر کرد و

برگشت به حالت اول !!

منم گفتم : گمون نمیکنم ... مگه میشه ... مگه الکیه ؟؟!

گفت : برنامه دوست های سیرجانی من تغییر کرده ، حالا یه سر برو ببینیم !

چشمتون روز بد نبینه ، رفتم تو سایت و دیدم بله هر دم از این باغ بری می رسد و باز برنامه به حالت اولش

تغییر کرده !!!

و با این حساب اینجانب دوباره تا ۵ تیر امتحان خواهم داشت !!!

اون برنامه رو بیشتر دوست داشتم و کلی خوشحال شدم از اینکه زودتر تعطیل میشیم ولی از دماغم دراومد ...

 

+ دلی هم چند روزه باز رو فاز جواب ندادنه .... اونم عین این دانشگاه اصفهان ما گیر و واگیر داره !

والا ....

 

+ و دیگر هیچ !

 


20:26دوشنبه 19 فروردین1392سارا

 و سرانجام چشم و دل اصفهان با طنین خروش آب های زاینده رود روشن شد !!!!!

بعد از دو سال فراق ، دوباره زاینده رود باز آمد به اصفهان !!!

زاینده رود دوباره زاده شد !!!

امروز دوشنبه ، نوزدهم فرودین یک هزار و سیصد و نود و دو بالاخره بعد از مدت انتظار ، آب زاینده رود به سی و

سه پل رسید !

و من خیلی خیلی خوشحالم که شاهد و بیننده ی این اتفاق خجسته بودم !!!

امروز صبح مثل همه ی دوشنبه های ترم 2 ، مشتاق دیدار استاد بسسسسسسسسیار با سواد و فرهیخته

مون دکتر ( م . ن )

بودم ! یکم با تاخیر بود ... با یه تاخیر 10 دقیقه ای !!

اول کلاس که آمد آرزوهای نه مثل باقی استادها کلیشه ای بلکه آرزوهای روشن و آرامش بخشی برا همه مون

کرد !  و تقریبا تا ساعت 9:9 سر یک مسئله خارجی صبحت می کردیم !!! و گفت قبل از شروع درس ، میخواد دو

سوال از ما بپرسه !!

راجع به نویسنده ای پرسید که سال گذشته جایزه ملی فرانسه رو به خاطر داستانش که البته به زبان فرانسوی

هم نوشته شده بوده

برده ! و آثارش نام برد که : زیر آسمان های جهان ، آسیا در برابر غرب ، افسون زدگی جدید و ...

راجع به حوزه ی فعالیت شون توضیح داد و از ما خواست اسمش ببریم !!! ولی هیشکی نمی دونست !

کتاب آسیا در برابر غرب رو که نشون داد ، غزاله با زیرکی اسم نویسنده رو دید و گفت و کمی خندیدیم !!!

داریوش شایگان ...

و بعد هم خواست همین طور یک نویسنده شاعر موفق رو نام ببریم که همین دو سال پیش در سن 54 سالگی

در گذشت و آثارش هم یوزپلنگانی که با من دویده اند ، داستان های نیمه تمام ، و اشعارش در کتاب پسرعموی سپیدار !!!

بار هم ندانستیم و با شرمندگی تمام سرمون رو پایین انداختیم و ایشان نام برد از مرد جنونی که در شمال ساکن

 بوده و البته دبیر بوده : جناب آقای بیژن نجدی !

و غرض از معرفی این شاعر و نویسنده  و فیلسوف معروف این بود که می خواست ، مسئله ی " حجاب

معاصرت " رو برامون شرح بده !!!!

خیلی خیلی جالب بود ، ماجرای این حجاب معاصرت !

من به علت کمبود وقت و طولانی شدن این پست نمی تونم این ترکیب رو توضیح بدم !!!

کتاب های خاطرات گورباچف و خاطرات مارگاتر تاچر رو هم پیشنهاد کرد برای مطالعه ...

خیلی زیاد این بحث طول کشید و بعد هم پرداختیم به درسمون که باید شعر " مرگ نازلی " از احمد شاملو رو

میخونیدم!

راجع به واژه ی نازلی یا بهتر بگم کلمه " ناز " استاد بسیار کامل و فصیح صحبت کرد !

ناز از آن دسته واژگانیست که " حوزه ی معنایی تولید می کند " !

ناز لطیفه ی غیبی ست که درمی یابد ، ولی نمی تواند توصیف کند ! از معنوی ترین احساس ها تا مادی ترین

آنها ...

تعبیر ناز بین آدما متفاوت است !

و استاد پرسید : مثلا الان وقتی میگید نازت برم ، یعنی چی ؟؟ واقعا چه معنا میده ؟

و البته ما هم یکم سر این بحث خندیدم به اتفاق استاد !

بعد وارده مقوله ی زندگی احمد شاملو شدیم ! و راجع به اشتباهات جبران ناپذیری که این آقا انجام داد !

راجع به شاهنامه ی فردوسی ، راجع به حافظ و موسیقی ایران و ... !

اهانت های بی دلیلی که کرد و ... !!!

مجال توضیح نیست وگرنه استاد به طور کامل عقاید و مکتب و سبک این آقا رو شکافت و توضیح داد !

کتاب در گزند باد رو هم که در نقد احمد شاملو نوشته رو معرفی کرد برای مطالعه !!!

و یه جمله جالب هم راجع به حرف نو ، زدن در همین بحث :

حرف نو ، حرفیست که نخبگان تحسین کنند و عوام لذت ببرند ! پایه تحسین نخبگانند ! یکی از مشکلات بزرگ

امروز جامعه ی ما عوام زدگیست ...

در کل این جلسه مثل همه ی جلسه ها کلاس پرباری بود !!!  تا خود ساعت 4 دقیقه مونده به 10 ما سرکلاس

بودیم !!

بعد هم که کلاس زبانشناسی با خانوم دکتر ( ب ) !!!

اتفاق خاصی نیفتاد و فقط وارذ بحث آواشناسی شدیم و البته راجع به برگزار شدن یا نشدن امتحان میان ترم بحث

 کردیم که با تعداد آرای بیشتر هفته ی آینده دوشنبه امتحان برگزار خواهد شد !!!

یه تیکه هم سر همین امتحان میان ترم سروصدامون زیاد شد که سبا با لهجه ی بامزه همیشگی اش رو به

استاد گفت : واسه همینه که برا ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت تعطیل مون میکنند ها !!!

و استاد هم لبخند زد !!!

یه تیکه هم استاد داشت راجع به این حرف میزد که ما به خاطر اینکه راست قدم و روی دوپا ایستادیم برخلاف

دیگر جانوران ، مزیت هایی دارم و معایبی !!

یکی از مزایا اینکه حلق داریم و ذیگر جانوران قاقد اون هستند !!

که یهوو نرگس بی هوا گفت : استاد ! یعنی الان زرافه هم حلق نداری ؟؟

استاد اساسی خنده اش گرفته بود !

گفت : نمیدونم !

فقط ساعتی که خانوم دکتر به دستش بسته بود ، توجه ام رو خیلی جلب کرد !!

یه ساعت سفید با بندهای سفید که خیلی هم شیک بود ....

پسندیدیم !!!!

بعد هم با فاطمه رفتیم سلف !!! ناهار جوجه کباب بود ! بعد ناهار از هم جدا شدیم !

منم از در شرقی اومدیم بیرون و میخواستم برم انقلاب و البته شهرکتاب ! چون میخواستم یکی دو تا از کتابهایی

رو که استاد  امروز معرفی کرد رو بخرم و البته چون دیشب خبر بازشدن زاینده رود رو تو نت دیدم ، میخواستم برم

به دیدن زاینده رود پر آب !!

سوار اتوبوس شدم ، خوشبختانه یه جای خالی بود و نشستم ! رو پل فلزی که رسیدم مثل چند ماه گذشته ،

دوباره با یه کویر  برهوت تو بستر زاینده رود مواجه شدم ، دریغ از یک قطره آب !!!

منم با خودم گفتم : اینا هم ملتو اسکل کردن ... اصلا معلوم نیست چه خبره !!!

ایستگاه انقلاب که پیدا شدم ، جمعیت زیادی رو سی و سه پل نشسته بودن ، مشخص بود ، منتظرن !!!

منم راه افتادم سمت شهر کتاب ...

تو شهر کتاب هم کلی چرخیدم و 3 تا از کتابهایی رو که استاد معرفی کرده بودم ، دیدم ولی فقط یکی اش رو

خریدم :  داستان های نیمه تمام بیژن نجدی ! البته بعلاوه یه خودکار قرمز !

چرا دروغ ، دستشویی داشتم ... رفتم سینما سپاهان ، دستشویی ، آبی هم به سر و صورتم زدم و از آبسردکن

هم آب خوردم و زدم بیرون !!!

همینجوری سلانه سلانه تا نزدیک ایستگاه انقلاب اومدم ! اونجا هوس بستی ام کرد !!!

یه بستنی لیوانی کاکائویی – وانیلی گرفتم !!! هنوز مردم همچنان رو سی و سه پل بودن !

البته ماشین های پلیس و سرباز خیلی تو انقلاب زیاد بود !

مشخص بود که یه خبری هست !

من سوار اتوبوس شدم و همونجوری تو اتوبوس شلوغ که تقریبا نزدیک در بودم ، بستنی ام رو خوردم !!!

رسیدم ایستگاه خیابون شمس آبادی که دیدم انگار تو بستر رودخونه ، آبه ....

بله ، آب بود ! اونم چه آبی ... سروصدا هم زیاد بود !

همون ایستگاه پیدا شدم و رفتم بوستان سی و س پل !!!

آب کمی از زیر پل فلزی گذشته بود و داشت به سی و سه پل نزدیک می شد !!!

یه جمعیت انبوهی اونجا بودن ....

همه وسط رودخونه که هنوز خشک بود ، راه می رفتن !

یه عده رو سی و سه پل بودن ...

خیلی ها تو چمن ها نشسته بودن و منتظر بودن !!!

آب می اومد و زمین خشک برهوت رو که به شکل کویر تیکه تیکه شده بود ، رو سیراب می کرد !!!!

اینقدر زمین خشک بود که از حباب های زیادی که رو آب میزد ، مشخص بود ، آب داره میره تو زمین !!!

دو نفر قایق سوار هم تو آب وسط رودخانه نشسته بودن !!!

بوی کاهگل از رودخانه بلند شده بود ....

آب تازه اومده بود و فقط وسط رودخانه رو می گرفت و کم کم داشت پخش میشد و راهش رو پیدا میکرد !!!!

چندتا آقا کنار بستر هنوز خشک نشسته بودن و یکی شون زده بود زیر آواز ... صدای خیلی خوبی هم داشت !!!

دوربین و موبایل ها هم که تو دست ملت غوغا میکرد !!!

از پیرمرد عصا به دست بود ، تا کوچولویی که تو کالسکه بود !!!

منم اول تو چمن ها نشستم و داشتم مسیر آب رو نگاه میکرد !! یه دختر خیلی سانتال مانتال هم کنارم نشسته

بود ...

همون جا هم به مامانم اس ام اس دادم و خبر اومدن آب زاینده رود رو دادم ، هم به خانم مدیر مهربون و هم به

دلی !

اول مدیر مهربون جواب داد که : واقعا ؟؟ به جا منم کیف کن ...

و بعد مامانم که گفته بود : آ خوش به حالتون ! سلام ما رو هم  به آبهای زاینده رو برسون ! همیشه پرآب باشه !

ولی دلی جواب نداد !!!

شارژ گوشی من هم رو به موت بود و آخرین نفس هاش رو می کشید !

همون جا یه مرد جوون گل فروش اومد با گل های رزهلندی و کلی دعا که خیر از جوونی ات ببینی یه گل بخر که

 روزی خانواده ام هست !!!

منم یه نگاه کردم ! هیچی نگفتم ! آخه واسه کی می گرفتم ... یه لحظه رفتم تو عالم خیال که اگه الان دلی

 کنارم بود ، کل گلهای توی سبدش رو یه جا میخریدم ، میدادم به دلی !

حالا برا کی بگیرم ... ؟!!!

اون دختر سانتال مانتاله ازش یکی خرید !

بعدم بلند شدم و پریدم وسط بستر هنوز خشک رودخونه !!!

به هوای اینکه گوشیم شارژ ندازی ؛ اول هیچ عکسی نگرفتم !! ولی وقتی دیدم همه گوشی و دوربین به دست

هستند ،  گوشیم در آوردم و شروع کردم به عکس گرفتن تا آخرین نفس گوشیم !!!

انصافا عکس های خوبی هم از آب در اومد !!!

شاید بیشتر از یه ساعت تو زاینده رود بودم !!!

ملت شلوغ کرده بودن ، شعار سیاسی میدادن ، یه عده می رقصیدن و اوضاع کاملا ار دست نیروهای انتظامی در

 رفته بود !

یه دختر رو هم گرفتن که ملت شروع کردن به شعار دادن که : ولش کن ... ولش کن ... ولش کن !!!

ترقه هم پرت میکردن !

من تا نزدیک سی و سه پل رفتم ولی حقیقتا جرات نکردم برم روش !!!

یه سر هم رفتم پیاده ، میدون نقش جهان ...

از اون طرف اومدم ایستگاه اتوبوس ، یه آب معدنی گرفتم ، آخه زیر آفتاب خیلی تشنه ام شده بود و بعدشم سوار

 اتوبوس شدم و پیش به سوی خوابگاه !!!

با اینکه 5-6 تا کلاس زبان داشتم ، اصلا حال رفتن نداشتم و پیچوندمش ....

بقرآن زورم میاد پاشم برم بشینم سرکلاس درس های عمومی ... از همه جام صدای اعتراض درمی یاد !

اومدم خوابگاه ، یه آبی به دست و صورتم زدم ! گوشی مبارک رو زدم تو شارژ و عکسهایی رو که گرفته بودم نگاه

کردم ، خوب شده بود !!! بعدشم گرفتم خوابیدم ... خیلی خسته بودم !!!

الان هم که دارم خاطراتم می نویسم !!!

خود هم USB گوشی ام معلون نیست چی شده و کجاست ، برای ریختن عکس ها و گذاشتن تو وبلاگ رفتم از

اتاق 23  گرفتم !!!

شام هم امشب قورمه سبزی یا به قول خودشون خورشت سبزی بود که من رزرو نکردم !!

آدم می میره شب قورمه سبزی های سلف رو بخوره !!!

با اینکه به خودم قول دادم ، شام نخورم ، ولی رفتم الویه گرفتم  !!

امشب باید یکم بوستان بخونم و تاریخ بیهقی و البته داستان های ناتمام بیژن نجدی ...

 

+ یکی از عکس ها رو میزارم ، تو صفحه ی اول ، باقیش بصورت لینک میزارم تو ادامه ی مطلب ،

دوست داشتید ، برید ببینید !!! ادامه ی مطلب رمز ندارد !!!

 

+ دلی جان جانی امروز جوابم رو نداد ، اساسی خورد تو ذوقم ....

هی روزگار ...

 

+ امید بر آنکه زاینده رود ، همیشه در اصفهان خوش بدرخشد !!!

 

+ دست در خون عاشقان داری / حاجت تیغ برکشیدن نیست                   سعدی

 

 

 


EDAME
18:54یکشنبه 18 فروردین1392سارا
 

دیشب تقریبا چندان کار مفیدی انجام ندادم !!!

سرم ناجور درد می کرد ! بخصوص شقیقه هام ... یه استامینوفن از سر ناچاری خوردم و نشستم پای لپ تاپ !

که نتیجه اش شد پست قبلی ... از سر آشفتگی افکار !!!

دیروز یه آدم فضول احمق هم با اعصاب بازی کرده بود که به این سردرد دام زد !!!

البته تقصیر خودمه ! وقتی از سر ناچاری مجبورم با آدمهایی بچرخم که نه سطح فرهنگی ، نه شخصیتی شون

به من نمیخوره ، همین مشکلات هم پیش می یاد دیگه !!!

عیبی نداره ، واسه خودش تچربه ای شد که در ارتباط با این دختر اصفهانی ها خیلی محتاطانه تر رفتار کنم !

یه مشت ...

بگذریم !!!

صبح ساعت ۸ تا ۱۰ خودم کلاس تاریخ بیهقی داشتم ولیکن کلاس دوم ویرایش آزاد دکتر هم همون ساعت ۸ تا

۱۰ بود !!! چون دیدم با این غیبت در سرکلاس تاریخ بیهقی میشم ۲ جلسه غیبت و همچنین قایبل قیاس نبودن

تدریس استاد ( ا) با استاد تاریخ بیهقی مون ، خیلی راسخ تصمیم گرفتم و رفتم کلاس ویرایش آزاد !!!

کلاس تو تالار صائب ۲ برگزار شد !!۱

مثل همه ی کلاس های استاد پربار و بسیار عالی و مفید بود !

جزوه ای که برا ویرایش بهمون داده بود رو حل کردیم تا آخر !!!

از فن ویراستاری و کار به متن خیلی خوشم اومد ! یعنی تا حالا عملا دست به همچین کاری نزه بودم ولی امروز

بسیار خوشم اومد ! و دوس دارم ، حرفه ای دنبالش کنم !

استاد هم که طبق معمول همیشه علاوه بر موضوع کلاس ، نکات حاشیه ای می گفت که بسیار حائز اهمیت بود

همه اش رو که یادم نیست ولی اونچه که رو یادمه و البته بعضی هاش رو هم یادداشت کردم گوشه ی جروه ام

میگم !!!

میگفت : شاید باورتون نشه ولی ۸۰ درصد ویراستارهای مجلات و روزنامه ها و برنامه ها و ... معتبر کشور ، افراد

غیر ادبی هستند !!!! خب این مشکل از کم کاری ما ادبی هاست ! مشکل اینکه ما ادبی ها یه دیوار دور خودمون

کشیدم و فکر میکنم ادبیات فقط همینه که بیایم سرکلاس استاد چند صفحه ای از یک اثر رو بخونه ، ما اونا رو برا

امتحان بخونیم یه نمره ی خوب هم یگیریم و تمام !!!!

یادش بخیر ما یه دبیر ادبیات تو دوره ی راهنمایی داشتیم که پیرمرد دنیا دیده و باذوقی بود ! خب پسربچه ها هم

تو اون سن شر بازی و درس نخوندن رو خیلی دوس دارن ! وقتی میخواست ما رو نصحیت کنه ، همیشه میگفت :

" اگه میخواید دزد هم بشید ، دزدی بشید که تو کار خودش ، استاده ! "

میگه بچه ها ازش می پرسیدن ، آقا یعنی چی دزد استاد بشید ؟

می گفت : دزد استاد اون کسیه که میدونه از کی بذزده و چی رو بذزده !مثلا نمیره از یه کسی

بیچاره تر از خودش بدزده !!!

تو هرکاری که هستید ، توش خبره بشید !!! خواه یه راننده ، خواه یه استاد !

تو هرکاری که آدم نخواد رشد کنه ، می میره !!!!!

بعد هم گفت : گویا چند سال پیش یه تحقیقاتی تو دنیا انجام دادن ، که کشف کنن ، خوشبختی چیه ؟؟

میگه گروه خیلی بزرگ و متخصصی از خیلی از رشته ها دور هم جمع شدن و کلی آزمایش های بزرگ انجام دادن!

دست آخر نتیچه ی حاصله این بود : خوشبختی تنها زمانی در وجود انسان حاصل میشه که در جهت

مثبت رشد کند !!

و استاد خودش ادامه داد که : مثلا من سوار مدل بالاترین توتیا میشم و تو شهر می چرخم !!! هر لحظه فکر

مشغوله اینکه الان کسی از عقب بهم نزنه ، کسی به آینه ی ماشین گیر نکنه ، خط روش نندازن و ....

حالا می بینه یه موتوریه ، کار غیرقانونی هم انجام داده ، بچه اش رو نشونده رو باک ، بچه دومش هم بین خودش

و زنش هست ! و خانمش احتمالا بچه ی سوم رو بارداره !! قابلمه ی غذاشون رو هم بستن به ترک موتور ، یه

حصیر هم پشت ، میزن میشن غذاشون میخورن و لذتشون می برن !!!

لذتی که اون موتور سوار می بره هیچ وقت من تویتا سوار نمی برم !!!

حالا ما میخوام بریم یه روزم تو طبیعت ، اینجا که مورچه داره ، اونجا سوسک داره ، اینجا خاکیه ، خب کوفت آدم

میشه زندگی !!!

یه تیکه هم داشت راجع بیسوادی بسیاری از شخصیت های تلوزیونی صحبت می کرد و میگفت اینا فقط ظاهر دارن

و پشت اون ظاهر ، اکثراشون ، آدمهای بیسوادی ایستاده !

یه بار به تو شب های قدر که این دعای ابوحمزه ثمالی رو پخش می کنند ، نشسته بودم ، پای تی وی که یه

مجری جوان ولی خوش بر و رو ، اومد و هی میگفت : این دعا ابوحمزه ی شمالی ... چندین بار این لفظ تکرار کرد !

و حالا تو قسمت بعد برنامه اش هم اومد معذرت خواهی کرد به خاطر این اشتباه !!!

یا توی یه مقاله ی یکی از دانش یاران زبان و ادبیات فارسی ، دانشگاه های شرق کشور ، ترجیح را اینجوری

نوشته بوده : ترجیه !!!!!!!!!

بعدشم می گفت : ویراستاریه یه بیماری هم داره ، مواظب باشید که دچارش نشید !!!!

بیماری اش هم اینه که راجع به خطاها نگارشی ، دستوری و ... تیک نگیرید !! هی تو خیابون ، دانشگاه ، خونه

راه نرید ، غلطهای بیلبورد ، در و دیوار و تی وی و حرف زدن مردم و ... پیدا کنید !!!!

چند تا کتاب هم معرفی کرد ، که بیشترش راجع به ویرایش و یه کتاب دیگه به نام " مفلس کیمیا فروش " از

دکتر شفیعی کدکنی ! البته گزیده ی غزل های انوری هست ولی استاد تاکید بر خواند مقدمه ی این کتاب

داشتن و میگفتن از ارزش زیادی برخورداره !!!!

حالا وقت کنم ، میخونم ....

بهره ی خیلی خوبی بردم !!!! عالی بود ...

آخرین جلسه رو هم که شنبه ی آینده ۴ تا ۶ خواهد بود به علائم سجاوندی خواهد پرداخت !!!

و البته گواهینامه هم میدن ....

 

+ حتما ! حتما ! تو زمینه ی ویرایش کار و تجربه و آزمایش و خطا خواهم کرد و البته مطالعه !!!

 

+ اصلا تو کلاس استاد ( ا. ا ) که می شینم ، میشم بمب انرژی و انگیزه !!!

البته اینم بگم که با اینکه استاد عالی هست و باسواده ولی یکم گاهی وقتها وسط حرفاش ، میشه غرور رو

حس کرد ...

 

+ تنهایی بهم سازگار اومده ! تا اطلاع ثانوی حالم از هرچی دوسته بهم میخوره و نمیخوام ریخت هیچکدوم رو ببینم

البته طیف دبیرها منظورم نیست و اونا جدا هستند !

دلی جان جانی ، مدیر باشخصیت و ...

 

+ یکی از مهتابی های اتاق مون سوخته ، هی تنبلی میکنم ، برم بگم بیان درستش کنند ، نور اتاقمون خیلی

کم شده !

 

+ امشب باید درس بخونم ، زبانشناسی در صدر ( دوشنبه ی هفته ی دیگه امتحان میان ترمش رو داریم ) و بعد

نگاهی به درس دکتر ( ن ) و بعد کمی ویرایش !!!

 

+ همچنان کم کاری در زبان و عربی ...

 

+ و دیگر هیچ !

 

 


22:40شنبه 17 فروردین1392سارا

میان این همه اگر ، تو چقدر بایدی  / با منی ؟ / نچ !!! با خدا بیامرز عمه ی بابام که در یمن می

زیست ! / بارون از آسمون  آویزونه ! / تو را صنم ؟ / شما دوش آفتابت رو بگیر ! چه کار به کار ابرهای مردم

 داری ؟ / آنتی هیستامین خدمت تون هست؟ / متچکر ! / عایا شما نسبتی با اون بچه ی بی شعور راه

 راه دارید ؟ / بی شعور راه راه خیر ! راه راه بی شعور / بی شک 6 جفت از ژن های هر کدومتون از رو ژن

های باب علی کاظم گرته برداری شده / فحش میدی ؟ / اثیر عشق او / اثیر یا عصیر یا اسیر ؟ / این

 مدلی عسیرش باشم بیشتر می پسندم و به مزاجم خوش می آید ! / استغفرالله ... استغفرالله ...

استغفرالله ... / عایا اینقدر در عربی متبحر شدی که عربی فحش میدی ؟ / تن ابوالحسن نجفی تو گور

بندری میره / آقا جان ، بابا جان ، حالا آیا یا عایا ، توفیرش چیه ؟ / مقصود اوست  الف و عین بهانه ست/

 شده برا من مصلح اجتماعی ، همبرگرت کوفتت کن ، که گوشت بشه به تنت ! / بوی شکوفه های

 گیلاس  یا بوی سس فرانسوی مسئله اینست ؟/ وقت کردی چشمات به چشم پزشک و دماغت رو به

مشام پزشک یه نشون بدی ضرر نداره ! / صد دفعه بهت میگن صف رو رعایت کن / چه لوس ... /

دلم برای لبخندهای مضحکش لک زده / یکی باید باشد ... / باز گلوت پیش کدوم کره خری گیر کرده که

اروپایی حرف می زنی ! / رفته بود 17 به بدر / ای دل خجسته حمایتت می کنیم ! / اردیبهشت یا بوی

بهشت ؟ / فرقی ام داره مگه ؟ / دُختِر که نِباس ، بِخِندِد که / امیدی بهت ندارم ! آخر هیچ خری

نمیشی ! / به خودت نگیر ، در فرهنگ ما خر به معنای  آدمیست بس متشخص که به جاهای بالا بالا

رسیده / هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای ؟ من در میان جمع و دلم جای دیگرست / سر به سرم

نزار ! که باید سر بزارم به بیابون / خلایق هر چه لایق / کاشکی مال من بود ! / شرمنده خریدنی

نیست وگرنه به جون همون عمه ی یمنی ات ، برات می خریدم با سند شش دانگ / شکر میان کلامت/

 کلاس آزاد مثنوی معنوی کجا برگزار میشه ؟ / همسن های تو الان پای گهواره بچه ی شون لالایی

میخونند حالا تو عاطل و باطل هی غزعبلات بباف ! / یادم بماند ، اینبار برای تولدت ، حتما غلط ننویسم ،

 هدیه بگیرم / بزار کلام من منعقد بشه ، بعد به جغه ی مبارک قسم بخور / باز این یک کلمه یاد گرفت /

برپا / برجا عزیزم ! برجا قربونت / یکی کم بود ، دو تا شد ، ناشکری کردیم 3 تا شد /  مو از دل آب می

خوره ! / مرخصی ازدواج /  از هر چه بگذریم سخن شکم خوش ترست / تعطیلات خود را چگونه

گذرانده اید ؟ / دلداری ام بده سال نو ! / عایا 14 تیر ، سومین سالگردش را با حضورش جشن می گیرم

یا با خیالش ! / زکی ! من در چه خیال و یار در چه خیال / بستن ساعت هدیه ؛ هزار و یک معنا میده !/

پیشکش خودت ! / خود فریبی در حد لالیگا! / احیانا اسمش افق نیست ؟ / چطور؟ / هیچ ! فقط دیدم

زیادی محوشی / باور کن ! فقط داره باهات گرگم به هوا بازی میکنه و  بس ! / دروووووووووووووووووووووغه

محضه ! / پول نداشتم ، براش مریم بخرم ! / های بای میخوری ؟ / همیشه جاش ثابت بود تو کیفش /

احتمالا از لازم و ملزومات زندگی اش بود / مجید یا کریم ؟ /  حس نوستالژیکی که تخته گچی داره ، تخته

هوشمندش هم نداره ! / تنافر تنها مختص حروف نیست ! راجع به بعضی آدمیزاد ها در کنار هم صدق

می کند ! / اصلا میدونی چیه ! اسمت کنار اسمش تلفظ نمیشه ، تنافر داره ! / وزن غزل من و اون تنافر

ساخته ! / هه ... یادش بخیر ، دورانی که رژیم گرفته بود ! / که چی ؟ / قانون 12 و تبصره 18 ، بند 4

دوستی / اگه تو خری ، من از تو خر ترم ! / بسیار هم خوب ! /  و اشک هایی که هوای سرسره بازی

دارند / چه جایی بهتر از گونه های من / حقا میرزا ننری ! / دلارام دلم / شما جدی اش  نگیرید! / تصحیح

می شود : دلارام دلش / اینقدر که ماها دلقک بازی درآوردیم ، خر هم بود می خندید ها ! / یه مشت

مجانین که جمع بشن دور هم همین میشه دیگه/ جمع مکسره مجنونه ؟؟ / به پیغمبر ، خندیدن

نخواستیم ، دست از سرم بردار / به هر روی شبت پر کابوس ! / سپاسگزارم از نظر لطفت ! /

غژغژ تخت پیر خوابگاه / امشب هم از شب هایی بود که بی جواب ماندیم ! / توی آغوش من پر از رویا

شده / پر از رویای حضور / ابوالفضل خان ، شیخ اجل شب تون پر ستاره !/ هندزفری به گوش ، رویا  به

سر /قد یه آسمون پر از خواب شدم، پر از تو .... / میدونی ! دلم کلنجار نمی خواهد ! / فقط یک آرامش

دلنشین و دیگر هیچ ! / راحت بخواب ، من بیداررررررررم ، هستی ام به پای تو  می بازم ....

 

+ مشتی واقعیت که به دلیل آشفتگی ذهنی ما به بیان درست و آدمیزادی در نمی آید !

هر وقت به این روش نوشتن متوسل شدم ، شما بدونید احوالاتمان دگرگون و تمام ابریست

! و البته شاید هم بخش هایی از گفت و گوهای گروهی از مجانین !!!

 

 


11:36شنبه 17 فروردین1392سارا

 

هردم از این باغ بری می رسد

نغزتر از نغزتری می رسد ...

به به ! به سلامتی و دل خوش و خجسته ...

دانشگاه محترم اصفهان هم برنامه ی امتحانی رو تغییر دادن و در ایجاد شور و نشاط در انتخابات

همکاری کردن !!!

قبل از تعطیلات عید رفتیم پیش جناب ( خ ) منشی گروه و گفتن اگر خبری بشه ، اطلاع میدن !

و امروز استاد بامزه ی عربی مون ، دکتر ( ط ) نویدش رو دادن ، بعد کلاس هم که رفتیم پرسیدم ، تایید

کردن که بله تاریخ امتخانات تغییر کرده و شده از ۴ خرداد تا ۱۹ خرداد !!!

۲۰ خرداد دانشگاه باید تعطیل باشه !!!!

الانم که اومدم خوابگاه پای لپ تاپ ، رفتم تو سایت ! برنامه ی امتحانی جدید رو دیدم !!!

بدبختی تو یه روز ، ۱۷ خرداد ، دو تا امتحان دارم ! یکی زبانشناسی ۸ تا ۱۰ و دیگری نگارش ۲ تا ۴ !

حالا خوبه باز این دو درس بهم افتادن ! وگرنه خیلی بدبختی بود !!!

امتحانات اینجانب هم از ۷ خرداد با درس شیرین و عزیزتر از جان عربی شروع و ۱۸ خرداد با درس شیرین

تاریخ بیهقی تموم میشه !!!

در ضمن اینجور که اطلاع دادن ، از فرجه ی امتحانات هم خبری نیست !

الان هم باتوجه به برنامه ی امتحانی یه برنامه ریزی برا خودم نوشتم که باید انجام بدم ایشالله !!!

خدا رو شکر همه ی درس ها رو تقریبا پا به پا جلو اومدم و فقط درس عمومی تاریخ فرهنگ و تمدن

اسلام هست که نخوندم که قراره بخونم و چیزی هم نداره و بالاخره عمومیه !

فقط عربی ام خیلی عقبم !! حتی الان قبل عید ۳ جلسه غیبتم رو استفاده کردم ... یکی دیگه خدای

ناکرده این ور عید غیبت کنم ، حذفم میکنه !!!

باید خیلی عربی بخونم ...

یه تعداد برنامه و کارهای خارجی هم دارم که باید حتما تا قبل از اینکه خدا بخواد برم ولایت و تعطیلات

تابستون انجامشون بدم !!!

تازه امروز بعد کلاس ، گفتم برم یه عرض ادبی خدمت علی اکبرجان جان بکنم !

رفتم تو دفترش تنها بود ... ایمیلش گرفتم که یه داستان کوتاهم رو براش ایمیل کنم !

بعدم گفت امروز عصر ساعت ۴ تا ۶ یه کلاس آزاد ویرایش برگزار میشه و من حتما شرکت کنم !

چون آخرش گواهینامه هم میدن !

من احمقم حواسم نبود و گفتم : استادش ؟!

ایشون هم متواضعانه گفت : خودم هستم !!!!

حالا موندم برم یا نرم ؟؟!!!

به احتمال خیلی زیاد ، اگه شیطون تنبلی نیا سراغم ، حتما میرم !!!

ویرایش که دوس دارم ، استاد ( ا ) رو هم که عاشقشم ، مگه دیوونم نرم ؟!!!

 

+ هوا اینجا همچنان تمام ابریست ....

 

+ دیشب هم تقریبا تا خود صبح بارون می اومد !!!

 

+  حالا جالبه واسه پیدا کردن ادامه ی شعر که مثل هم شده که بالا نوشتم ! مجبور شدم سرچ کنم

و فهمیدم این " هر دم از این باغ بری می رسد ... " از مخزن الاسرار نظامی می باشد !!!

 

بعدا نوشت : با افتخار تمام اعلام میکنم رفتم سر کلاس آزاد ویرایش دکتر ( ا . ا ) !!

خیلی خوب بود !!!

فردا هم ۸ تا ۱۲ کلاس خواهد بود !!!

ناچارم کلاس تاریخ بیهقی ام نرم ! فردا رو نرم میشم ۲ جلسه غیبت ...

آخه واقعا می ارزه ! صبحت های دکتر خیلی ارزشمنده و عالی تدریس میکنه !!!

امروز یه تیکه داشت راجع به تشدید صحبت می کرد ! گفت توی یکی از مجلات خوب تهران مقاله

فرستادم ، چاپ که شد ، دیدم یه دونه تشدید هم تو این متن نیست و همه ی تشدیدها رو برداشتن !

زنگ زدم دفتر ویرایش مجله ! با خانومی که اونجا بو صحبت کردم و البته اعتراض !

میگه ایشون هم با کمال خونسردی گفتن : آقای و ( ویراستار مجله ) اعتقادی به تشدید ندارن !!!

استاد هم گفته : از کی تا حالا تشدید جز مسائل اعتقادی شده ؟!!!!!

 

بعدا نوشت : از این به بعد همه ی پست ها رمزدار خواهد بود حتی اتفاقات روزانه !!!!

حیف که این مشت جماعت فضول یک قرون هم ارزش ندارن ، چه برسه به ارزش اینکه من ستاره سهیلم

رو ترک کنم و برم یه وب دیگه ، وگرنه تا الان صدبار این کار رو کرده بودم !!!!

 

 


20:40جمعه 16 فروردین1392سارا
به سلامت صبح ساعت حدودا ۹:۳۰ رسیدم اصفهان !!

دیشب هم تو اتوبوس مدام تو فکر دلی بودم ...

دیروز بعدظهر که پست بهارنامه رو گذاشتم ( قبل از رفتنم ) بهش اس ام اس دادم که اگه هر وقت

فرصت کردید در سال جدید سری به ستاره سهیل بزنید !

جواب نداد ...

منم دوباره زدم : نمیرید ؟؟

بارم جواب نداد !!!

دیگه نزدیک ساعت ۶ بود که داشتم آخرین وسایلم جمع کردم ؛ چون راننده ی اتوبوس گفته بود ۶:۳۰

بریم پلیس راه ؛ که یهو اس ام اس اومد !

با کلی سلام و صلوات باز کردم که خدا کنه دلی باشه ...

و شماره ایشون برا بالای اس ام اس نقش بسته بود !!!

با یه طومار مواجه شدم ! خودم شوکه شدم . فقط اولش رو دیدم که نوشته بود : خوندمش ...

بستمش سریع و گفتم وقتی نشستم تو اتوبوس به دل صبر بخونمش !!!

در هر صورت با بیتا و مامان و بابام رفتیم پلیس راه ! بیتا یه نامه نوشته بود بهم داد و بعدشم بای بای !

وارد اتوبوس که شدم با یه خانوم مسن خوش پوش که تو راه اومدن به سبزوار ( ۲۱ اسفند ) هم باهاش

همسفر بودم مواجه شدم و یه خوش و بشی کردم باهاش ! ( نمیگم ماجراش رو اینجا ؛ چون میخوام

داستانش کنم !)

تو اتوبوس که نشستم میخواستم قبل از خوندن جواب دلی یه بار دیگه پست خودم رو بخونم البته با

گوشی ! خیلی اذیتم کرد ! ادامه ی مطلب رو باز نمی کرد ... وقتی باز کرد هرکدوم یه گوشه ...

افتضاح بود ! اما خوندم بازم ...

بعد اس ام اس دلی رو خوندم !

خوندمش .... زلال بود ، خالی از خودنمایی و خود زنی و این خیلی خوبه .

عظمت صبرکردن و سکوت کردن و بخشیدن رو در درونت درک کردی .

از اینکه به آنچه هستی اذعان داری چه خوب چه ناخوب ترسی نداری و ...

برای اینهمه موهبت که در خودت کشف کردی تبریک میگم ...

سفر خوش

یه حس عجیب بهم دست داده بود !!!

جواب سوالم رو نداده بود ولی خیلی خیلی خوشحال بودم و یه خس خاص داشتم ...

یه لحظه حس کردم از شدت گرما دارم ذوب میشم ...

جوابی نداشتم بدم ! هیچی نگفتم ... ولی نتونستم به خویشتن داری ام ادامه بدم و یهو از دستم در

رفت و زدم : دوست دارم با تمام وجودم ...

تو شاهرود بود فکر کنم که اتوبوس برا شام و نماز نگه داشت !!!

منم سر طلب یه خودکار ( جامدادی ام گذاشته بودم تو چمدون ) با دختر پشت سری ام دوست شدم!

وقتی میخواستم از در عقبی اتوبوس برم پایین ، واقعا خودمم نمیدونم چی شد که رو همون پله ی اول

سر خوردم و تا پایین اتوبوس اومدم و خوردم زمین !!

عینکم افتاد زمین ...

خدا رو شکر خودم که اتفاق ناجوری برام نیفتاد ! فقط الان یکم پشتم درد میکنه ...

یکم با این دختره که اسمش " رخشنده " بود و از بچه های دانشگاه صنعتی اصفهان و مهندس کشاورزی

گپ زدیم ! البته اصلتا درگزی بود و مشهد ساکن بودن خانواده اش ...

راجع به انجمن های ادبی دانشگاه خودشون گفت !

بعدشم که برگشتیم بالا ؛ من یکم اس ام اس بازی کردیم با چند نفر !!!

گرسنه ام شد و ساندویچ مرغی رو که مامانم برام گذاشته بود رو خوردم !

ولی همچنان در فکر دلی بودم ...

جاده هم پر از ماشین پلیس بود !

من رو تخت خواب میخوام تا صبح کلی غلط میزنم و ول میخورم ، حالا تو یه وجب جای صندلی هی تغییر

حالت و زاویه میدادم !!  نمیدونم کی خوابم برد ... ولی تقریبا ۳ ساعتی در مجموع سفر خوابیدم !!!

یه بار دیگه هم آخر شب پست بهارنامه رو مرور کردم !!!

هرچی خواستم یکم شعر حفظ کنم ولی نشد ...

دوست و همکلاسی فاطمه هم میخواست بیاد ترمینال دیدنم !!!

بهش گفتم کی میرسم !!

خدا رو شکر بالاخره رسیدم ترمینال و با رخشنده خداحافظی کردم و شماره اش رو گرفتم !

و با یک چمدون فجیع و افتضاح سنگین که دسته ی کنارش از سنگینی زیاد کنده شده بود ، رفتم سمت

قسمتی که تاکسی ها نگه میدارند ! فاطمه رو هم گفته بودم بیا همون جا !!!

دیدمش ...

برام یه گل رز هلندی آورده بود ...

بعدشم تاکسی گرفتیم و با فاطمه اومدیم خوابگاه !!

فکر نمیکردم که عاطفه اومده باشه ، ولی در رو که باز کردم با عاطفه ی خواب رو تخت مواجه شدم !!!

و یه گوشی  ال جی لمسی کنارش ...

یه دونه از این گوشی گوشت کوبی های سیاه و سفید داشت آخه !!!

خدا خیر بده فاطمه رو که با من اومد خوابگاه و باعث شد من در عرض ۲ ساعت همه ی وسایلم رو جابه

جا کنم و بچینم ! دفعه ی قبل نزدیک ۱۰ روز وسایلم تو چمدون موند ...

همه چی رو جابه جا کردم از خوراکی هایی که آورده بودم تا لباس ها و کتابهام که دوباره تو قفسه چیدم!

عاطفه هم بلند شد مثلا ( من کاری به ملت ندارمها فقط خیلی برام جالب بود ) که ریاضی بخونی !!!

عین کتاب عمومی بدون یه برگه یا خودکار گذاشته بود جلوش و فقط بهش زل زده بود !!

اینم یه نوع مدل جدید ریاضی خوندن که تا حالا ندیده بودم و دیدم !!!!!!

به خاطر مطالعه ی عاطفه ، زیاد نمیشد با فاطمه حرف بزنم !!!

در ضمن فیلم مسخره بازی سیزده بدر و عکس های بیتا و سما رو دادم فاطمه دید !!!

براش شیرینی انار هم آوردم ...

با اینکه این شیرینی رو وحشتناک دوست دارم و یه دونه اش هم یه دونه است ولی دیدم بده عاطفه

نشسته به اون تعارف نکنم ! برداشت ... یه سطل آبی هم گرفت جلو من و گفت تو هم بردار ! به دوستت

هم تعارف کن !

شکلش از داخل شبیه باقلوا بود ، منم به طمع باقلوا برداشتم و به فاطمه هم تعارف کردم !!

ولی معلوم نبود چه زهرماری بود که اینقدر بد مزه بود ! من که هر جور بود قورت دادم ولی فاطمه نخورد!

و کرد تو نایلونی که من داشتم مثلا باهاش گردگیری میکردم ! چیه مگه با نایلون گردگیری نمیکنند ؟!

همه کارام که انجام شد ، نشستیم با فاطمه پای لپ تاپ و اومدم ستاره سهیل !

یکم به شمایل وبلاگ رسیدم و قالبش رو عوض کردم ! ( این قالب رو خیلی دوووووس دارم )

فاطمه گیر داده بود رمز این ست بهارنامه رو بهش بگم ، گفتم : خصوصیه ! مال دلیه ! رمزش هم تاریخ

تولد دلیه ، برو پیداش کن !!!

اونم حالا گیر داده بود که پیدا کنه : هی میگه ۲۵ مرداد بود ؟؟ نبود ؟؟ ۴۱ سال پیش و ...

منم که صبحونه نخوردم بودم اساسی گرسنه ام شده بود !!!!

ناهار هم روز قبل که میخواستم بیام مامانم هی میگفت چی بزارم ؟؟!!!

آخه ما دقیقا ۴ روز پشت سر هم مرغ و فسنجون خورده بودیم ! مرغ که نمیخواستم ...

گوشت هم که نمیخورم که میخواست خورشت دیگه بزاره !

ماهی ترسیدم خراب بشه !

میخواست کتلت بزاره واسه ناهار و شام امشبم که چیزی ندارم ولی من تقاضای کوکوسبزی کردم !!

در هر صورت رفتم کوکو سبزی ها رو گرم کردم و فاطمه هم رفت دستاش شست و اومد و مشغول نیست

و نابود کردن کوکو سبزی شدیم البته با نون تنوری !!!

آخه تو اصفهان از این نون تنوری های ما پیدا نمیشه !

من که دو تیکه خوردم !

ولی فاطمه کم خورد !!! بهش گفتم  : دوس نداری برات تن ماهی باز کنم ولی گفت نه !

بالاخره یا دوست نداشت یا تعارف میکرد !

آب هم بهش ندادم !!! هه هه ... آخه لیوان نداشتم !!! لیوان خودم که کردم گلدون و گل رز رو گذاشتم

توش ! یه لیوان یه بارم مصرف هم بود که باهاش آب پرتقال خوردیم رو خودم برداشتم !

منم که اصلا حال و حوصله ی تعارف بازی ندارم !

سفره رو که جمع کردیم نشستیم دوباره پای لپ تاپ و من چندتا خاطرات قدیم رو با صدای خودم براش

خوندم !

خاطرات عصبانیت دبیر شیمی ، قانون وانت هوف - خجالت و چند تا دیگه !!!

یادی هم از صالی کردیم ! خدا بیامرزتش !

هوا هم به شدت ابری بود و انگار بارون ازش آویزووون بود ! صبحی بارون می اومد البته ....

من به فاطمه گفتم : الان فقط گریه منه ....

یکم دیگه چرخیدم و بعد من به فاطمه گفتم میخوام بخوام !!

فاطمه هم بلند شد بره !!!

تو جلو در همراهی اش کردم ! اون رفت و من اومدم دراز کشیدم رو تخت رفتم عالم بالا ...

خیلی خسته بودم !

حول و حوش ۶ بود که بیدار شدم هوا همچنان وحشتناک ابری بود !!!

منم پناه آوردم به لپ تاپ ...

چون هنوز حوصله ی درس خوندن نیست !!!

رفتم تو سایت رایتل که یکم راجع به شرایط سیم کارت هاش اطلاعات بگیرم که مطلع شدیم فعلا

اصفهان تحت پوشش نیست !!!

قیمت هاش رو هم دیدم ...

مامانم زنگ زد و احوال پرسی کرد !

بعدش دیدم در میزنند ، دیدم ریحانه ست !

اومدم داخل ...

با اینکهاز دستش شاکی و عصبانی بودم و کلا ازش خوشم نمی یاد !

یه طبع خاص مزخرفی داره که رو اعصاب منه ...

یه نفر که انگار مثل روبات فقط بلده بخونه و هر دفعه هم که بخواد سوال پرسه یا از امتحان یا از کتاب !

یه موجودی که هیچی براش نیست !!

من خیلی میخوام راجع به ملت حرف نزنم ولی نمیشه ....

در هر صورت یه موجود حال بهم زنه که به زور تحملش میکنم !!!

هنوز اومد نشست راجع به کتاب صد شعر از این صد سال و امتحانه دکتر ( ن ) پرسید !

و اضافه اینکه آیا تو خوندی ؟؟

منم با سردی تمام جوابش دادم !!!

از رو نرفت ...

گفت میشه بوستانت رو ببینم ، چون مال من آخرش تعلیقات نداره !!! البته کاملا تابلو میخواد بوستانه

منو بازرسی کنه که ببینه خوندم یا نه !!!

باز که کرد دید یه جاهایی اش سیاه و نوشتم !

گفت : از اول تا آخرش هم که خوندی !!

منم نامردی نکردم و نگفتم فقط یه تیکه هاش رو خوندم !

گفتم : آره بالاخره باید بخونی دیگه ! بعدا وقت نمیشه ! این گنجینه ها رو یه بار حداقلش باید خوند !

تاریخ بیهقی هم خوند ...

حالش فکر کنم بد شد چون گفت : خب دیگه فعلا !!!

و احتمالا رفت که شروع کنه بوستان بخونه !!!

همین !

مامان جونم هم زنگ زد و احوالم پرسید !!!!

کلی دوووووووووووووووووووووووسش دارم !!!

خودمونیم ها از باباجونم بیشتر دوسش دارم !!!!

بالاخره نوه ی ارشد بودن ...

الانم که صدای جرجر بارون می یاد و من در تراس رو باز کردم با اینکه سرده ولی بوی بارون بهاری عجیب

پیچیده تو اتاق !!!

باید برم سهمیه ی کوکوسبزی شبم رو هم گرم کنم و بخورم !!!

شایدم حال گرم کردن نداشتم ...

فردا هم اول صبحی باید برم سر کلاس عربی !!! چون ۳ تا غیبتم تکمیله ... یه غیبت کنم حذفم میکنه !

باید حواسم باشه !

بعد از ۸ تا ۱۰ ، دیگه تا ۲ ظهر کلاس ندارم و چون اون کلاس تاریخ تمدن عمومیه میخوام بپیچونم و بیام

خوابگاه کمی استراحت کنم ! ناهارم رو هم توی سلف خوابگاه رزور کردم !!!

چلو کبابه ...

الانم که نشستم کل موزیک های جدید رو دانلود کردم !!!!

این آهنگ " کوچه " از امین حبیبی و " امیدم " از فرزاد فرزین  و " رویا " از تاجیک خیلی به دلم

نشسته .... بخصوص فرزاد فرزین ...

چقدر فاز میده این سرعت بالای امروز اینترنت خوابگاه !!!!

همین !

 

+ نظرتون راجع به آدمی که کادوهاش رو همیشه کادو میده چیه ؟؟!

کادوهایی که آدمهای دیگه بهش میدن ، هیچ کدوم رو برا خودش نگه نمیداره و میده به یه شخص

خاص ؟

سو برداشت نشه ، راجع به خودم نیست ! فقط یه سواله ...

 

+ میخوام از این به بعد اگه خدا بخواد ، بیشتر خاطره هام ثبت کنم !!! تو دبیرستان خیلی خاطرات

قشنگ و باجزئیات می نوشتم ، جوری که الان میخونم لذت می برم و فکر میکنم اون اتفاق الان افتاده

بس که زنده ست !!! حیفه از دوران دانشگاه چیز زیادی نمونه !!!!

می نویسم !!!ا

 

+ این داستان خانم مسن خوش پوش هم تو کله ام به زودی خواهم نوشت ...

 

+ دلم میخواد به دلی بگم یه شب یا ی روز که فرصت داره بیاد یه بار باهام چت کنیم ..

سال سوم دبیرستانم یه بار بهش گفتم رسمی و ایشون گفتند که فقط با دوستان خارج از کشورشون

چت میکنند !!!

باور کنید اصفهان هم خارج کشوره ها !!!

حالا بهش میگم ... تیری در تاریکی ....

 

+ دلم از همین الان براش تنگ شده ... کو تا ۴ تیر ؟!!

صبح دیروز هم که از خونه ی مادرجونم زنگ زدم باهاش خداحافظی کنم !

کلی آرزوی خوب و درس خوندن و موفقیت کرد و گفت : ایشالله برگردی و ببینمت !

گفتم : مگه امروز و فرداست ... ۵ تیره ... کو تا ۵ تیر !

گفت : یه چشم بهم بزنی تمومه ... زود میگذره !

من گفتم : کووووو تا ۵ تیر !؟

با یه شیرینی خیلی خاص گفت : مگه به حرفهای من اعتماد نداری ؟؟!!!

 

+ امیدوارم سومین سالگرد ۱۴ تیر کنارش ....

 

+ کلی کار دارم !! ولی حال ندارم که فکر کنم ، چیکار دارم !! ( عجب جمله ای شد ها )

منظورم اینکه باید یه فهرست بنویسم از کارهایی که انجام بدم ولی حال فکر کردن به اون کارها و مکتوب

کردنشون رو ندارم !!! حالا شاید فردا حالش پیدا شد ...

 

+ بارون هم ایستاد ....

 

+ فاطمه همکلاسی ام دوست خیلی خوبیه !!!

ولی از اونجایی که من رفتارم چندان چفت و بست درستی نداره و با حال و هوام تغییر میکنه ، نگرانم که

یه موقع برنجونمش ...

 

+ در ضمن یادم رفت با اون مدیر باشخصیت هم بیرون رفتیم ! برنامه اش جور نشد ...

دیروز صبح بعد از خونه ی مادرجونم ، با مامانم رفتیم جلو درخونشون و باهاش خداحافظی کردیم !

بهم گفت : دیوووونه ....

مامانش بیمار بوده ! تو عید کلی درگیر بود ...

براش دعا کنید !

 

+ امیدوارم وسوسه ی .... ( سانسور می شود ! )

 

+ این عاطفه هم هنوز نیومده اتاق ۲۲ می باشد !!! دو نفر از بچه های بیست و دو رو دیدم تا حالا ...

صبح که از راه رسیدم پایین مهسا تپله رو دیدم ! ( خودشون این اسم رو گذاشتند ؛آخه یه مهسا دیگه

هم دارن که بهش میگن مهسا بلنده ) و احوال پرسی کردیم !! ظهر هم فاطمه رو ..

باقی رو ندیده ایم !! حال رفتن به اتاقشون رو هم ندارم !

 

+ دلی جان جانی ......

 

+ درست به اندازه ی روزهای اوج احساسم ( فرودین و اردیبهشت و خرداد سال ۸۹ ) دوووووسش دارم !!!

به همون شدت ، به همون کیفیت و با همون یه دنیا ذوق ....

 

+ خدایا ! خودت مراقب دلی جان جانی من باش ....

 

+ ۱۲ اردیبهشت امسال را چه کنیم ؟!!!

- فعلا نمیدانم !!!

 

+ به یک عدد سیما برای دریافت اطلاعات نیازمندیم ! ( جمله ایست رمزی ) !!!

 

+ و دیگر هیچ ....

 


16:14پنجشنبه 15 فروردین1392سارا

 من باهارم ، تو زمين

من زمينم ، تو درخت

من درختم ، تو باهار .

ناز انگشتاي بارون تو ، باغم مي كنه

ميون جنگلا تاقم مي كنه !

تو بزرگي مثل شب .

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي ، مثل شب

خود مهتابي تو اصلا ، خود مهتابي تو .

تازه ، وقتي بره مهتاب و هنوز

شب تنها ، بايد

راه دوري رو بره تا دم دروازه ي روز ،

مثل شب گود و بزرگي ، مثل شب .

تازه ، روزم كه بياد ،

تو تميزي مثل شبنم ، مثل صبح

تو مث مخمل ابري

مث بوي علفي

مث اون ململ مه نازكي

اون ململ مه

كه رو عطر علفا ، مثل بلاتكليفي !

هاج و واج مونده مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات

مث برفايي تو .

تازه آبم كه بشن برفا و عريون بشه كوه

مثل اون قله ي مغرور و بلندي

كه به ابراي سياهي و به باداي بدي مي خندي ...

من باهارم ، تو زمين

من زمينم ، تو درخت .

من درختم ، تو باهار ...

 

" احمد شاملو "

 


EDAME
14:30چهارشنبه 14 فروردین1392سارا

ديشب از همون لحظه اي كه سر بر بالين گذاشتم ، خواب مي ديدم ...

باز هم طبق معمول هميشه اواخر اسفند و اوايل بهار ، خواب درهم و برهم بي معني از دلي !

ولي صبح كه بيدار شدم ، براي اولين بار هيچي از خواب يادم نمونده بود جز چندتا صحنه ي تاريك و

مبهم !

اولين بارمه كه خواب مي بينم ولي هيچي از اون يادم نمي مونه !!!!

فقط ميدونم مدرسه مون بود ...

با يه فردي به نام عاطفه ( خ ) از بچه هاي راهنمايي كه خيلي اون دبير علوم سوم راهنمايي مون

( خجسته ) رو ميخواست جلو در ايستاده بوديم !! افسانه هم بود ...

مامانم اومده بود ....

دقيقا يادمه ميخواستيم بريم كلاس فيزيك !!! صداي اين دبير فيزيك عتيقه ي پيش دانشگاهي مون مي

 اومد ...

دلي نبود ....

نميدووووووووووووووووووووونم !!!!!

هيچي نمي دونم ....

 

+ چند روز قبلم كه مشهد بوديم ، شبش يه خواب عجيب و غريب و چرت و پرت ديدم !!!

يه خونه چند طبقه بود !! كه دلي شون خونه شون طبقه ي اول بود و ما دوم !!!!

مامانم باردار بود ... ماجراي يه داداش كوچولو بود ....

رفته بودم تو حياط يهو با سيما ( اين رفيق دلي ) فيس تو فيس شدم !!!

و دقيقا سريع پريدم پشت باغچه ...

و دقيقا يادمه سيما بلند گفت به دلي : اگه ساراي خودمونه بگو بياد ببينمش ....

اين خواب رو خيلي دقيق و تميز يادم بود ولي چون ازش چند روز رد شده ؛ يادم نمي ياد !!!

 

+ بيچاره ميشم من با اين خواب ها ....

 

+ عصر دارم با يه مدير باشخصيت و مهربون دارم ميرم بيرون ...

ميريم يه كم بچرخيم و گشتي بزنيم و البته باهاش خداحافظي كنم !!!

  

+ چشمون به جمال دخترعمو و پسرعموي گرام هم روشن شد !!!

دو تا فسقلي عتيقه ....

تا تونستم لپ هاي پرهام رو كشيدم !!!!

آخ اين بچه لپ داره ... آخ لپ داره ....

 

+ زن عمو بزرگه ي گرام هم به درجه ي تدريس در دانشگاه نايل شدند !!!!

از ترم بهمن داره ميره يكي از شعبه هاي دانشگاه پيام نور تو تهران برا تدريس ...

حرفي ندارم !!!!

 

+ ايشالله فردا شب عازم اصفهانم ...

تا 4 تير در ولايت نخواهيم بود !!!!!

 

+ چرا من قلمم خشك شده ؟؟؟!!!

نه داستان مي تونم بنويسم ، نه نامه برا دلي ، نه از اين سبك جديدهاي چت رومي كه خودم مد كردم ،

نه خاطره ، نه پست وبلاگ و ....

واقعا چرا ؟؟!!!

خدا همه ي قلم هاي بيمار را شفا دهاد !!!! 

 

 


16:17پنجشنبه 8 فروردین1392سارا
حواست نيست به رويايي كه داره از هم مي پاشه ...

دارم ميرم يه جايي كه براي مدتي با خودم و خيال دلارام تنها باشم ...

و چون هيچ جا به جز اين ستاره سهيل مرهم دل من نيست تو اين دنياي مجازي ، منظور از

رفتن عوض شدن حال و هواي وبلاگ است ...

از همين امروز هرشب ستاره سهيل به روز مي شود ! البته با پست رمزدار ...

پست هايي شبانه براي خودم و خيال دلارام ...

باهاش حرف مي زنم ... از روزانه هايم مي گويم و از اين احساس در به در ...

از خيالش ...

از حضورش ...

از دوران اعتكاف دوباره ي اين احساس ...

از ....

با هم گپ ميزنيم حرف ميزنيم من از او مي نويسم ، درست مثل سابق ...

مثل اون قديم قديمها ...

رمزي كه به هيچ كس داده نميشود ؛ جز خودم و خيالش !

حتي خودش كه ديگر ...

آب و هوايمان ناجور ناجور ، ابريه ابريست !!

اميدوارم به زودي بباريم ...

دوباره اعلان جهاد داده شده ...

يا اين بار اين احساس در به در واقعا در به در مي شود يا دوباره مي شود يار گرمابه و گلستان ما !

حوصله ي هيچ كس را ندارم حتي شما دوست عزير !!!

و براي مدتي نامشخص به هيچ دوست و همراه و رفيقي نياز نداريم ...

مي رويم به گذشته مان ... گاهي لازمه آدم از روش هاي درست گذشته اش هم يادي كنه !!!

دوباره بايد سر به زير بيندازيم ...

دوباره بايد سكوت كنم در مقابل اين احساس در به در كه ديگر در مرز ۵ ساله شدن است ...

مي روم تا بار ديگر روي خودم و اين دخترك ۴ سال و نيمه سرپوش بگذار !!

اگر كسي يافت سرپوشي كه بشود اين بچه را پنهان كرد ، خبرم كند !!!

فقط لطفا جاي تنفس داشته باشد ...

خودمانيم ، ميخوام ميخوام پنهانش كنم ، نميخوام بكشمش كه ...

زماني كه خيلي كوچك بود و حرف هم نميزد و فقط نگاهم مي كرد ، توانستيم بدون نياز به يك شخص

سوم با هم روزگار به سر كنيم ! حال كه دوره ي شيرين زباني هايش هم هست ...

زبان باز كرده و باهام حرف ميزنه ...

مي رويم شايد راه برگشت را گم كنيم و هيچ وقت برنگرديم ...

مي رويم تا دو تايي با هم شب ها كنار پنجره بنشينيم و شب زنده داري كنم !!

مي رويم با هم تا هيچ كس منت محبت نكرده اش را بر سر ما نگذارد !!!

مي رويم تا روزگار بچرخد و بچرخد و شايد دوباره سر راه هم ...

مي رويم تا ...

حالم خرابه ....

همين الان كيبورد زير دستم خيسه خيسه !!!

هستم ! ولي به سبك كنج تنهايي ...

كامنت دوني هم ديگر وجود نخواهد داشت !!!

ستاره سهيل به يك دفترچه خاطرات تغيير كاربري داد !!!

دوباره ستاره سهيل ميشود دونفره !!! من و خيال بودنش ....

بريم خيال دلي جان جان ...

بريم كه باز بايد پشت پنجره به انتظار بنشينيم با هم ، بايد سر به زير اندازيم ، بايد با حسرت با ناديا نام

ها نگاه كنيم ، بايد لابه لاي سطور گم شويم ...

بريم تا شايد بعضي ...

خدايا !! به گردش اين چرخ گردون اعتمادي نيس ، خودت كاري كن كه تو آينده در حد يك نگاه گذرمون

بهم نيفته ... خودت خوب ميدوني من اصلللللا آدم با گذشتي نيستم ....

و نابود ...

من دارم هذيون ميگم !

بدرود !!!!


17:42چهارشنبه 7 فروردین1392سارا

ظهري گرفتم خوابيدم تا ساعت حول و حوش 6 عصر ؛ باز بعد از مدت ها خواب ديدم ...

نميدونم چرا خواب هاي من هميشه تو آخر اسفند و اوايل فروردين اينقدر اوج ميگيره ؟؟!

الان سال هاي قبل هم تو اين تاريخ ها تو آرشيو نگاه كنيد با كلي خواب بي سر و ته مواجه مي شيد !!

قبلش يادم نمي ياد ؛ فقط ميدونم وارد يه ساختمون شدم ! بهم گفته بودن طبقه سوم و من تا طبقه

سوم پله ها رو رفتم بالا !!!

با يه در چوبي مواجه شدم كه  وسطش يه تيكه مخمل نصب شده بود و روش نقش و نگارهاي سلطنتي

 داشت!

دقيقا يادمه شكله شير و جام و ...

انگار ميدونستم اينجا خونه ي دلي شونه ....

نميدونم در زدم ؛ نزدم اصلا كي در رو برام باز كرد و تو خونه راهم داد ولي فقط بعدش يادم مي ياد كه

رفتم تو خونه ....

دلي تو آشپزخانه بود ؛ من نمي ديدم چيكار مي كرد ...

من همون جا ايستاده بودم و به در و ديوار اين خونه نگاه مي كردم !!! ديوارهاي خونه پر از نوشته بود و

امضا ! با خودكار با مداد ... پر از يادگاري ... داشتم همشون رو ميخوندم ! يادم نمي ياد چي نوشته

بود ...

يهو دلي اومد بيرون ؛ دستم گرفت برد تو يه اتاقي كه بيشتر شبيه پذيرايي بود ... لبخند ميزد ...

مبل نداشت ... از اين پشتي قديمي ها اونجا بود نشستيم با دلي !!!!

رو به روي ما يه در بزرگ بود كه مي خورد به يه حياط بزرگ و با صفا ...

جلوي اين در يه پرده ي توري و سفيد نصب شده بود !!!

واقعا نميدونم دلي چي ميگفت ولي يادمه داشت راجع به اين پرده توضيح مي داد و فقط يادمه ميگفت

 پارسال خريدمش !!!

جلوي من فقط يه ظرف پر از تخمه ي هندوانه گذاشته بود ... فقط و فقط ... و البته من هيچي ازش

نميخوردم !

يه لحظه بهم تعارف كرد كه بخورم و من همون جا دستش گرفتم ....

و شروع كرد حرف زدن راجع به اينكه خونه تنها نيست و شوهرش هست !!

منم معذرت خواهي ميكردم كه اگه ميدونستم اصلا نمي اومدم ...

باز وسطش هيچي يادم نمي ياد ... فقط يادم مي ياد يه مرد جوان كه اصلا ؛ يه پسر جوون اومد تو همون

 اتاق كه شبيه پذيرايي بود نشست !!

قيافه ي اون پسر جوون رو يادم نمي ياد ولي فقط ميدونم خيلي جوون بود !!! خيلي جوون تر از دلي ...

شروع كرد به حرف زدن ولي به من نگاه نمي كرد !!!

حرفهاش سر و ته نداشت ولي مطمئنا همينا بود !!

مي گفت : روزاي فرد ، بس كه اين خانوم روزاي تدريسش با شما ، روزاي فرد بوده ! هر شبش ميگه من

 فردا برم مدرسه ، سارا رو نمي شناسم ! بس كه اين بچه هر روز تغيير ميكنه ...

مي بيني چيكار كردي با اين خانوم ؟؟؟

بعدش داشت مي گفت : همين كارا رو كردي كه اين خانوم اينجوري شد !!!!

نميدونم چي گفت فقط داشت از من شكايت مي كرد !!!

دلي رو اينجا واقعا يادم نمي ياد يا نبود يا من نمي ديدمش ....

اين پسرجوون وقتي رفت ، من دست دلي رو محكم فشار دادم و دلي فقط لبخند ميزد !!!!

نميدونم سروكله ي بابام اونجا چه جوري پيدا شد ....

اومده بود نشسته بود تو همون سالن پذيرايي !!!

يه كلاه عجيب و غريبم سرش گذاشته بود !!!

من هي ميگفتم : بابا الان امده ميشم كه بريم دنبال مامان ...

ولي بابام خيلي خونسرد نشسته بود و از اون تخمه هندوانه هايي كه دلي برا من گذاشته بود

ميشكست !!

باد شديدي مي ورزيد ..... اون پرده توري سفيد در حد كنده شدن داشت تكون ميخورد ....

من دست دلي رو گرفته بودم .... دلي هيچي نمي گفت !!!

وقتي ميخواستم بلند شم ! بابا مي گفت : بمون همين جا !!! فردا ظهر با خانم بيا مدرسه ....

من نگران بودم ؛ نميخواستم بمونم !!! ياد اون پسر جوونه كه مي افتادم حالم بد مي شد ، انگار ازش

مي ترسيدم ...

يادم نيست چي ميگفتم ولي هي با بابام چونه ميزدم كه نه من نمي تونم اينجا بمونم !!!

بابام اصرار داشت كه من همون جا بمونم !!

تيكه ي آخرش بابام رو به دلي گفت : همين دختر باز مي ياد تو مقدمه ي آخر كتابش مي نويسه كه من

 هيچ همكاري باهاش نكردم و هيچي سرگرمي براش ايجاد نكردم !!! حالا الان ميگم بمون ؛ ميگه نه ....

اون پسر جوونه با غضب داشت به من نيگاه ميكردم !!!

من همچنان دست دلي رو محكم گرفته بودم .... باد خيلي خيلي خيلي شديد بود ....

بابام از در رفت بيرون و اون پرده سفيده كنده شد ........

همين !!!!!!

  

+ آخرين ديدار سال يك هزار و سيصد و نود و يك هم با دلي عصر ( 27 اسفند ) رقم خورد !!!

يه نيم ساعتي جلو در خونه شون ....

 

+ حرفی از سال جدید و این روزا نیست ...

 

+ غرق در بوستان ...

 


19:5یکشنبه 20 اسفند1391سارا

و امروز 20 اسفند یک هزار و سیصد و نود و یک ....

دیشب نمیدونم چه مرگم شده بود خوابم نمی برد ؟! ساعت حول و حوش 12:30 بود که مسواک زدم و

راهی تخت خواب شدم اما هرکاری کردم خواب نمی برد !!! کلی غلت زدم تو این یه وجب جا رو تخت

ولی انگار نه انگار ...

میخواستم پاش لپ تاپ بردارم ببرم سالن مطالعه ، زد به سر بوستان هم ببرم با یه کتاب خارجی که

باید تمومش کنم !! ولی از اون طرف حس میکردم اصلا حال اینکارا رو ندارم و فقط مشکلم اینکه خوابم

نمی بره و گرنه دوست دارم رو تخت قد بکشم و البته خیال ...

فکر دلی یه لحظه هم دیشب ولم نمی کرد .... تمام فکر و ذکرم ... یه هفته ست که مهربون شده و من

 اصلا دوس ندارم تحت هیچ شرایطی این مهربونیش رو بهم بریزم و از دستش بدم !!!! چند شب قبل

بهش اس ام اس زدم و برنامه رفتن به ولایت و برنامه ی عید خانواده رو گفتم  ! ( من ایشالله فردا ساعت

 یه ربع 5 بلیط دارم و خدا بخواد 7 صبح سه شنبه سبزوارم ! از اون طرف مامانم جمعه موقعی که داشتم

 ناهار تن ماهی میخوردم ، زنگیده و میگه میای مسافرت ؟ منم فکر کردم اذیت میکنه چون قرار بود

امسال جای نرن !! بعد توضیح داد که قراره بزنند به دل جزایر و بنادر جنوب با جناب آقای ( گ ) و خانواده

ی محترمشان ! می یای یا نه ؟؟ دیدم عید پارسال میخواستن برن شمال چون من گفتم نمی یام نرفتم

 و امسالم خیلی جفاست که یه عده محروم کنم و بگم نمی یام ! گفتیم هم فال است و هم تماشا ...

در هر صورت اینکه باید جلدی برویم سبزوار ، کمی استراحت نموده و سپس به جمع کردن وسایل سفر

اقدام کنیم و قراره جمعه حرکت کنند !! )

اینا همه رو برا دلی گفتم و با لحنی ملتمسانه گفتم : احیانا دلتون برا نیم ساعت حرف زدن جلو در خونه

 تون تنگ نشده؟ احیانا اون دفعه ( بهمن که تو پارک همو دیدیم ) گرسنه تون بود ؛ گرسنه تون نیست

بریم کافه ؟ یا احیانا به یک کمکی در انجام کارهاتون نیاز ندارید ؟ یا خود مدرسه که بخدا نه ، ولی اگه

 حوالیش هم پیدام بشه دعوا میکنید ؟؟؟ یا استاد ! نیاز به مشاهده ی یک دانشجوی منضبط و نخبه

 ندارید که بیاد با برگه های داستانش براتون شیشه پاک کنه یا شوید ؟؟

امضا : شاگردک !!

البته قبلش توضیح داده بودم که یه چیزی میگم لطفا عصبانی و بداخلاق و نامهربون نشید !!! چون اولا

اصولا استادها بداخلاق نمیشن ، دوم اینکه جدیدا به همون زبان شیرین پارسی یه چیزی رو بگید نه ،

قبول میکنم و گیر نمیدم !!

ایشون بعد از این 3 طومار اینجانب پاسخ دادند : هیچ قولی نمیدم باید منتظر بود و دید چی پیش می

یاد !!!!!

حالا منظور دیشب خیلی تو فکر دلی جان جانی بودم که جدیدا ( از اول ترم 2 ) بهش میگم : استاد !!!!

اینقدر حس خوبی بهم میده !!! بهش می یاد خطاب استاد !!!

نمیدونم کی و چه جوری خوابم برد ، فقط صبح که بیدار شدم دیدم سر و ته خوابیدم ؛ عکس جهتی که

همیشه دقیقا میخوابیدم !

هم پنیر داشتم و هم تخم مرغ و هم حلوا شکری !! حال تخم مرغ نیمرو کردن که نبود ؛ پنیر و گردو خوردم

 و چای شیرین .

7:30 بود زدم بیرون و پیش به سوی تاریخ بیهقی و استاد جان جانی ، دکتر ( غ . ش ) !!

راس ساعت 8 بود که اومد ... همون اول به علت جمعیت کم کلاس حضور و غیاب کرد ! اساتید محترم

هم که اسم بنده رو میخوان دیگه نگاه نمیکنند ببیند هستم یا نه ! چون ردیف اول و گاه ردیف دوم دقیقا

در زاویه مستقیم استاد میشن ، بود و نبودم زیادی لو میره و دو اینکه می شناسن ! غلامحسین جان

جانی هم اسم منو خوند و رد کرد !!!

بعد هم طبق معمول همیشه شروع درس ...

فصل چهارم ، کشاکش مسعود و محمد ، قسمت اول نامه ی حره الختلی ( عمه ی مسعود جان می

باشند ! )

طبق معمول همیشه تاریخ بیهقی که پر از نکته های سیاسی – درباری ایست همانا ، تیکه های

زیرپوستی انداختن دکتر به مسائل سیاسی روز همانا !!!! اینقدرم ظریف تیکه میندازه که ....

راجع به شخصی داشتیم میخونیدم به نام ابوالقاسم قواد ! که قواد معنی لغتی بسیار زشت و منفی

 داره ! به معنای کسی که زنها را برای مقاصد سو و جنسی جابه جا و خرید و فروش می کنه !!! استاد

داشت توضیح میداد که این یارو یه تعداد کنیز از ترکان آسیای میانه میخریده و به اینا هنر می آموخته

 ( نوازندگی ، رقص و ... ) بعد می فروخته !!!

یه نگاه کرد و  بعد گفت : مثل مرکز استعدادهای درخشان !!!!!!!!!!

یه بار استاد جدی داشت از رو درس میخوند همین فصل رو ! راجع به برغشی وزیر سامانیان که وقتی دید

 سامانیان ضعیف شدن خودش زد به مریضی که از وزارت برکنارش کنند و آسوده بره رد زندگیش و جانش

 در خطر نباشه ! و املاکهایی که داشت می فروخت میرفت در گوزگانان ضیعت ( آب و ملک ) می خرید !

" چون امیر دل از وی برداشت و او آنچه خف بود به * گوزگانان * به وقت و فرصت می فرستاد و ضیعتی

نیکو خرید آنجا..."

استاد خیلی جدی داشت میخوند و یهو به جای کلمه گوزگانان گفت : کانادا !!! حالا من منگلم اول

داشتم میگشتم که این کانادا رو پیدا کنم که یهو استاد خیلی موذیانه گفت : ببخشید گوزگانان !!!!!

و و .....

امروزم غلامحسین جان سیاسی ترین استاد ما گیر داده بود به ماجرای روز و یهو شروع کرد سر ماجرای

 اینکه مرگ سلطان محمود رو آشکار نکردند و شبانه دفنش کردند توضیح دادن و گفت : به خاطر اوضاع

کشور که کسی شورش و طغیان نکنه تو بوق و کرنا نکردن که سران کشورهای دیگه بیان برای تشییع

جنازه و عرض تسلیت و همدردی !!!!

( من هنوز اینو گفت ، فهمیدم منظورش با چیه و کدوم ماجراست ... چون اتفاقا همین دیشب داشتم

راجع به اش سرچ میکردم )

مثلا ر.ئ.س.ج.م.ه.و.ر ما عرض تسلیت برای شهات برادر چ.ا.وز می فرسته و میگه شهید چ.او.ز با انسان

 کامل و حضرت مسیح باز خواهد گشت و عدالت ترویج میکنه و حتی میره در مراسم تشییع شرکت

میکنه و مادر چ.او.ز رو در آغوش میگره !!!

بالاخره در دنیای سیاست لازمه ... ولی برا مرگ سلطان محمود و در آغوش گرفتن خواهرش حره ختلی

 کسی به غزنین نیامد و می بیند که میگه شبانه دفنش کردند ً!!

یه تعداد منگل کردیم که داشتن فقط نیگاش میکردن و یه تعداد زیرک هم که داریم داشتن لبخندی بس

 موذیانه میزدن !!!

یه تیکه دیگه هم دوباره استاد جانی گیر داد به شهید اسلام جناب چ.ا.و.ز ! وسط کلاس طبق معمول

تنفس و خواندن شعری بود که استاد گفت : یکی شعری – نثر کوتاهی از خودش بخونه !!!

ولی چون اکثر بچه ها نیومده بودن و کلا کلاس تاریخ بیهقی ما 12 نفره تشکیل میشه و شاید 4.5 تا هم

غایب داشتیم هیشکی داوطلب خوندن نشد ! که استاد گفت : نه دوستان ... قلم هاتون رو زمین نزارید

اصلا !! بنویسد حتما بنویسد ... هرشب هم بنویسید ! اصلا ماجراهای روز بنویسد ، سالها بعد که بهش

 برگردید ممکنه نقدهایی بر خودتون وارد کنید و... ( توضیحاتش مقصل بود ) مثلا الان می تونید ...

یه مکثی کرد و گفت : شهید اسلام ، برادر چ.ا.و.ز بنویسید !!!!!!

یه بارم گفت : الحمدالله رب العالمین تو ایران که کسی ش.ر.ا.ب نمیخوره ....

و کلی تیکه دیگه که خیلی هاش حضور ذهن ندارم !!!

ولی این ترم استاد غلامحسین جان جانی کوووووولاک کرده ها !!! یکی ایشون یکی محمدرضا جان

جانی ...

اونم عشق منه !!! اصلا من تا فردا موندم و بلیط نگرفتم که حتی یه جلسه هم از کلاس محمدرضا جان

جانی رو از دست ندم !!

اونم آدم متحیر میکنه در اطلاعات !!! 3 تا رشته همزمان خونده ... یه رشته فنی ( نمیدونم مهندسی

چی بود ؟! ) یه فلسفه و یه ادبیات !!! اینقدر تند حرف میزنه که حد نداره ... یعنی اینقدر اطلاعات داره که

خودش دیگه در انتقالش مشکل پیدا میکنه !!

حالا نپرم تو ماجرای محمدرضا جون که قاطی نشه ! تو یه پست جداگانه از تک تک اساتید این ترم

خواهیم گفت !!!

الان داشتم از کلاس تاریخ بیهقی امروز با استاد ( غ . ش ) می گفتم !!!

در هر صورت کلاس تموم شد !

این فاطمه هم کلاسی اینجانب گیر داده بود که میخواد بیاد ستاره سهیل و خاطرات اینجانب رو بخونه !

سوزنش رو خاطرات ما گیر کرده بود ! در هر صورت دوتایی با هم رفتیم سایت ...

البته من به برکت لپ تاپم دیگه کاری به سایت ندارم ولی از اونجایی که یکشنبه ها فقط 8 تا 10 کلاس

 تاریخ بیهقی دارم و ناهارم رزر در غذاخوری دانشگاه بود رفتم سایت که ظهر بشه و تشریف ببریم

سلف !!!!

کلی خاطرات وبلاگم رو فاطمه زیر و رو کرد ! یه تعدادش رو خودش خوند ... یه تعدادش رو هم که صدای

 خودم رو طلب میکرد براش خوندم !!! خیلی خیلی خیلی خیلی خوووووووش گذشت !!!

کلی از خاطرات جوانیمان تداعی شد ... حال کردیم !

بعدشم با فاطمه رفتیم سلف و قیمه بادمجون میل نمودیم !!! از اون طرف من اومدم خوابگاه و فاطمه

 دوباره رفت سایت دانشکده که به خوندن خزعبلات های من ادامه بده !!! همه عاشق سبک خاطره

نویسی من می شوند !!! ( آیکون یک سارای خودشیفته )

موقعی که داشتم می اومدم هوا کاملا ابری بود و یهو شروع کرد نرم بارون زدن .... عین بارونهای

شمال !!!

ما هم بسیار خوشحال و خجسته دل زیر باران به سوی خوابگاه می خرامیدیم !!!!!!

 

+ خدایا ..... با تک تک سلول های وجودم امیدوارم که پیشنهاد در این واپسین روزهای آخر اسفند به نفع

 ما پیش بیان ....

درسته یه ماهه که فقط ندیدمش ولی .....

حال و احوالام دقیقا مثل همون روزای اوله ... همون جور پرهیجان واسه شنبه ها چهارشنبه ها !!!!

به همون نیم ساعت . 45 دقیقه حتی تو پارکم راضیم ....

دلی جان جانی خوووووووووووووووووووووودم ....

 

+ تا یادم نرفته سوتی فاطمه جان امروز تو سلف رو اعلام کنم !!!!

امروز باز بحث فرقه های سنی و عقایدشون بود که استاد راجع به یه فرقه شون ( چرا دروغ اسمش رو

یادم نمی یاد ) داشت توضیح میداد که محمود غزنوی هم تو این فرقه بوده و اینا اعتقاد داشتن که خدا رو

با چشم جسم میشه دید و خدا جایگاهی داره بر روی بالای ابرها و اونجا نشسته اینا میگفتن : خدا

مجسمه است !!!

بعد تو سلف فاطمه میگه : چرا گفت خدا مجسمه است ؟؟

گفتم : خب یعنی جسم داره ! معنی جسمه !!!

زد زیر خنده در حدی که اشک از چشاش اومد ! میگه : من فکر میکردم مجسمه یعنی روح داره !!!!!!!!

 

+ سلام ای گل به تو ... ای گل نشونم ... سلام از غم یار مهربونم ... تو رو دوس دارم اندازه ی جونم .....

آهنگ جدید لیلا فروهر و ستار و حمید طالب زاده !!!

 

+ این دفعه میخوام برا دلارام دلم ، گل مریم ببرم ......

عطرش معرکه ست .....

مگه گل رو میشه تقدیم کرد به الهه ی عشق و رقص و موسیقی !!!!؟ عکس پایین پست گل مریم است!

 

+ حیف که نمیدونم چرا اسم خودش به قول معروف تو دهنم نمی چرخه وگرنه به نظر شخص خودم همون

 اسم خودش زیبنده تره

الهه ی عشق و رقص و موسیقی .... با تمام ویژگی های یک الهه ...

ابن دلارام ... میگم فقط حیف که تو دهنم مونده و نمی تونم تغییرش بدم !!!!

 

+ این دفعه حتما ....

 

+ و دیگر هیچ !!!!

 

 


23:37چهارشنبه 9 اسفند1391سارا

از اونجایی که ایام خجسته و میمون ( به فتح میم خوانده می شود !!! به معنای خجسته و مبارک ) نوروز

در پیش است !

من گفتم یه پیشواز برم و یه تجدید خاطراتی بکنم از ایام و خاطرات نوروز دوران های جاهلیتمان تا هم

 کمی یاد کودکی کنیم و کودک درونمان فعال شود و هم کمی بخندیم !!!

این خاطرات بس خجسته که در این پست قید می شود ، شاهکارهای اینجانب در مراسم و دید و

بازدیدهای عید نوروز می باشد!

 

+ حدودا 3 ساله ام بود ! رئیس اداره ی بابام اون زمان آقایی بود به نام ، آقای دکتر ( س ) !!! این آقا با

خانواده اش عید اون سال اومده بودن جواب عیدی پدر گرامی ما رو پس بدن !!!

این آقا هم قد خیلی بلندی داشت ! ( فکر کنم حداقل 185 سانتی متر بود ) و هم هیکل بسیار گنده ادی

داشت و به قول معروف وچهارشونه بود ! در ضمن خیلی هم سیاه سوخته بود ، حالا شما این آقا رو که

 رئیس وقت بابام بود رو تجسم کنید !!

شاید یه ربعی از اومدنش گذشته بود ، چون خودش دختر نداشت ، خیلی منو دوست داشت !!! منو

صدام زد ، رفتم پیشش یه شکلات بهم داد و روپاش منو نشوند !!! و شروع کرد باهام به خوش و بش

 کردن به همون زبان کودکانه ...

بعد وسطش برگشت گفت : دخترم ، به نظرت من شبیه کی هستم ؟؟؟

آقا ما هم نگذاشتیم ، نه برداشتیم ، گفتم : گوریل انگوری !!!

پدر ما هم شروع کرد به آسمون ریسمون بافتن و عذرخواهی به خاطر حرف این کودک نادان !! که این

 جناب دکتر که با پدر اینجانب زیادی صمیمی هم بود ، گفت : نه آقا محمدرضا دختر باهوشی دارید ....

همه ی دوستان به من میگن که تو شبیه گوریل انگوری هستی !!!!

 

+ در این رویداد 5 ساله ام بود !

در جریان که هستید کارمند جماعت از 5 فروردین باید تشریف ببرند اداره !!!

بابای گرامی بنده هم یکی از روزهای بعد از 5 فروردین اداره بود که خاله بزرگم اومدن خونه ی ما که بازدید

 ما رو پس بدن!!

در هر صورت مامانم ازش پذیرایی کرد و شیرینی و میوه و ... آورد !! نیم ساعت رد نشده بود که بابام اومد

 خونه !!!

اومد نشست ور دل مهمان ها و شوهرخاله ام ! در عین حال دوباره دیس شیرینی ها رو برداشت که

تعارف کنه !!!

هنوز دیس شیرینی برد جلو شوهرخاله ام ، من داد زدم که : نه بابا !!!! این گامبوها تو نبودی از همه

 شیرینی ها خوردن !!!

کل مهمان ها منفجر شدند از خنده !!!

حالا فکرش بکنید با اینکه 15 سال از اون ماجرا گذشته ، هر سال خاله ام اینا می یان عید خونه مون ،

شوهر خاله ام تا می شینه میگه : باز ما گامبوها اومدیم که شیرینی های شما رو بخوریم !!!!!

و بنده از خجالت سرخ و سفید می شوم !!!

 

+ پدر گرامی ما یه پسرعمو داره به نام : غلام رضا !! که پسرعمو ارشد و بزرگشه !!!

زنی دارد به نام لیلا خانوم ! که موجودیست بس کنجکاو و فضول که وقتی به آدم میرسد از شدت

روبوسی صورت آدم را خیس می کند ! منم از همون بچگی اصلا از این خانم خوشم نمی اومد !!!

توی خونه ی توحید شهرمون بودیم و من دقیقا اون عید پیش دبستانی بودم ! شب بود و حول و حوش

ساعت احتمالا 9 شب که این زن و شوهر اومدن بازدید ما !!!

و این پسرعموی گرام با پدر اینجانب مشغول حرف  زدن شدن و خانومش با مادر گرام !! طبق عادت قدما

، راضی نشد بره دستشویی که تو ساختمون بود و رفت دستشویی توی حیاط !!!

حیاط اون خونمون هم به سبک حیاط های توحید شهر خیلی بزرگ بود و با ساختمان اصلی خیلی

 فاصله داشت و دستشویی هم دقیقا ته حیاط بود !!!

رفتن لیلا خانوم به دستشویی همانا ، تعقیب کردن ما همانا و قفل کردن در دستشویی از بیرون روی این

 لیلا خانوم عزیزتر از جان همانا و برگشتن به سالن میهمانی و خیلی مودب نشستن همانا !!!!!

خب گفتم فاصله خیلی زیاد بود از دستشویی تو حیاط تا سالن !! اگه این لیلا جان هم درخواست کمکی

 کرده صداش نیومده !!

چیکار دارید دیگه ؟! فقط در این حد بگم که این لیلا خانوم نزدیک نیم ساعت تو دستشویی خونه ی ما

حبس بودن !!!!

تا آخر مامانم یه لحظه گفت : کو لیلا خانوم ؟ چرا نیومدند ؟ و رفت تو حیاط و با این فاجعه مواجه شد !!!

همون جا بود که مفتخر به گرفتن لقب " چشم سفید " از لیلا خانوم شدم !!!

هنوزم که گاهی اوقات خونه ی باباجونم این زن و شوهر رو می بینم خجالت که نمی کشم هیچ ، از

خنده هم غش می کنم وقتی یادم می افته چه بلایی سرش آوردم !!!

 

+ این ماجرا مربوط به قبل از عید میشه ! احتمالا 10-12 روز به عید !!!

خاله ام و خانواده ی گرامشون توی یکی از همین شب های اسفند در خانه ی ما شام دعوت بودن !!!

منم که خب بچه بودم و به سبک همه ی بچه ها برای رسیدن عید ذوق زده بودم و مهم تر از اون برای

خریدهایی که برای عید کرده بودم و لحظه شماری میکردم که عید بیاد و اونا رو بپوشم و مثل همه ی بچه

 ها از وقتی که لباس ها رو می خریدم تا وقتی که عید بشه ، دویست یک بار اونا رو می پوشیدم و

هرکی هم می اومد خونمون همه ی لباس هام رو بهش نشون میدادم !!!

سر سفره ی شام بودن همه که من لباس هایی رو که خریده بودم یکی یکی می آوردم و به همه نشون

 میدادن !!!

از گل سر بگیر تا پیراهنم تا شلوارم و جوراب شلواری .... !!!!

و خب همه شروع به تعریف و تحسین می کردند و من بیشتر ذوق می کردم !!!

همه چی رو که نشون دادم ، یهو رفتم و از تو کمدم  ش.و.ر.ت.م آوردم و گرفتم مقابل همه و گفتم : اینم

 هست و تازه سیندرلا هم داره روش !!!!!!!!!!!!

 

+ یه بارم تو همین خونه ی شهرک توحیدمون بودیم ، دقیقا همون عید پیش دبستانی ام ( من اونجا

هنوز تک بچه بودم ها ) صبح بود و نزدیک 4-5 ا تا خانواده از خانواده ی باباجون همگی با هم اومده بودن

 دسته جمعی عیدی ما رو پس بدن !!!

بابام هم که خب اداره بود ...

در هر صورت این مامان گرامی ما مانده بود دست تنها برای پذیرایی از یک لشکر میهمان !! البته زنگ زده

 بود بابام بیاد و بابام تو راه بود ...

منم عین یک قهرمان از فرصت استفاده کردم و دوچرخه ام برداشتم و رفتم دوچرخه سواری تنها !!!

آخه سال های حدود 80 توحید شهر خیلی خلوت بود و مامانم با اینکه آسفالت های خوبی داشت اجازه

 نمیداد تنها برم دوچرخه سواری ! همیشه میخواست بابام بیاد جلو در واستا و منم فقط  برم ته کوچه و

 برگردم !!!

در هر صورت از فرصت سر شلوغی مامان استفاده و جیم شدیم !!!

بچه های سبزوار می دونند ، من از بلوک 1 که خونه مون بود با یه دوچرخه که تازه کمکی هاش باز کرده

بودم و یاد گرفته بودم بدون کمکی حرکت کنم ، تا خود بلوک 4 رفتم !!!!

اون زمانم توحید شهر نصفش بیابون بیابون بود !!! تنهای تنهای ...

وقتی مهمان میرن تازه مامانم می فهمه که من نیستم !!! با پدر گرامی کل خونه رو میگردن ولی اینجانب

 تک فرزند خانواده را نمی یابند !!! کلی نگران میشن ... همه جا زنگ میزنند به فک و فامیلی که رفته

بودن که احیانا تو ماشین اونا قایم نشده نباشم !

( چون سابقه ی اینکار رو هم داشتم ) ولی انگار انگار آب شده بودم رفته بودم تو زمین ...

ساعت 1 ظهر که دیگه گویا میخواستن به پلیس خبر بدن ، اینجانب با غرور یک فتح از همون مسیری که

 رفته بودم و کلی کلی پیچ پیج بود بدون گم کردن راه به خونه برگشتم !!

مامانم که منو تو آشپزخانه پشت سرش دید ، دقیقا یادمه جیغ زد !!!!

هه هه !!!!

در هر صورت قشنگ ترین مسافرت زندگیم همون مسافرت 5 سالگیم با دوچرخه تک تنها توی بیابون

های توحید شهر بود سال 79 یا شایدم 80 !!!!!

یادش بخیر دوچرخه سواری بودیم برا خودمون ....

پیر شدیم ....

 

+ من سال اول ابتدایی توی مدرسه ی مامانم بود و معلمم خانوم ( ا . ج ) بود که این شوهرش یکی از

آهن فروش های نسبتا بزرگ سبزواره !!! پدر گرامی بنده هم به خاطر شغلشش بیشتر ارتباطش یا با

دکترهاست یا با کاسب ها !!!

در هر صورت با این شوهر معلم گرامی هم خیلی رفت و آمد داشت !!! معلمم که خب با مامانم همکار

بود ...

عید سال اول دبستانم ، بابام اینا میخواستن برن خونه ی این آقای ( ب ) عید دیدنی !!!

باورتون نمیشه چند ساعت من فقط گریه می کردم که من خونه ی خانوممون نمی یام !!!

باباجون و مادرجونم و کلا خانواده ی پدری هم رقته بودن تهران به عموهام سر بزنند ، کسی نبود من برم

پیشش بمونم !!! هیچ وقت پیش خاله هام نمی موندم !!! تک بچه هم که بودم ...

فکر کنم بالای ۴-۵ ساعت من زار میزدم و گریه میکردم که من خونه تنها می مونم ولی خونه ی خانوم

نمی یام ....

آخرم به زور بابام رفتم !!!! البته بابام قول داد که تو خونه شون من بغلش بشینم !!!

کل مدت که خونه ی معلم اینا بودیم من رو پای بابام نشسته بودم و شاید باورتون نشه ولی دقیقا دقیقا

زاویه ی دیدم از روی فرش و جوراب های بابام تغییر نکرد و یه دووووووووونه شکلات هم نخوردم !!!

و بعد موقع خداحافظی هم که شوهرش ، یه هزار تومنی که اون سالها واسه خودش قابل قبول بود ، داد

به من نگرفتم و زدم زیر گریه ....

چقدر من گریه کردم !!!!

شوهر این معلم گراممون خودش هنگ کرده بود که این بچه چرا همچین میکنه !!!؟

یاد باد آن روزگاران یاد باد !!!!

 

+ این خاطره نقل از مادر گرامیست !!!

در عید نوروز ۳ سالگی مان ، صفا و حالی به ماهی توی تنگ داده ایم !!!!!!!!

به این نحو که ۴ عدد ماهی موجود در تنگ را در آورده ، و دم آنها را گرفته و از در سالن آنها را توی حیاط

شوت می کرده ایم !!!

لازم به ذکر است که مادر ما در آشپزخانه بوده و وقتی رسیده که ما در حال پرت کردن آخرین ماهی

بیچاره به حیاط بوده ایم !!!!

آیکون یک سارای قاتل !!!!!!!!!!!!!!!!!

( آخه جالبه ، فکرش بکنید ، همین بلا رو دقیقا سر یه جوجه رنگی هم آوردم !!! تابستون همون سال !

با این تفاوت که جوجه رو از پاش گرفتم ، فکر کنم یه ۵-۶ دوری چرخوندم و بعدم شوتش کردم در همان

حیاط مذکور !!! من باید یه روانکاوی بشم نه ؟؟؟  )

 

* شاخص ترین خاطرات دوران کودکی مان تا همان اول دبستان همین هاست !!! که همیشه یادش

می کنند فک و فامیل و مادر گرامی !!! حال اگر چیز دیگری به یادمان آمد ، اضافه می نماییم !!!

 

 

 


1:12دوشنبه 7 اسفند1391سارا

در اتاق را که باز میکنم با اتاقی مواجه می شوم که هیچ شباهتی به اتاق وزین 20 ندارد !! در لحظه فکر

 می کنم که  احتمالا خستگی زیاد و غرق شدن بی حد و اندازه در تاریخ بیهقی و حضور با دبدبه و کبکه و

 باشکوه امیرمسعود در نشابور در راه رسیدن به ملک پادشاهی ، بعد از فرمان یافتن  پدر گرامی اش ،

 امیر ماضی ، محمود غزنوی  ، کار دستم داده و گیج می زنم و همین طور عین یک گاو باشعور و محترم

سرم را پایین انداخته ام و وارد اتاق دیگری شدم !!!

در شرف و تدارک یک جمله معذرت خواهی از اهل اتاق بودم که نیش باز عاطفه را از وسط جمعیت دیدم

، و مطمئن شدم که چندان هم دبدبه و کبکه ی امیرمسعود رویم اثر نگذاشته و اینجا اتاق خودمان است !

هنوز همان طور جلو در ، کیف به دوش ، تاریخ بیهقی به دست و بوستان به سر  ایستاده بودم و از روی

 غیظ به عاطفه نگاه می کردم !!! هزار و یک بار تذکر داده بودم که بساط های  شب نشینی ، روز

نشینی ، هم نشینی , علاف نشینی  و البته بی عار نشینی شان را مختارست هرکجا برگزار کند جزء

توی اتاق ولی دریغ از یک جفت که پیشکش ، یه دانه گوش شنوا !!! هر بار که من پایم را توی این اتاق

 خراب شده گذاشتم با حجم انبوهی از آدم های جدید مواجه شدم که مغزم در شناسایی شان هنگ می کرد !!! فقط به قیافه هایشان که نگاه می کردم یادم می آمد یکی را توی صف مستراح زیارت کرده ام

 و دیگری را در حمله ی ناجوانمردانه ی از خدا بی خبران به دیس ته دیگ سلف و آن یکی را هم در حال

پرو پیراهن دکلته جلوی آینه قدی سالن !!!

و البته گل سرسبد جمعیت حاضر در اتاق که سیبل در سیبل کنار عاطفه نشسته بودند ، دوستان عزیزتر

از جان اتاق 22 ! چشمم به جمال این دوستان عزیزتر از جان که روشن شد ، فهمیدم این آتش دوباره از

گور مشترک عاطفه و اتاق بیست و دویی ها بیرون می آید !!! نیش باز عاطفه به دوستان بیست و دویی

هم سرایت کرده بود و با آن لبخند احمقانه ، بر بر به من نگاه می کردند!

جمعیت دیگر اتاق هم همین عمل را با کمی چاشنی تعجب انجام می دادند !

از حق نگذریم  قیافه ی اینجانب مستحق این لبخند مضحک و چاشنی تعجب هم بود ! برای سهولت در

امر مطالعه در سالن وزین مطالعه  که به گفته ی پیشکسوتان خوابگاه ، همان ترم آخرهای خودمان را

می گویم ، این سالن مطالعه ی قبلا جایگاه زاد و ولد و زندگانی چند موجود ملوس که ما آن ها را با نام

گربه می شناسیم ، بوده است !!! البته هیچ گونه اعتراض و شکایت بر این مسئله وارد نیست !!!! از

آنجایی که قصری که جمشید در او جام گرفت ، آهو بچه کرد و روباه آرام گرفت خب به قطع یقین جایی که

 نمره جو درس گرفت ، گربه بایست بچه کند و آرام بگیرد !!!!

خدا بیامرزد حضرت خیام را ...

پاچه های شلوار کتانم را تا حدی که بشود با آن گل لگد کرد ، بالا داده بودم ! و همین امر راجع به آستین

 های تیشرت آستین سه ربعمان نیز صدق می کرد و البته با موهایی که هرکدام به یک از نواحی

 جغرافیایی جهت گیری کرده بودند !!

بالاخره این عاطفه بود برا این که دست پیش را بگیرد که پس نیفتد ، لبخندش را نصفه نیمه قورت داد و

گفت : خسته نباشید از این همه خر و گاو و سگ و بز و در کل تمام مخلوقات الهی را زدن !! بیا بشین که

 تازه چای درست کردیم ...

بدون اینکه لحن جدی ام تغییری کند ، نگاهی به چای سازی که روی میز عاطفه توی برق بود کردم و

گفتم : صد و یک دفعه چایی که با چای ساز درست بشه رو نمیخورم !!!! میشه بپرسم اینجا چه خبره ؟

عاطفه ، چشمکی به مهسا زد ! و مهسا رو به من کرد و گفت : جلسه ی پیش گویی خواهرم !!!!

انقدر از این جماعت حرف های عجیب و غریب شنیده بودم که این یکی در مقابلشان پشه ای هم

حساب نمی شد !!!

تاریخ بیهقی را روی تختم گذاشتم و بوستان را توی قفسه ی کتاب !!

بی اختیار به سمت یخچال کشیده شدم تا به یک چیز شیرین ، خواه مربای هویچ ، خواه شکلات و خواه

حلوا شکری دست بردی بزنم ! حس آدمهایی را داشتم که قند خونشان تا حد مرگ پایین آمده ...

در یخچال را که باز کردم ، عاطفه سخنان گوهربار مهسا را ادامه داد که : داریم پیشگویی می کنیم که

شوهر کی چه شکلی میشه ...

و هرکس توی جمعیت به سبک خودش زد زیر خنده !!!!

از مرجان که شبیه استارت ژیان می خندید تا قهقهه زدن مهسا و کرکر کردن عاطفه و در نهایت ریسه

 رفتن آن دختر سبزه که فقط میدانستم زمین شناسی میخواند !!!

حتی در حد یک نگاه ، توجه ای بهشان نکردم تا شاید خودشان از رو بروند که البته با شناخت قبلی که

من از اینها داشتم ، بزنم به تخته ، میشد از پوست شان برای ساخت پوششش هواپیماهای جنگی

 استفاده کرد !

در دست برد زدن به یخچال کمال انصاف را رعایت کردم و 3 تا شکلات را توی جیب شلوارم که بیشتر

شبیه خریطه بود تا جیب انداختم و دوباره تاریخ بیهقی به دست ، دست از پا درازتر از شر این جماعت

علاف از خدا بی خبر به سالن مطالعه ی جدید و زایشگاه سابق جانوران پناه بردم !!!

 

***************

 

ساعت نزدیک 10 بود که سلانه سلانه با بار و بندیلم به این امید که جلسه ی پیشگویی تمام شده

باشد ،  به سمت اتاق آمدم !!

پشت در اتاق که رسیدم ، سکوت نسبی اتاق ، خبر از خالی بودن اتاق و نوید یک خواب  شیرین را می

 داد !!!

در اتاق را که باز کردم دوباره با قیافه های سیبل در سیبل دوستان 22 مواجه شدم ! البته ناگفته نماند که

 باقی مهمان ها رفع زحمت کرده بودند ! و این دوستان عزیز تر از جان اتاق 22 ، حکم  میهمانان نزدیکی

 را داشتند که بعد از تمام شدن مهمانی می نشیند و تازه جلسه ی خصوصی خاله زنکی شان  راجع به

پیراهن کبری خانوم ، دستبند صغری خانوم ، رنگ موهای کوکب خانوم  و در نهایت سوراخ جوراب حوری

خانم آغاز می شود !!!

نگاهی به عاطفه کردم ، آمدم چیزی بگویم که پشیمان شدم و زیرلب زمزمه کردم : چه بگویم ، چه بگویم

 که خاموشی به از هزار زبان است !!!

ناگهان مرجان با صدایی کمی بلندتر از معمول که شعف خاصی در آن موج می زد ، داد زد : بچه ها !!!

سارا ....

هنوز واج آخر سارا از دهان مرجان بیرون نجسته بود که جمیعا زدند زیر خنده !!!

من هم بو بردم که توی کله یشان چه میگذرد با نهیب گفتم : من حوصله ی این خاله زنک بازی ها را

ندارم ها !! حواستون به خودتون جمع باشه ! من ...

عاطفه پابرهنه پرید توی حرفم که : خب سارا جان خودت شروع میکنی به پیش گویی یا ما دست به کار

بشیم ؟؟؟

چند لحظه ای نگاهم را به فرش دوختم و بعد در حالی که زل زده بودم توی چشمان عاطفه گفتم : خدا

 بیامرزه همه ی غایبین این جمع رو ؛ ما یه معاون آموزشی داشتیم که نور به چهره اش بباره ! تو کل 4

سال دبیرستان یه جمله ی نغز ازش یاد گرفتیم که برابر هزار سال تحصیل بود !!! قال نسرین : شعور ذاتیه

 به زور که نمیشه تو کله ی کسی فرو کرد !!!

دوباره هرهرشان شروع شد !!! به قول بنده خدایی از سرخوشی زیاد به شکاف روی دیوار هم می خندید

 چه برسد به نقل قول های من !!

عاطفه لم داد به تخت و گفت : بچه ها ! این خودش عرضه ی اینکارا رو نداره ! خودتون با درنظرگرفتن

مولفه های لازم پیش گویی رو شروع کنید !!! و ریز خندید !

مهسا ابروهایش را بالا انداخت و گفت : واسه این باید سفارش بدیم یکیش رو تو عالم بالا بسازن ، تو

بازار موجود نیست !

عاطفه پاهایش را روی هم انداخت و گفت : اصلا ریش و قیچی دست خودتون ! میخواید سفارش بدین

بسازن ، یا از روی نمونه های موجود انتخاب کنید یا از کره مریخ بیارید !!!

مرجان با لحن ی کاملا جدی به صدا در آمد که : طرف حداقل 8 سال و حداکثر 10 سال و خونه ی پرش 12

-13 سال باهاش اختلاف سنی داره !!!! دوستان موافقید ؟؟؟

آنچنان همگی بله ی قاطعی گفتند که آدم فکر می کرد در جواب اثبات نظریه ی فیثاغورث بله گفتند !!!

انگار حرف مرجان ، موتور خوشمزگی بقیه را هم روشن کرد !!!

مهسا در عین که داشت توی فنجان چای می ریخت ، گفت : از اونجایی که نادره که خدا هم صدا و هم

 سیما را به یکی بده و باتوجه به علاقه ی ایشان ، در حالی که انگشت اشاره اش را به سمت من گرفته

 بود ، طرف میمون است ولی صدا دارد در حد بوندسلیگا !!!!

آخه کدام آدمی پیدا میشه که به جای داشتن آلبوم عکس های یادگاری ، دوجین صدای ضبط شده از

عطا و عوطا و دراز و کوتاه داشته باشه؟

عاطفه که انگار می ترسید ، حرفش یادش برود با عجله گفت : و آدمیست ریشو !!!!! از اونجایی که

ایشون کلا با تیغ ، یه تیغ و دو تیغه ، سه تیغ و شیش تیغ مشکل اساسی دارند !!!

و مرجان اضافه کرد که : و البته قدی به درازای نردبان خواهد داشت !!!

مهسا در حالی که داشت آخرین جرعه ی ته فنجانش را هورت می کشید ، گفت : و البته یا نویسده

است ، خیلی ناجور باشد شاعر !!! احتمال هم دارد کارگردانی چیزی از آب دربیاد !! البته احتمال خواننده را هم نمیشه نادیده گرفت و مهم تر یک گوینده ی رادیو را !!! با مدل موهایی کوتاه ....

و عاطفه که داشت زیرچشمی به من نگاه می کرد ، گفت : حالا می تونیم کمی وارد جزئیات هم بشیم !! و احتمالا کسیست که جز ساعت چیز دیگری در دست نخواهد داشت حتی حلقه !!! از اون  آدم سوسولی هایی که توی چله ی تابستان هم کت می پوشه! با شلوار جین و تیپ اسپرت هم غریبه ست ...

مغزم داشت منفجر می شد !!!! هرکاری کردم که از ادامه ی توصیفشان دست بکشند ، نشد که نشد !

به هیچ طریقی ول کن معامله نبودند و تازه روی دور افتاده بودند و فک هایشان گرم و تخیل هایشان اوج

گرفته بود !!!

و اگر تا نیم ساعت دیگر پیش می رفتند ، احتمالا اسم طرف را هم انتخاب می کردند و بعد هم

شناسنامه ام را میخواستند تا ثبت محضری اش کنند !!!

دستم را زده بودم زیر چانه ام و آرنجم را به قفسه ی کتاب تکیه داده بودم و عین مچل ها بربر به این

جماعت خل نگاه میکردم !

شوهرمان که دادند ، حالا رسیده بود نوبت بچه ...

هرچقدر تلاش می کردم که به میزان جذابیت این بحث برای آنها پی ببرم ، موفق نمی شدم !!!!

آنقدر ذوق میکردند برای حدس و به قول خودشان پیشگویی هر خصوصیت که انگار برای هر پیشگویی

جایزه ی نوبل میگرفتند!!

عاطفه که تا چند دقیقه دیگر کف اتاق دراز بود ، گفت : این موجودی که من می بینم ، اصلا بچه نمی

یاره ...

مرجان که انگار روی حرفش کامل فکر کرده بود ، با ژست متفکرانه ای گفت : نه ... حداقل یه دونه بچه رو

که داره !! آره ! آره ! یه دونه اونم پسر ...

همگی با حرکت سر و نیش های باز ، حرف مرجان را تاکید کردند و بر این پیش گویی متفق القول بودند

که ما فقط یک ولیعهد خواهیم داشت و بس !!!

بحث شان حسابی داغ شده بود و این طور که بوش می آمد ، فیصله یافتن این بحث قبل از ساعت 12

شب ، عملا غیرممکن بود!

چاره ای جز دوباره پناه بردن به سالن مطالعه نداشتم !!! این بار فقط بوستان و جامدادی ام را برداشتم تا

برای بار سوم راهی سالن مطالعه شوم !! مطالعه در عین خستگی هرچقدر هم سخت و البته بی فایده

 باشد؛ آسان تر و مفید تر از گوش سپردن به یک مشت خزعبلات است !!!

پله های زیرزمین را که یکی دو تا طی می کردم تا به سالن مطالعه برسم ، داشتم به این فکر می کردم

که چندان هم آتش امروز عاطفه و بیست و دویی ها بی راه نبود !!!

خیالاتی ست که احتمالا خواه یا نخواه توی کله ی همه ی دختران از ازل بوده و تا ابد خواهد بود !

از تجسم قیافه ی شاهزاده ی سوار بر اسب بگیر تا انتخاب نام فرزندان که از بخت خوش روزگار هم

همیشه یک دختر است و یک پسر !!!

آخرین پله ی مسیر زیرزمین را که پایین رفتم و جلوی در قرمز رنگ سالن مطالعه رسیدم یک لحظه فکری

به سرعت نور از ذهنم گذشت : آنهایی که خیال کردند و در خیال شاهزاده ی سوار بر اسبشان را انتخاب

 کردند و بعد هم شدند یک خانواده ی خوشبخت که یک پدر مهربان دارد و یک مادر نمونه و یک دختر و

پسر تپل و باهوش که اسم هایشان هم از پیش تعیین شده است و حال بعد از گذشت سال ها از آن

تخیلات از بخت خود یا از بد سرنوشت یا جبر روزگار به آنها نرسیدند ، چگونه حالی دارند وقتی که خیالات

 خود را تجدید می کنند ؟؟ اصلا تجدید می کنند یا آنها را دور میزنند ؟

آن کسی که توی خوابگاه اسم همکلاسی اش را با مداد توی صفحه مشخصات ازدواج به عنوان همسر

نوشت و حال بعد از گذشت ها سال هنوز یال غوز می چرخد ، با آن اسم مدادی توی شناسنامه اش چه

 می کند ؟؟؟


آن کسی که سال ها پیش توی خیالش با کلی دقت و وسواس دخترانه ، اسم دختر و پسرش را انتخاب

 کرده بود و قرار بود مادری مهربان شود و با خود عهد کرده بود که تمام کمبودی های را که چشیده بود ،

برای دخترش جبران کند و دوست دخترش باشد نه فقط مادرش ، حال که دیگر سالهاست ، جز صدای

موسیقی و همسرش و البته مهمانی های آنچنانی  صدای دیگری در خانه اش نمی پیچد و البته نخواهد

 پیچید ، چگونه با خیالات کهنه ی اش دست به گریبان می شود و از بند آنها راه ها ؟؟؟

لهجه ی شیرین و دلنشین جنوبی لیلا، همکلاسی ام بود که از دنیای خیالات بیرونم کشید !!!

که با شیرینی تمام لهجه ی جنوبی توی سالن مطالعه داشت بیت های آغازین بوستان را حفظ می

کرد !!

و طنین صدایش با لهجه ی شیرینش توی سالن مطالعه ی خالی می پیچد که : به نام خدایی که جان

آفرید / سخن گفتن اندر زبان آفرید .....

و من هم بوستان را باز کردم تا دوباره مرور کنم عقاید اشاعره ، معتزله و شیعه را درباره ی جبر و اختیار!

جبر است یا اختیار ، الله اعلم ...

 


11:59شنبه 5 اسفند1391سارا
لم داده ام روی تختم و با احتیاط تمام فنجان دوست داشتنی ام را دستم گرفته ام تا لااقل دلخوشیم در

این غروب جمعه ی دلگیر ، نوشیدن یک کافی میکس باشد !

بوستان را هم مقابلم گذاشته ام که نسبت به گلستان که این دو روز آن را جویده ام ، در حقش جفا

نشود !

یک نگاهم توی فنجان است و یکی در دست نوشته های خرچنگ قورباغه ی خودم درباره ی معتزله و

اشاعره گوشه ی بوستان که افتضاح توی ذوق می زند و نگاه سوم که به نظر قرض گرفته ام به لشکر

شکست خورده ی بچه های 22 ، که هر کدام در عوالمی سیر می کنند بس بی شباهت !

مرجان که هنوز هم به سبک چله ی زمستان سردش است ، بیخ شوفاژ کز کرده و یک دفترچه خاطرات

روی پایش است و همزمان با گوشیش ور می رود ؛ صدایش سکوت اتاق را می شکند ولی آن را تشدید

 می کند !!

- حالت خوبه ؟ چرا جواب نمیدی ؟خب دلم افتاد شور !!

و مثل همیشه با جملات گوهر بارش زبان فارسی را آباد می کند !

یک ربعی با پسر همسایه ی اسبق و شوهر آینده ، آقا فرزاد آقا ، که به همین سبک صدایش می زند ،

گپ می زند و ریز ریز می خندد!

عاطفه هم در جایگاه همیشگی اش که برای جلوگیری از پختن به آنجا پناه می برد ، جلوی در بالکن ، قد

 کشیده و پیراهنش را تا روی ناف بالا داده است !

ترم اول مشروطی و 6 ترم بعد مدام لب مرز بودن و با کوچک ترین غفلت ، برگشتن بغل ننه اش ، چندان

 تغییری در روحیه اش حاصل نکرده است !

و الان هم دارد با چشمان باز خواب می بیند ! خواب عشق شاگرد اول کلاسشان یک پسر یتیم کویری

 ولی بی نهایت سخت کوش !خودش را که بماند ، حافظ را هم گور به گور کرد با تفال هایش ! و این

 لبخند روی لبش است که سر درونش را فاش می کند !

آن طرف تر ، پشت میز عاطفه ، مهسا با ولع تمام به جان کتاب " صد شعر از این صد سال " من افتاده تا

شعری درخور معشوق خویش بیابد و البته زیر لب هم نچ نچ می کند و غرولند می زند که چرا شعری

 سروده نشده که درخور شاهزاده ی سوار بر اسب او باشد ! و بر بی کفایتی و نالایقی شاعران این دوره و زمانه لعنت می فرستد ! و البته هرازگاهی نگاهی از نوع عاقل اندر صفی اش به من می اندازد و به

زبان بی زبانی می گوید : خدا صبرت دهد برای سرکردن با این اشعار !

و دقیقا در نقطه ی مرکزی اتاق این فاطمه است که دمر روی فرش افتاده و عین ابر بهار گریه می کند و

زیرلب هذیون می گوید!

اوج همدردی بچه ها این است که لحظه ای دست از کار خود می کشیدند و نگاهی ژرف به فاطمه می

انداختند و در نهایت سری به نشانه ی تاسف تکان می دادند !

فاطمه ، دختری از تبار بختیاری ! از همان هایی که از وقتی که چشم باز می کنند ، اطراف خود تفنگ

 می بینند و اسب !قد و قامتش و لهجه ی لری اش خیلی زود تبارش را به مخاطب لو می دهد !

چند سالیست نام پسرعمه اش نه به اجبار ، بل به عشق ، رویش است ! دل است دیگر در عنفوان

جوانی که افسار درست و درمانی ندارد  ! یک ترم است قول و قرارهایی خودمانی با جواد ، یکی از

پسرهای سربه زیر کلاسشان گذاشته است ! پسرعمه اش بارها از آغاز دانشگاه که انگار بوهایی برده

 بود ، تهدیدش کرده است که اگر پای کسی در زندگیش باز شود ، زنده اش نمی گذارد !!!چند هفته ای

 ست که ماجرای دوستیش با جواد لو رفته و جنجال خانوادگی که دو قوم شهرش را به جان هم انداخته

 است !

حالا هم دمر روی فرش افتاده بود و بین خواب و بیداری هذیان می گفت : خدایا من دارم تاوان کدوم

گناهم رو پس میدم ؟؟ این حق من نیست ... حضرت آدم هم اشتباه کرد ...

عاطفه سکوت را می شکند که : فاطمه نگران نباش ! همه چی درست میشه ...

فاطمه زیرلب زمزمه می کند که : تا حالا زندگیت رو لب مرز ندیدی ...تو قوم پسرعمه ام نمی

شناسی ... پاک کردن یه لکه ی ننگ ... ! اون نکشتم ، بابام زنده ام نمیزاره !!!

و دوباره توی اتاق نگاه هایی ست که از هم دزدیده می شود !

من هنوز خط اول فکرم نقش می بندد که اینها زیادی زود بزرگ شده اند یا من هنوز عشق .... که گوشیم

 روی تخت خواب می لرزد! کمی خودم را جمع می کنم و با دست دیگرم همان روی تخت ، صفحه ی

 پیامک را باز می کنم !

" سارا خانوم بلیط برای رفتن به ولایت را تهیه کرده اید ؟ از 1 اسفند بلیط ها را پیش فروش کردن ها !

مسیر شما هم بسیار پر رفت و آمده ها ! وقت نمی کنید ، تهیه کنم براتون ها ؟ "

نفس عمیقی می کشم که فقط فحش نثار فرستنده ی این پیامک نکنم !

پسرک احمق .... حرف توی کله اش نمی رود که پایش را نباید از گلیمش درازتر کند !!!

این هم شاعر مملکت ...

ترجیح می دهم جوابش را ندهم !

لپ تاپ روی میز که در حال شارژ است ، ناجور چشمک می زند !

روشنش می کنم ، ویندوز که بالا می آید مثل همیشه ، عکس دسکتاپ چند دقیقه ای مبهوتم می کند

 درست مثل روز اول ! چهره ی دبیر راهنما هنوز هم ناخودآگاه لبخند را روی لبم می نشاند و در لحظه

دلم پر می کشد برای حضورش !! چقدر عکسش روی دسکتاپ ...

هنوز اولین وبلاگ را باز می کنم ، دوباره گوشی روی تخت می لرزد ، با بی میلی نگاهی به آن می

اندارم و با این پیام مواجه می شوم که : سارا می یای تئاتر ؟ اگه آره ، آماده شو 20 دقیقه دیگه بیا جلو

 در اصلی خوابگاه تون !

ناخودآگاه لبخند می زنم و از روی تخت شیرجه می زنم روی زمین ! و صدای زمین خوردنم همه را از

دنیای خودشان بیرون می کشد !

عاطفه با خنده می گوید : شتر !!! چته ؟

من هم در حالی که زیر تخت دنبال جوراب های لنگه به لنگه ام می گردم ، می گویم : دعوت شدم

تئاتر !!

عاطفه با حسرت نگاهی می کند ولی چیزی نمی گوید و حرفش را قورت می دهد !

بند کفش هایم را که می بندم با صدای بلند از همه خداحافظی می کنم !

عاطفه آرام می گوید : خوش به حالت از این غمکده راحت شدی !

و مهسا با لحنی گرفته می گوید : خوش به حالت همیشه یکی هست که بگردونتت !!

من هم جواب همه را با سکوت می دهم و به سمت حیاط خوابگاه می روم و هنوز توی این فکرم که من

 زیادی بچه ام یا هم نشینانم زیادی بزرگ ؟؟

هنوز جلو در خوابگاه می رسم که 206 سفید رنگی جلوی پایم ترمز می زند با راننده ی همیشه

شیکش ! خانم شیک از ماشین پیاده می شود و همدیگر را در آغوش می گیریم . البته قد من به زور به

 شانه های این خانوم شیک می رسد!

توی ماشین که می نشینم در حالی که زیرچشمی می پایدم ، اولین سوالش را می پرسد ! سوالی که

 غافلگیرم می کند !

" چه خبر از دلی جان جانت ؟ حالش خوبه ؟ دیدیش ؟؟ "

ذوق می کنم به اندازه ی یک دختربچه ی 5 ساله !

" آره ، دیدمش .... "

نگاهم از پشت شیشه گیر می کند روی شکوفه های درختان خوابگاه که تازه باز شده اند !!!

ناخودآگاه چهره اش که حتی عرضه ی توصیفش برای درس نگارش را نداشتم ، جلو چشمم نقش می

بندد ! نگاهی به این راننده ی شیک می کنم و آهسته می گویم : یه چیزی بگم ، ناراحت .... ؟

حرفم را قطع می کند و می گوید : راحت باش !

من هم فلشم را توی ضبط ماشین می زنم و می گویم : بگذریم !!!

صدای شهرام ناظری می پیچد توی ماشین : بی همگان به سر شود بی  تو به سر نمی شود / داغ تو

دارد این دلم جای دگر نمی شود

 

+ وصف حال عصر جمعه ی ما !!!! خاطره ای در قالب داستان ....

 

+ لطفا نظرات تون راجع به نوع و زاویه دید و کیفیت توصیفات من اعلام بفرمایید !!!

 

+ دیشب همه ی اینا را با اس ام اس واسه دلی فرستادم و ایشون هم فقط جواب دادند که: خوب بود ...

 به همه ی بروبچ سلام برسون!

 

+ بلیط رفت و برگشتمان را هم گرفتیم !!!

رفت : دوشنبه 21 اسفند 1391 ، ساعت 4:45 بعدظهر !!!

و اگر عمری باقی بود به امید خدا ، برگشت : 15 پنج شنبه  فروردین 1392 ساعت 6 بعدظهر !!!!

 

+ در ضمن آپ بعدی ( که دقیقا نمیدونم کی باشه ) طنزنامه ای از سرتق بازی های عیدانه ی اینجانب

است !!!! مطالعه بفرمایید حتما !!!

 

+ خدایا مثل همیشه به امید خودت ، نه به امید خلق روزگار ....

 

بی همگان به سر شود بی تو بسر نمی شود

داغ تو دارد این دلم، جای دگر نمی شود

 

دیده عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو

گوش طرب به دست تو بی تو بسر نمی شود

 

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند

عقل خروش می کند بی تو بسر نمی شود

 

خمر من و خمار من بغ من و بهار من

خواب من و قرار من بی تو بسر نمی شود

 

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی

آب زلال من تویی بی تو بسر نمی شود

 

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی

آن منی کجا روی!؟ بی تو بسر نمی شود

 

دل ننهند برکنی توبه کنند بشکنی

این همه خود تو می کنی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو اگر بسر شدی زیر جهان زبر شدی

باغ ارم سقر شدی بی تو بسر نمی شود

 

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم

سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو بسر نمی شود

" مولانا "

 


1:8پنجشنبه 3 اسفند1391سارا
سخت درگیر درس و کتاب هستیم ....

دنیای جدیدی به سویمان یا شاید هم به رویمان باز شده که باید تمام تلاش و اهتمام خویش را برای

پیمودن وجب به وجب این دنیا که البته اوایلش هم بیشتر سنگلاخی است به کار بگیریم !!!!

اهداف تازه که توی کله ی آدم بیفتد آن هم آدمی از جنس من ، مسلما دنیای جدیدی را هم در

پی خواهد داشت !!!!!

این روزها علاوه بر درس های خویش که آن ها رو به دقت میخوانیم ، درگیر موضوعات و مطالعات

خارجی هم هستیم که در صدر آن ها تاریخ بیهقی قرار دارد !!!

این ترم تاریخ بیهقی داریم با استاد ( غ . ش ) که البته گزیده ی تاریخ بیهقی اجز دکتر یاحقی را تدریس

می کند ولی اینجانب کل تاریخ بیقهی را خریده و ب بسم الله آن شروع به خواندن کرده ایم به توصیه ی

استادان مشاور عزیزتر از جانمان که وضعیت ما آگاهند یعنی در همین ترم ۲ تازه آگاه شدند !!

احمد شاملو ۱۷ بار تاریخ بیهقی را خوانده است ...

کتاب های دیگری را هم فهرست کرده ایم که باید بخوانیم ولی آسیاب به نوبت !!!

باید گریزی هم به قابوس نامه ی ترم قبل بزنیم که آن را کامل نخوانده ایم و همچین سیاست نامه !!

و از متن های ادبی گذشته که جدا شویم ؛ لیست دیگر از کتاب ها نیز در انتظار خواندن ماست !!

هم اکنون که بازگشت نموده ایم به آثار جلال آل احمد که اکثر آنها را در دوران جاهلیت خوانده ایم و حال

لازم دیدم که دوران نیمه جاهلیت آن را دوباره بازخوانی کنم باشد که الگویی باشد برای اینجانب !!!

تا همین چند دقیقه پیش هم " سمنو پزان " جلال را میخواندیم !!!!

در کل باید مروری دوباره به کل آثار جلال داشته باشیم تا بعد برویم به سراغ گزینه های خارجی و ایرانی

بعدی !!!!

حال و حوصله ی نوشتن و خاطرات ثبت کردن هم چندان نداریم ! به روز شدن این وبلاگ هم شده تقریبا

ماهی یک بار ، آن ها برای متروک نشدنش است ...

از وقتی که به لطف پدر گرام لپ تاپ خریدم کارم توی خوابگاه خیلی زیاد بهتر شده !!!!

باباجوووووووون سپاس ....

الانم باید برم بخوابم که فردا صبح اول صبح بیدار بشم یه صبحانه ی پنیر و تخم مرغ نوش جان کرده و

به کارهای روزانه بپردازیم ! البته اگر بیدار شویم ...

شب همگی خوش !!!!

 

+ دیوانه وار عاشق فهم و شعور و کمالات استاد ( ع . ا ) هستم !!!!

ترم پیش هم بالاترین نمره کلاس را در درسش ، مرجع شناسی و روش تحقیق ، گرفتیم : ۱۹.۵!

چند روز پیش توی دفترش بودم برا دو ساعت برا گپ زدن !

گفت : اسمتون توی ذهنم باقی مونه تا روزی که اسم شما رو بر روی پرفروش ترین کتاب های داستان

سال ببینم .... ( و تاکید کرد که اغراق نکرده و نمی کند و واقعیت رو میگه )

خیلی قشنگ حرف زد درست مثل کلاسش و کلی فیض و بیشتر از اون انرزی بردم !!!!

 

+ بین اینکه هنوز دوسش دارم یا ندارم ، خودمم سردرگم موندم ....

 

+ خدایا .....

 

 


20:37شنبه 14 بهمن1391سارا

 

دل‌خوشم با غزلی تازه، همینم کافی‌ست


تو مرا باز رساندی به یقینم، کافی‌ست



قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو


گاه‌گاهی که کنارت بنشینم کافی‌ست



گله‌ای نیست، من و فاصله‌ها هم‌زادیم


گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی‌ست



آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن


من همین‌قدر که گرم است زمینم کافی‌ست



من همین‌قدر که با حال و هوایت گه‌گاه


برگی از باغچه‌ی شعر بچینم کافی‌ست



فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز


که همین شوق مرا، خوب‌ترینم کافی‌ست

 

(( محمد علي بهمني ))

 

امروز ۱۴ بهمن یک هزار و سیصد و نود و یک ....

باهم بودیم به مدت ۵۴ دقیقه ....

تو پارک ( ف ) ، روي نيمكت ، من تو قسمت آفتاب نيمكت كه سردم بود ، اون تو قسمت سايه ....

از كلاس درس مي اومد ....

اولش دست داد ... آخرش هم دست داد ....

دريافتيم كه عاشق فروغ جان ( فرخزاد ) است !!! ۲۰ سال پيش متني مي نويسد ؛ چند روز بعد به

خانه ي يك دوست مي رود و مي بينيد متني را به در كمدش چسبونده و مي بينه به طرز عجيبي

شبيه نوشته ي خودشه ..... و بعد مي فهمه كه اون نوشته ي روي در كمد مال فروغه !!!

حس همزاد پنداري بسيار زيادي با فروغ جان دارند !!!!

داستان جديدم " كيميا " ( توي وب تراوشات برون ريز يك ذهن آشفته گذاشتم )كه براساس يك سوژه

ي واقعي نوشته بودم جديدا براش برده بودم !!!

گفت : خودت بخون ....

يكي دوبار گفتم : نه ...

گفت : ميخوام خودت بخوني !!!

براش خوندم !!! خيلي تند و بد خوندم البته ....

نقدش كرد و ايراداتش رو گفت !!!!

براي اولين بار توي اين چندسال كادوهام رو جلو خودم باز كرد !!! خيلي خيلي در باز كردن كادوي هديه ها

وسواس به خرج ميداد و مواظب بود كه خراب نشه !!! و خودش گفت : كه خيلي روي باز كردن كادو

حساسه !!!

من گفتم : بعد باهاشون چه ميكنيد ؟

گفت : هيچي ... نگه شون ميدارن يادگاري !!! گاهي برا جلد كردن دفترهام ازشون استفاده ميكنم!ا

از كادوهام هم تشكر كرد و گفت : واسه چي اينقدر پول خرج ميكني ؟؟؟

من گفتم : پول هاي ( ب ) هست !!

گفت : خب واسه خودت خرج كن !!!

به منم اصلا نگاه نمي كرد ؛ بهش گفتم : چرا به من نگاه نميكني ؟؟

گفت : مي ترسم حرفات يادم بره ... در ضمن هر وقت بخوام به هركجا بخوام نگاه ميكنم ؛ تو حواست به

كار خودت باشه !!!!!

بعدم با هم سوار ماشينش شديم و منو تا ميدون ( ن) رسوند ! چون عجله داشت ميخواست بره خونه!

تو ماشين هم بحث يه دبيري شد كه هرهفته ماشينش كه ۲۰۶ هست رو ميبره كارواش !!!

ايشون هم گفتند : عين ماشين من !!!

من گفتم : جدي ؟؟

گفت : نه بابا از اول عمرش ۲ بار كارواش نرفته ..... ماشين براي ماست ؛ ما كه براي ماشين نيستيم!!!

من گفتم : ميخوايد من بيام براتون بشورمش !!

گفت : نه نميخواد!!!

گفتم : مي شورمش ها !!!

گفت : نميخواد !!!

گفتم : يه بار بچه ها دوره ي راهنمايي مون ماشين دوست تون خانم ( م . ا ) رو شستند ها !!! با كلي

آدرس فهميد كي رو ميگم !

و گفت : خب ماشين مهري جان شستن داشته ! ( ماشينش پژو پارسه )

من گفتم : خب بيام اون يكي ماشين تون رو بشورم !!! ( ماشين ديگه شون سمنده )

گفت : واسه چي ؟ پيش من عزيز تر بشي ؟؟ فرقي نميكنه برام !!!

يه تيكه هم يه ماشينه پيچيد جلوش و ايشون گفتند : گاووووووووووووووو !!!!

بعد به من گفت : ديديش ؟؟؟ گاو كلاه دار بود !!!

حالا فكرش بكنيد منم كلاه سرم بود !!!

منم گفتم : منم كلاه سرمه ها !!!

گفت : با تو نبودم كه !!!! با اون بودم .... كلاه سرش كرده كه شاخ هاش ديده نشه !!

يه تاملي كرد و گفت : البته گاوها هم موجودات خوبي هستند .... همه خوبن ! به جز انسان كه مي

تونه خيلي بد بشه !!!!!

آخر سر موقع خداحافظي گفتم : دست تون رو ميديد !!!

گفت : اول بگو برا چي ، بعد !!!

گفتم : گفتن نداره آخه !!! ( ميخواستم دستش ببوسم )

گفت : نميخواد !!! دستام كثيفه !!!

گفتم : خانوووووووم ....

گفت : برو پايين دختر ، من الان جريمه شم تقصير توه ها !!!!

من گفتم : دختر نه دخترجون !!! گفت نخيرم دختر ما بزرگ شده ديگه نميگم بهش دخترجون !!! تازه بايد

بهش بگيم عروس !!! همون دختر ....

من گفتم : پس حداقل دست بديد !!!

دستش داد و منم محكم گرفتم ... مثل هميشه يخ يخ بود !!!

ميخواستم ببوسمش ولي دستش كشيد و گفت : هركاري به جز دست دادن ممنوعه !!!

پياده شدم ؛ يه ثانيه اي نگاهش مستقيم تو نگاهم گير كرد لبخند زد و خداحافظي كرد !!

من ايستادم و دور زدنش دور ميدون رو تماشا كردم و بعد كه پيچيد سمت خيابون خودشون برام دست

هم تكون داد !!!

 

+ تولدم رو هم روز سه شنبه تولد پيامبر تبريك گفت !! اول يه اس ام اس بود برا تبريك تولد پيامبر كه

پايينش نوشته بود در ضمن پيشايش تولدت هم مبارك !!!!

 

+ دوشنبه تولدمان است ....

 

+ در ضمن هفته ي پيش يك عدد لپ تاپ اچ پی خریدیم !!!!! و بسی بسیار دوسش می داریم !!!

توی خوابگاه این یک ترم نداشتن لپ تاپ مصیبتی بود !!!

دوباره هم وب داستان ها فعال می شود هم خاطره نویسی در ستاره سهیل و رکود از بین خواهد رفت !

لپ تاپ مان مبارک !!!!

 

+ همین چند دقیقه پیش هم در جواب یک اس ام اس مان دلی جان جانی به ما گفت : خودشیفته !!!!

 

+ یه شخصیت جدید تو زندگی ام اومده ... یعنی بودها ولی نقشش روز به روز پررنگ تر میشه !!!!

مرد نیست ُ، زنه ....

تو اين مدت كه سبزوار بودم زيادي با هم بوديم !!!! خيلي جاها رفتيم و خيلي حرف ها زديم ....

دوسش دارم خيلي زياد .... حالا توي يه پست رمزدار حتما به زودي راجع به اش خواهم نوشت !!!!!

شخصیت خیلی خیلی جالبی داره ..... شاید خلاصه ی شخصیتش این باشه دقیقا ضد دلی !

 

+ فردا ساعت ۹  شب بليط دارم به اميد خدا به سمت اصفهان ....

 

+ در هر صورت از اين به بعد زياد به ما سر بزنيد ، دوباره رونق مي گيريم با وجود لپ تاپمان !!!

 

+ معدل ترم اول دانشگاه : ۱۷.۵۵ !!! نفر سوم كلاس از ۳۰ نفره همدوره اي !!

دستور زبان فارسي : ۱۴

علوم بلاغي : ۱۸

منتخب نثر قرن ۵ : ۱۸.۵۰

عربي : ۱۷

مرجع شناسي و روش تحقيق : ۱۹.۵۰

نگارش : ۱۸.۵۲

اخلاق اسلامي ( عمومي ) : ۱۶.۵

تاريخ زبان فارسي : ۲۰

منتخب شعر عصر ساماني : ۱۶

 

+ ترم ۲ هم ، ۱۹ واحد انتخاب كردم ....

و درس هاي بسيار سخت و سنگيني !!! تاريخ بيهقي ، منتخب شعرمعاصر از مشروطه تاكنون و .....

خيلي بايد تلاش كنم درست مثل ترم ۱ !!!

 

+ خدايا براي همه چي شكرررررررررررررررررررررررررررررررررررررت .....

 

بعدا نوشت : امروز ساعت ۵:۳۰ رفتم جلو در خونشون برا خداحافظی ....

براش یه دسته گل نرگس بردم .... و یه رز هلندی تک ....

واسه خداحافظی هم دست داد ...

لبخند زد .......

مهربون بود ......

ولی مثنوی معنوی بهم نداد ... طبق معمول همیشه دلیل تراشی ... بالای کمد بود ، دستم بهش

نرسيد .... بي خيال ! مهم نيست ....

برابر با تمام آدمهاي اطرافم دوووووسش دارم .....

يه زماني خيلي چيزها راجع به اش برام مهم بود ولي الان ديگه نيست ....

اميدوارم يه روزي برسه ؛ ديگه برام مهم نباشه كه هيچ وقت دوسم نداشته و نداره و فقط به

دوست داشتنه خودم فكر كنم .....

همين .....

دلي جان جاني ...........

باي باي !!!!

 


10:0شنبه 16 دی1391سارا

 

اگر دری در میان بود ، مي كوفتم ؛ در هم مي كوفتم !

اگر ميان ما ، ديواري بود ، بالا مي رفتم ، پايين مي آمدم ، فرو مي ريختم !

اگر كوه بود ،‌ دريا بود‌ ،پا مي گذاشتم بر نقشه ي جهان و نقشه ي ديگري مي كشيدم !

اما ميان ما ، هيچ نيست ، هيچ ؛ و تنها با هيچ ، هيچ كاري نمي شود كرد ....

 

"  شهاب مقربين "

 


EDAME
11:38دوشنبه 27 آذر1391سارا
صدای دمپایی هایی که روی موزائیک های کریدور خالی کشیده می شد و انگار رو به سوی دستشویی

داشت ، مرا از عالم تنها عکسش ، عکس فیس بوکی اش ، بیرون کشید !

به قول مادربزرگم که نور به قبرش ببارد : سیر نشدم ، منده هم نشدم ؟؟؟

کمی روی تخت جابه جا می شوم و طبق روال همیشه صدای تخت در می آید ! با چشمانی نگران

به عاطفه که وسط اتاق زیر پتو چپیده ، نگاه می کنم . میدانم این بار بیدار شود حساب من با کرام

الکاتبین است ! نگران عاطفه را می پایم و وقتی مطمئن می شوم دارد ، هفت پادشاه را خواب

می بیند ، به آرامی جزوه ی قطور علوم بلاغی را ورق می زنم تا مثل همیشه با هزار و یک مصیبت ،

مثال های شعری آخرین مبحث جلسه ی قبل را بافت کنم : تجاهل العارف !!

و بعد اگر خدا نصیب کند ، به قول ادبی ها سر به بالین گذاشته و به قول جاهل ها ، کپه ی مرگم را زمین

بگذارم !!

نفس عمیقی می کشم و به مهتابی روشن اتاق که دارد نفس های آخرش را می کشد ، زل می زنم و

ای خدایِ خفه ای می گویم !

صدایی گرفته که آغشته به چاشنی غضب هست ، از وسط اتاق در می آید که : جغد دلبندم ! آخه نصف

شب با خدا دیگه چیکار داری ؟؟؟ خدا الان خوابه .... نصفِ شبی اون رو هم زا به راه می کنی ! از کله ی

سحر داره به امورات ملت رسیدگی میکنه ! درخواستت رو یادداشت کن از خاطرت نره ، فردا اول وقت

اداری میدم به آبدارچی سازمان ملکوت که بزاره رو تخت خدا ، اوکی ؟؟

در ضمن ۱۲۴ هزار پیامبر بعلاوه ۱۲ معصوم و تمام اولیای الهی هم لالا نموده اند ! پس لطف کن برای

شب زنده داریت به دامن هیچ کدومشون متوصل نشو و اونا رو هم عین من بیچاره ی بدبخت که از بخت

سیاهم با تو هم اتاق شدم ، از خواب ننداز ! بزار بخوابیم دیگه .... اه ... اه ...

عاطفه غلتی زد  ، متکا را دوباره زیر سرش تنظیم کرد و پتو را روی سرش کشید و بدون اینکه منتظر

جواب من بماند ، رفت که به ادامه ی خوابش بپردازد !

بعد از نیم ساعت گشتن در چند کتاب ادبی و دیوان ، فقط یک مثال دندان گیر تجاهل العارف نصیبم شد!

کلافه شده بودم ، چشمانم می سوخت !! ساعت به وقت ایالت اصفهان ، دقیقا سه ربع کم بامداد بود!

دفتر و دستکم را که عین بساطی ها دور خودم ریخته بودم ، جمع کردم و روی میز تلنبار !! و مرتب

کردنشان را به فردا حواله دادم ! دفتر آخر را که روی میز پرت کردم ، از شانس خوش من به فنجان روی میز

اصابت کرد و فنجان هم با صدایی ، سکوت شکن به زمین افتاد !!

عاطفه با چشمانی پف کرده و صد البته غضبناک از زیر پتو بیرون خزید و با دمپایی های لنگه به لنگه به

دستشویی عزیمت کرد !

عاطفه که برگشت ، من از شدت خستگی آمیخته با ترس توی تختم مچاله شدم ! عاطفه چشم بسته

بطری آب را یک نفس سرکشید و بعد زیر لب زمزمه کرد : نمره ی بیست کلاس رو نمیخوام .... نمره ی

بیست کلاس رو نمیخوام ....

من هم متعجبانه توی تاریکی اتاق به عاطفه نگاه می کردم که واقعا نمی دانستم خواب است یا بیدار !

پتو را روی سرم کشیدم و زیر پتو دوباره زل زدم به آن عکس بی کیفیتِ سرقت شده از نمایه ی فیس

بوکش ! و ادامه ی ترانه ی نغز و قدیمی عاطفه را که نمی دانستم نصفه شبی از کدوم سوراخ سنبه ی

مغزش تراوش کرده بود و حس نوستالیزیک عجیبی به آدم میداد را زمزمه کردم :

 

نمره 20 كلاس رو نمي خوام


بهترين هوش و هواس رو نمي خوام


دختر خوشگل شهر پريا


اونكه جاش تو قصه هاست رو نمي خوام


چشاي يه كمي شيطون نمي خوام


موهاي خيلي پريشون نمي خوام


عشق مخفي عشق پنهون نمي خوام


آره تنهام ولي مهمون نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام

 
من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام

 
نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


عاشقي با قد رعنا نمي خوام


چشاي خوشگل و گيرا نمي خوام


دوست دارم قايق سواري رو ولي


جز تو از هيچ كسي دريا نمي خوام


بي تو هيچ چيزي از عالم نمي خوام


تو فرشته اي من آدم نمي خوام


مي دونم خيلي زيادي واسه من


هميشه عادتمه كم نمي خوام

 
نه نمي خوام


نمره 20 كلاس رو نمي خوام


بهترين هوش و هواس رو نمي خوام


دختر خوشگل شهر پريا


اونكه جاش تو قصه هاست رو نمي خوام


بي تو وعده بهشت رو نمي خوام


تو كه نيستي سرنوشت رو نمي خوام


يكي پرسيد اگه آخرش نشه ؟


حتي اين خيال زشت رو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


بي تو هيچ چيزي از عالم نمي خوام


تو فرشته اي من آدم نمي خوام


مي دونم خيلي زيادي واسه من


هميشه عادتمه كم نمي خوام


از خدا يه عشق تازه نمي خوام


اون كه مي گه اهل سازه نمي خوام


من فقط مي خوام تورو داشته باشم


واسه اينم اجازه نمي خوام


نمره 20 كلاس رو نمي خوام


بهترين هوش و هواس رو نمي خوام


دختر خوشگل شهر پريا


اونكه جاش تو قصه هاست رو نمي خوام


نامه هاي راه دورو نمي خوام


عاشقهاي جورواجور رو نمي خوام


واسه چي برم ستاره بچينم؟


ماه من ماه من ماه من تويي نور رو نمي خوام


نه نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام

 
نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام


من تورو مي خوام تورو مي خوام اونارو نمي خوام


نفسم تويي تو مي دوني هوارو نمي خوام
 

 

+ منده : به فتح م ، سکون ن ! از لغت مانده می آید به معنای خسته !!!

 

+ زا به راه کردن : ایجاد مزاحمت برای کسی کردن / اوضاعیش را آشفته کردن

 

+ در ضمن این پست رو دو بار نوشتم متاسفانه !!! دفعه اول دستم خورد و همه چی پاک شد !

 

+ این یک داستان کوتاه واقعی بود .... البته موضوعش واقعی بود ! وگرنه مکالمات و توصیفات انجام

شده نشات گرفته از ذوق یک نویسنده خوابگاهی بود !!! و گرنه هم اتاقی ما همچین حرفهای نغزی

نمی زند !!!!

 

+ چندان حال و احوال خاطره نگاری نیست ، دوباره رو آورده ایم به داستان !!!!

 

+ خداحافظ پاییز یک هزار و سیصد و نود و یک !!!

 

 


14:54دوشنبه 20 آذر1391سارا

 

نه من گريه مي كنم ‌،

نه تو كمي شانه مي شوي برايم !

هيچ مي دانستي ،

به آغوش بي چشم داشت تو ،

به چشم افسانه مي نگرم ؟؟؟!!!

 

* مهديه لطيفي *

 


EDAME
14:48چهارشنبه 24 آبان1391سارا

 

امشب به قصه ی دل من گوش می کنی

 فردا مرا چو قصه فراموش می کنی

 
این در همیشه در صدف روزگار نیست

می گویمت ولی توکجا گوش می کنی

 
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت

ای ماه با که دست در آغوش می کنی 

در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست

هشیار و مست را همه مدهوش می کنی

می جوش می زند به دل خم بیا ببین

 یادی اگر ز خون سیاووش می کنی


گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت

 بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی

سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع

زین داستان که با لب خاموش می کنی

 

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)



 


EDAME
15:9جمعه 12 آبان1391سارا


ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری؟


با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری


ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری؟


ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری؟


در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا


تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا


ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری


ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری


تمامی دینم به دنیای فانی


شراره عشقی که شد زندگانی


بیاد یاری، خوشا قطره اشکی


بسوز عشقی، خوشا زندگانی


همیشه خدایا محبت دلها


به دلها بباران بسان دل ما


که لیلی و مجنون فسانه شود


حکایت ما جاودانه شود


تو اکنون زعشفم گریزانی


غمم را زچشمم نمی خوانی


از این غم چه حالم نمی دانی


پس از تو نمونم برای خدا


تو مرگ دلم را ببین و برو


چو طوفان سختی زشاخه غم


گل هستی را بچین و برو


که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته


همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته


ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری؟


با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری؟


ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری؟

 

 

+ یک هفته بودن در ولایت هم رو به پایان است ! فردا ساعت ۹ شب بلیط دارم برای اصفهان ...

 

+ حوصله ی حرف زدن ندارم ! غرض پر کردن آرشیو وبلاگ بود که انجام شد ....

 


13:47سه شنبه 2 آبان1391سارا

 

گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از سورت سرمای سخت

 

هست امیدی که ابر فرودین

برگ ها رویاندش از فر بخت

 

بر درخت زنده بی برگی چه غم

وای بر احوال برگ بی درخت...

 

* محمدرضا شفیعی کدکنی *

 

حس برای فک زدن زیاد ندارم  بعد از خوردن قورمه سبزی سلف به همراه یک تیکه ی بزرگ ته دیگ !!!

فقط چون گفتم شاید فردا وقت نشه ، الان بیام ....

پنج شنبه ساعت 4:30 بعدظهر از ترمینال کاوه با اتوبوس وی آی پی پیش به سوی ولایت ...

طرح تعطیلات قربان تا غدیر ....

برای یه هفته دارم میرم ولایت برا دیدن خانواده و دوستان و اگه بشه احتمالا یار !

حالا راجع به این یار خیلی ها حرف دارم که حال گفتنش ندارم ...

مزخرف ....

بگذریم !!!

 

+ جهت اطلاع دوستان ، کاشان هم نرفتم !!! عصر روز چهارشنبه رفتم پولم رو پس گرفتم و انصراف

دادم .... چون اصلا و  ابدا حس رفتنش نبود ، می رفتم که چه ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ امیدوارم دارم میرم ولایت یه دیدار خوب و گشنگ با .....

 

+ از الان هم با یه دوست قدیمی قرار گذاشتیم توی کافه که سبزوار رفتم همو ببینیم !!!!

 

+ دیروز هم برا اولین بار رفتم از کتابخانه مرکزی و ادبیات روی هم 5 تا کتاب گرفتم !

مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری و گلستان سعدی برای یافتن مثال های سجع برای علوم بلاغی و

 محاکمه کافکا و در جست و جوی زمان از دست رفته مارسل پروست و مجموعه اشعار دکتر شفیعی

 کدکنی برا مطالعه ی آزاد خودم !

 

+ مزخرف تر از استاد عربی مون ، استاد وجود نداره .... این حرف من نیست ، حرف کل کلاسه !

چه گلی بر سر این عربی بگیرم ، نمی دونم !!؟؟

 

+ همین .... ما رفتیم !!